![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای سیّدعلی |
|
یکشنبۀ هفتۀ پیش، برای بار اوّل در امسال رفتم نمایشگاه کتاب. دقیقاً نمیدانم چندمین بار، ولی یکی از دو-سه دفعهای بود که تنها رفتم و تنها هم برگشتم. با ماشین رفته بودم. از پیارسال که همراه با پوریا، عذابی الیم کشیدم در مترو برای سالم رساندن حجم انبوه کتابهایی که بهم وصل بودند یا – بهتر توصیف کنم – من بهشان وصل بودم، تصمیم گرفتم خط قرمز پررنگی بکشم دور نمایشگاه رفتن بدون ماشین! نمیدانم چرا، ولی ته دلم امیدوار – و بلکه مطمئن – بودم دوستی، آشنایی، کسی را خواهم دید؛ امّا دریغ از حتا یک فروشندۀ آشنا! شاید دیگرانی مرا دیده باشند، ولی چشم بنده که بهجمال هیچ بنیبشر آشنایی روشن نشد که نشد. آخرش هم در معیت تعداد قابلتوجّهی کیسۀ نایلونی مرغوب و نامرغوب که محتوی تعدادی کتاب و تعداد بیشتری بروشور و فهرست منشورات بود، راهی ماشین و سپس خانه شدم. *** راستش بههمین دلیل، این را نخستین خروج عزتمندانهام میدانم از نمایشگاه، در مقابل خروج – لابد – ذلتمندانه که مثلاً بار سنگین و کمرشکن کتابها، تنها راه در خروجی را در ذهنت تداعی میکند! *** از اینکه پرسشها و دقتها و کلمات و اصطلاحات این حرفه، این عرصه، این تفریح، این نمیدانم چیچی را بلد شدهام حسابی لذت میبرم! درست مثل کسی که پس از چندین سال تلاش و ممارست توانسته باشد سرزمینی ناشناختته و اسرارآمیز و – همینطور – جذاب و فرحبخش را کشف کند و بشناسد. اگر بخواهم ماجرا را جور دیگری تعریف کنم که ملموستر باشد – البته برای خودم – اینطور خواهم گفت که سر و کار داشتن با کتاب و زندگی در این دنیای مسرّتبخش – مثل خیلی کارهای دیگر احتمالاً – الگوریتم ویژهای دارد که هر کسی نمیشناسدش؛ و امسال گمان میکردم بالاخره توانستهام بهاین الگوریتم دست پیدا کنم؛ الگوریتمی که بیتردید تا چندی پیش ازش هیچ نمیدانستم. *** حس میکنم دیگر چندان تمایلی ندارم به خرید کتابهایی با موضوعاتی مانند تاریخ ادبیات، سبکشاسی، نقد ادبی، زبانشناسی و تاریخ زبان، تاریخ عرفان و تصوّف و امثال اینها. چیزی که تا چند وقت پیش کاملاً برعکس بود یا – حدّاقل – این اندازه شدّت نداشت. اکنون در سبد رنگارنگ رهآورد امسالم از نمایشگاه، حتا یک جلد کتاب تخصّصی رشتهام، ادبیات، هم وجود ندارد! خوشحالم که در سالهای گذشته بخش مهمّی از این کتابها را خریدهام! در کنار این حسّ دلآزار و ناراحتکننده و در روی دیگر این سکه، موضوع شادیآوری هست. این تمایل یک معنای دیگر هم دارد: بهدنبال موضوعات مورد علاقهام رفتهام و دوست دارم برای آنها وقت و انرژی بگذارم و جدّیتر پیگیریشان کنم. این حسّ بسیار خوشایندیست که آدم بداند دنبال علاقهاش میرود، دنبال دلش و آن چیزی که دوستش دارد. همین باعث میشود در مجموع احساس خوشایندی داشته باشم از انتخابها و وقتگذاریهام در نمایشگاه کتاب امسال. *** |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:10 قبل از ظهر |
|
|
(محسن مؤمنی– خاطرات شهید سپهبد علی صیّاد شیرازی – انتشارات سورۀ مهر – چاپ پانزدهم – 1387 – 380 صفحه – 3900 تومان) *** با این همه صیّاد برایم ناشناخته بود. هرچه ذهنم را میکاویدم، فراتر از نام پر طمطراق «امیر شهید سپهبد علی صیّادشیرازی» چیزی در خاطرم نمیآمد؛ و اخیراً هم بزرگراهی در تهران که هر-از-گاه مسیرمان را کوتاهتر میکرد و راهمان بهش میافتاد و نام صیّادشیرازی بر تارک تابلوهاش میدرخشید. «در کمین گل سرخ» را دوست عزیزمان آقای محمّدتقی رجبی بهم معرّفی و پیشنهاد کرد، روزی که برای سرکشی قرار گذاشته بودیم برویم کتابفروشی «صریر» در انقلاب. یکیدو هفته بعد «در کمین گل سرخ» را خریدم و رفت در نوبت مطالعه، خارج از نوبت البته! خواندن این کتاب قطعاً نقش مهمّ پررنگی داشته در یافتن علت و چرایی آن احترام و افتخار درونی و ناخودآگاهم بهنام شهید صیّادشیرازی. بیگمان «در کمین گل سرخ» یکی از بهترین کتابهاییست که تاکنون در زمینۀ جنگ تحمیلی و دفاع مقدّس خواندهام؛ و باز بدون ذرّهای تردید و دودلی این کتاب سهم بسزا و چشمگیری میتواند داشته باشد در شناختن و شناساندن صیّادشیرازی بههمۀ کسانی که نمیشناسندش، همۀ بزرگترها و جوانها و نسل سوّم و چهارمیها. کاش میشد این کتاب را بهصورت گسترده برای جوانان و نوجوانان تبلیغ و معرّفی میکردند! «در کمین گل سرخ» داستان زندگی شهید علی صیّادشیرازیست از زبان نویسنده. نویسندۀ کتاب با تحقیق و جستجوی بسیار از منابع نوشتاری یا شنیداری، خاطرات و زندگینامۀ صیّاد را گرد آورده و در پنج فصل سامان داده. گاهگداری هم که ممکن بوده داستان را از زبان خود صیّاد نقل کرده و از کتاب خاطرات شهید بهره برده. البته بیشتر رویدادهایی که کتاب بهشان اشاره کرده، مربوط است به زندگی نظامی سپهبد صیّادشیرازی. رویدادهای کتاب – عملاً – با پایان بخش مربوط به دفاع مقدّس پایان مییابد و بخش واپسین کتاب، بیشتر جنبۀ خالی نبودن عریضه دارد! خوشحالم که مطالعۀ «در کمین گل سرخ» بخشی بزرگ از آن ناشناختگی را از خاطرم زدوده. البته گل بیخار خداست! نخستین خلأ کتاب که نویسنده هم در دیباچه نیمنگاهی بهآن انداخته، اختصار فوقالعاده – و بهتعبیر خودمانی: پیچاندن – در بخش پس از جنگست! شاید برخی رویدادها و جهتگیریهای سیاسی پس از جنگ مؤثر باشد در اینباره. بههر حال هرچه که باشد، این اختصار و چشمپوشی شدیداً آزاردهنده است. نقطۀ ضعف دیگر آنست که نقطۀ قوّت بارز و تمام و کمال کتاب در اطلاعات و اتفاقات نظامیست؛ بهاین معنی که زندگی شخصی و خانوادگی صیّاد کاملاً تحتالشعاع و – بلکه – نادیده قرار گرفته. بالاخره چنین انسانی خانه و زندگی و زن و فرزند هم داشته! نویسنده بسیار کوشیده از جادّۀ تعادل و اعتدال پا بیرون نگذارد و اتفاقاً بسیار هم موفق بوده، بهگمان من؛ با این حال در مقولۀ جدال میان ارتش و سپاه، خواننده کمی جانب ارتش را میگیرد و ممکنست بهقضاوت یکسویه برود؛ البته برای من اینگونه بود. + سخن آخر اینکه مطالعۀ «در کمین گل سرخ» برای دانشآموزان راهنمایی و سنین بالاتر مناسب و سودمندست انشاءالله. پ.ن.: آغاز این هفته سالگرد شهادت صیّادشیرازی بود؛ بیمناسبت نبود این کتابنوشت. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:22 بعد از ظهر |
|
|
الان، وقتی نگاهی میاندازم بهنوروزهایی که در این سالها از عمرم گذشتهاند، نخستین احساسم اینست که تفاوتی معنیدار ایجاد شده در نوروزهای چند سال اخیر نسبت بهنوروزهای پیشترش. شاید پررنگترین مرز میان این «چند سال اخیر» و سالهای پیشش در دانشآموز یا دانشجو بودنم باشد. یعنی هرچه نگاه میکنم مرز واضح و تعیینکنندۀ دیگری در این بین نیست که بهچشم بیاید. یکی از فرقهای این سوی مرز – که الان در آن هستم – با سوی دیگرش در سرعتست! سرعت رفتوآمد شب و روز، سرعت ورقخوردن برگههای تقویم، سرعت تیکتاک ثانیهشمار ساعت روی دیوار اتاق: سرعت سپری شدن تعطیلات عید نوروز، در یک کلام! روزهایی که مُهر تعطیلات نوروزی رویشان خورده، در این سالها خیلی سریعتر آمده و رفتهاند؛ مثل برق، مثل باد، مثل یک رگبار بهاری. «بزرگ شدن» شاید، اوّلین – و حتا تنها – دلیلی باشد که بهذهن و زبان بیاید. میشود این «بزرگ شدن» را از نگاه «کوچکترها» تفسیر کرد؛ همان نگاهی که در آن وقتی «بزرگ شدی» دیگر از شب و سیاهی و تاریکی نمیترسی، میتوانی خودت بدون هیچ ترسی از خیابانهای بزرگ بگذری، میتوانی بروی سر وقت آقادزده و دمار از روزگارش دربیاوری. همان زاویۀ دیدی که از آن، وقتی بزرگ شدی دنیا رنگ دیگری میشود؛ جیبهات همیشه پر پولست، خانۀ بزرگ میخری، ماشین خوشگل سوار میشوی و هزار جور اتفاق قشنگ دیگر. «بزرگ شدن» اینجا، تابعیست از زیاد شدن طول و عرض و ارتفاع، یا همان حجم و هیکل! امّا اگر بخواهی «بزرگ شدن» را تفسیر کنی از نگاه «بزرگترها»... آن وقتست که این سرعت را در جبر و اختیاری میبینی که محصول تغییر سنوسالست. «کوچکتر» که هستی، مشق عید داری و پیک شادی و تکلیف ریاضی و علوم و حساب و هندسه. «کوچکتر» که هستی تو را میبرند مسافرت، میبرند عیددیدنی، میبرند سیزدهبهدر. «کوچکتر» که هستی محکومی و مجبور؛ دیگران برایت تصمیم میگیرند و – لابد – همین هم هست راز آن کندی و طولانیبودن تعطیلات لذتبخش نوروزی. «بزرگتر» که میشوی دیگر پیک شادی نداری و کسی بهت تکلیف عید نمیدهد؛ تویی که «عیدونه» درست میکنی و به «کوچکترها» میدهی. دیگر این تویی که مسافرت و عیددیدنی و سیزدهبهدر میروی و میبری، یا اگر هم نخواستی نمیروی و نمیبری. این تویی که اختیار داری و آزادی و تصمیم میگیری. و مگر نه اینکه زمان برای تصمیمگیرنده و اختیاردار مثل گذشتن ابرها میگذرد؟ شاید این باشد راز کوتاهی تعطیلات نوروزی این «چند سال اخیر»: اختیار و آزادی و تصمیم! *** با هیچکدام از قصّهها و حکایتها و افسانهها و خاطرههایی که تعریف میکنند دربارۀ سیزدهبهدر میانۀ خوبی نداشتهام؛ رسم و رسومات خرافاتی و مندرآوردیش هم بههمچنین! بهگمانم مهمترین کاربرد و فایدهای که گردش «سیزدهبهدر» و زدن بهدل طبیعت و جمع شدن فکوفامیل و دوست و آشنا دور هم دارد، در هیچیک از قصّهها و افسانهها نیامده. قبول کنیم یا نه، برگشتن دوباره بهکار و زندگی هر روزه، آن هم بعد از این همه تعطیلی، سختست؛ اعتماد به نفس میخواهد! و دقیقاً تأمین همین اعتماد به نفس فایدۀ اصلی سیزدهبهدر است بهنظرم! لااقل در این «چند سال اخیر» که جز این چیزی نبوده! |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:39 قبل از ظهر |
|
|
پیش از آغاز: «و أذن فی الناس بالحج یأتوک رجالاً و علی کلّ ضامرٍ یأتین مِن کلّ فجّ عمیق.» *** (دوشنبه؛ 9/آبان/90؛ 4/ذیحجّه/1432) شلوغی اطراف مسجدالحرام بیداد میکند. سهچهار روزی بیشتر به ایّام تشریق نمانده. توی صف پر ازدحام سوار شدن بهاتوبوس ایستادهام. نزدیکیهای ایّام تشریق اتوبوسها هر روز کمتر و کمتر میشود و یکیدو روز مانده، کلاً اتوبوسها را جمع میکنند. 20 دقیقهای – شاید هم بیشتر – منتظر میمانیم. عاقبت سروکلۀ دو اتوبوس سرخرنگ پیدا میشود. اوضاع مو نمیزند با ایستگاههای اتوبوس تهران خودمان در روزهای بارانی که سیل جمعیت، زیر سیل باران، کنار خیابان دپو میشود! ملت حمله میکنند بهدر اتوبوسها. با اعتماد بهنفس قابلتوجّهی همۀ آن جماعت خود را میچپانند داخل اتوبوس. بالاخره، با هر زور و زحمتی که هست، آخرین نفر خودم را از لای در اتوبوس رد میکنم؛ سوار میشوم و اتوبوس راه میافتد. وارد تونل که میشویم تازه عمق شلوغی و جمعیت پیادهای جلوی چشمم نقش میبندد که پیادهروی را ترجیح دادهاند بر معطل اتوبوس ماندن. رانندۀ سیاهپوست و میانسال افریقایی ناچار است مرتب و پشتسرهم بوق بزند تا رهگذران پیاده نپرند وسط تونل و تبدیل نشوند به گوشت چرخکرده. پای رکاب راننده ایستادهام و تقریباً چسبیدهام به شیشۀ جلوی اتوبوس. جناب راننده با هر نیشترمز نگاهی بهم میکند و با لهجۀ نمیدانم کدام دهات مصر چیزهایی میپرسد که فقط میتوانم سری بتکانم و دهانی بجنبانم و «اِهِم»ی قورت دهم. (بعد میفهمم لباس و قیافۀ عربیم طرف را بهاشتباه انداخته که همشهری هستیم!) اتوبوس در تونل پیش میرود. از کنار دری که ایستادهام انبوه جمعیت را میبینم که از دو طرف تونل پیاده در حرکتند. اتوبوس بهشتاب از کنارشان میگذرد و صفحۀ پیشرویم پیوسته تغییر میکند و آدمهای تصویر قبلی جا خالی میکنند برای آدمهای تصویر جدید. زائران مسلمان، مهمانان بیتالله، حجّاج کشورهای اسلامی: از لبنان و فلسطین و اردن و ترکیه بگیر تا اندوزی و مالزی و بنگلادش؛ از استرالیا تا قرقیزستان و ازبکستان؛ از مراکش و سودان و الجزایر تا یمن و عمّان و بحرین. محشریست اینجا... پیر و جوان، مرد و زن و کودک، سفید و سیاه و زرد، ثروتمند و فقیر، از راههای دور و نزدیک، با لباس احرام یا جامههای محلی، هر کدام با پرچم یا نشانۀ شناسایی مخصوص بهخود. آیۀ 27 سورۀ حج در خاطرم تکرار میشود. بغض گلویم را میگیرد و اشک در چشمهام جمع میشود و کمکم جاری میشود: ای ابراهیم! کجایی که ببینی «یأتین مِن کلّ فجّ عمیق» تعبیر شده...؟ [ دو ] با یک برنامهریزی صحرایی و یک هماهنگی سر دستی برای محلّ اقامت، دل یکدله میکنیم و مرکب راهوار را میاندازیم توی جادّه. دیگر روال همیشهمان شده تهران تا مشهد را یکسره و بهتاخت رفتن، آن هم با سه راننده. کلۀ سحر استارت زدهایم و حالا، یکیدو ساعتی از ظهر گذشته، سبزوار را گذراندهایم. ناگهان، شلوغی نامعمول کنار جادّه توجّهمان را بهخود میگیرد: ایستگاه صلواتی برای صرف ناهار! و ما هم که اصلاً بهفکر ناهار نبودهایم، حالا میشویم مهمان سفرۀ صلواتی صاحبدعوت: قبلۀ حاجات ایران و ایرانی. کوچکشدن عدد روی تابلوهای کنار راه، نسبت معکوسی دارد با شلوغی جادّه. بالاخره میرسیم بهمهمانی آخر ماه صفر صاحبخانه. مشهد، محشر کبراییست در یکیدو روز آخر ماه صفر. آنان که رفتهاند و دیدهاند میدانند چه میگویم. هیچوقت دیگر سال، حتا عید نوروز، حضرت ابوالحسن این اندازه زائر ندارد. ازدحام بهاندازهایست که از شعاع یک کیلومتری درهای ورودی حرم حضرت رضا باید در فشار جمعیت و با زحمت خود را بکشی بهسوی بهشت جاویدان دلهای بچّهشیعهها. هنوز آفتاب طلوع نکرده، دستههای عزاداری راه میافتند توی خیابانهای منتهی بهحرم؛ و رفتوآمد دستهها تا ساعت دوازده یا حتا یک پس از نیمهشب پیوسته ادامه دارد! دستههایی که از شهرهای دور و نزدیک ایران و حتا کشورهای همسایه آمدهاند تا یکصدا بگویند: یا غریبالغربا، ای غریب در زمین طوس، دل و جان ما را با مِهر و عشق تو سرشتهاند و... «بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود». در این دو روز، همۀ کسبوکارهای مشهد بهمعنای واقعی تعطیل است. انگار کسی شغلی جز عزاداری برای امام غریب ندارد. گوشهوکنار خیابانها را که نگاه میکنی خانوادههای بزرگ و کوچکی را میبینی که حتا شاید سرپناهی هم نداشته باشند و به گوشۀ پیادهرویی قناعت کردهاند، فقط بهاین امید که شهادت آقا را در کنارش باشند و دلداری بدهند پسرش، جوادالائمه را در این مصیبت. از مشهد بیرون میزنیم. هنوز چند کیلومتری توی جادۀ نیشابور جلو نرفتهایم که مدل ماشینهای توی جاده چشمم را میگیرد: مینیبوسی که جز در فیلمهای چهلپنجاهسال پیش نمونهاش را ندیدهام و پلاکش نشان میدهد که چند ده سال از عمرش گذشته؛ و حالا پر از جمعیتیست که برای زیارت آقایشان آمده بودند و دارند برمیگردد شهر یا روستایشان. پیکانی بسیار قدیمی که خانوادۀ پر جمعیت را در خود گنجانده و شمارهاش بهنام یکی از شهرستانهای دور افتاده خراسان جنوبیست. همه آمدهاند. از همهجا آمدهاند. با هر چه داشتهاند آمدهاند. بغضی توی گلویم میپیچد و چشمانم را خیس میکند و توی ذهنم میپیچد: «یأتوک رجالاً و کلّ ضامر.» زیارت امام رضا را، از بچّگی یادمان دادهاند که حجّ فقراست. پ.ن.1: بههمین زودی سفرۀ عزاداری محرّم و صفر امسال را هم برچیدند. چه محرّمیست محرّمی که شروعش در شهر پیغمبر باشد... دلتنگ پیراهن مشکیام. پ.ن.2: آقا، شما را به غربت مادرتان قسم دعوت کنید، بطلبید... دلم تنگست... عین ماهیای که از آب دور داشته باشندش... آقا، شما را به خاک مظلوم بقیع بطلبید.... پ.ن.3: خدا روزی همۀ عاشقان بکند، آخر صفر در مشهد؛ ذیحجّهایست در ماه صفر... پ.ن.4: دلم گرفته این روزها، حسابی. مثل غریقی شدهام که برای نجات بههر رطب و یابسی چنگ میزند، بلکه دست و صدایش بهجایی برسد. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:1 قبل از ظهر |
|
|
این حسّ مزخرف از صبح آمده بود سراغم؛ حسّ کوفتیای که هر چند وقت یکبار سروکلهاش پیدا میشود و در جمعهای خودمانی نامی خودمانیتر رویش میگذاریم. از صبح سر وقتم آمده بود؛ یعنی از توی مدرسه. شاید از بحثهای مختلف و رنگارنگی که با آقای مشاور داشتیم شروع شد. شاید هم از لحظهای که دوباره یاد محمّدرضا و مشکل پدرش افتادم و اینکه حتا نتوانستهام یک زنگ بهش بزنم و حالوسراغ بگیرم؛ نمیدانم. توی دانشگاه، در فاصلۀ دو کلاس و حین قدم زدن و گپوگفت با دکتر احمدی در دانشکده و در اتاق دکتر، احساس یأس و غربت و مظلومیت عجیبی کردم از بودن در گروه فارسی این دانشگاه پرآوازه. مخصوصاً که دکتر نغمۀ خداحافظی مینواخت: آبی بر آسیاب کذایی آن حسّ کذاییتر. کلاس بیهقی غمبار بود، خیلی غمبار. نمیدانم این باران غم از صحبتهای استاد دربارۀ دانشکده میتراوید یا از هوای آلوده و گرفتۀ شهر که هر قدر تلاش کردم اجازه نداد حتا شبحی از کوههای شمال شهر را در قاب پنجرۀ کلاس ببینم؛ یا شاید از مهتابیهای خاموش کلاس که بهخاطر ویزویز آزاردهندهشان، سهچهار ترمی میشود روشن نشدهاند و هیچکس عین خیالش هم نیست که تکاپویی کند برای تعمیرشان و در این دمدمههای غروب، بدجوری حالوهوای کلاس را دلگیر کرده. در راه برگشت، وسایل و ادویههایی را که مطمئن بودم – یا حدس میزدم – در خانه پیدا نمیشود، خریدم. از دیشب وعده داده بودم که آشپز شام امشب خواهم بود. هم برای خودم تنوعست و هم مایۀ تغییر ضائقه و خستگی-در-کردن برای خانم خانه. دو-سه ساعتی سرگرم آشپزی بودم. خیلی خوب بود. همۀ حسهای موذی صبح تا آن موقع را داد بهدست فراموشی. ولی باز کردن دوبارۀ «شطرنج با ماشین قیامت» هممعنا بود با شیرجهزدن دوباره در استخر پرعمق این حسّ حال-به-هم-زن. تورّق فصلهای تنگ و تاریک «شطرنج با ماشین قیامت» و همراهشدنش با سریال بدبختینمای تلویزیون و مرور شدن دوباره و ناخودآگاه آنچه از صبح روی داده و سر زدن بهوبلاگ میثم پس از ماهها و خواندن یادداشتی که دودستی کولهباری از اندوه و حسرت بهت هدیه میکند... نتیجهاش میشود افتادن بهدام این حسّ دورهای. حسّی که مثل بغض گلو را میفشارد و دل را در مُشت مچاله میکند و در هم میشکند. و این زمانیست که تنها اشک میتواند بهداد برسد... پ.ن.: پس از صحبت با علی، کمکم دارم بهدلیل تازهتری برای وبلاگنویسی میرسم: «دوستانه» – در تغییر کاربری، احتمالاً – تبدیل شده بهسوپاپ اطمینان روح من. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:56 قبل از ظهر |
|
|
سر کلاس دانشگاه که مینشینم ناخودآگاه توجّهم جلب میشود به پنجرههای سمت چپ کلاس که رو بهشمال تهرانست. این یعنی جز نیمهای از ساختمان پردیس علوم و دیوار غربی کلیسا و ساختمان وزارت کشاورزی و دیشهای روی پشتبامش، برج میلاد و کوههای شمال تهران و قلۀ توچال هم در منظرۀ پشت پنجرهها دیده میشود. دو هفتۀ پیش بود، بهگمانم. سر کلاس چشمم خورد بهاین منظرۀ بینظیر. بینظیر که میگویم یعنی کوههای زنجیرهای شمال تهران با دامنههای سفیدپوش از برفشان؛ دامنههایی که در نهایت خونسردی و متانت، از پشت ساختمانها و برجهای کوچکوبزرگ این شهر شلوغ هنوز خودنمایی میکردند. انگار که بلندی ظاهر این سازههای خشتی و بتونی و خوشنقشونگار را بهریشخند گرفته باشند. حال من، حکایت شیخ صنعان بود گویی که بر فراز منظر، دید آنچه را باید میدید؛ یا مجنونی که در میانۀ ماه، بدر را ببیند؛ یا زنانی که محو یوسف شدند و دست از ترنج نشناختند... بر فراز منظرۀ پنجرۀ کلاس، ارتفاعات توچال و پلنگچال و قلۀ چهارهزار متری را دیدم... دوباره واله و شیدا شدم و فیلم یاد هندوستان کرد... و چنان این صحنه مجذوبم کرد که فراموش کردم در کلاس درسام... «هرگز حضور حاضر غایب شنیدهای؟» حیفم آمد سالار و رادمان را هم بهاین ضیافت چشمنواز دعوت نکنم و در این التذاذ بصری شرکت ندهم. تا آخر کلاس کارم تماشای تصویر بیهمانندی بود که از پنجره، مهمان کلاسمان شده بود و چه خوب لحظههای کسالتبار آخرین کلاسهای کارشناسی را بهکامم شیرین میکرد. *** پ.ن.1: منظر یعنی ایوان یا همان بالکن امروز. پ.ن.2: ملکالشعرای بهار سروده: ای دیو بلند پای در بند / ای گنبد گیتی، ای دماوند |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:45 بعد از ظهر |
|
|
معمولاً این مادرها هستند که میشوند نماد مهر و محبّت و عشق و عاطفه و ایثار و فداکاری. کاری ندارم بهاینکه واقعش چیست، امّا سنت اجتماعی و ادبی بر این روالست، گویا. در سایۀ همین سنتست که مهربانی و از-خود-گذشتگی و دیگر صفات آسمانی پدرها زیر چهره و رفتار مردانهشان پنهان میشود و گاه پدر تصویری مییابد خشک و خشن و جدّی. و من از پدری مینویسم و بهنام پدری قلم میزنم که وجودش سرشارست از صبر و متانت، ایثار و فداکاری، عشق و محبّت. پدری که آرامش و وقار از رفتار و گفتارش میبارد. پدری که گوشهگوشۀ زندگیش درس عشقست و مهربانی. پدری بیادّعا و فروتن و به-دور-از غرور و تکبر و خودخواهی. پدری که شاید این صفات را مستقیماً اظهار نکند، ولی در پس این پردۀ ظاهری، باطنیست سرشار از آنچه نوشتهام. پدری که آسمانیست، ولی همینجا، در کنار ما و با ما زندگی میکند. پدری که، طعم شیرین زیارت حرمین شریفین را در جوانی چشیده؛ و اکنون با فداکاری و از-خود-گذشتگی و ایثاری که از گفتن و نوشتن و – حتا – تصوّر عظمتش هم ناتوانم، چشم میپوشد از چشیدن دوبارۀ این شهد نوشین و آن را میبخشد بهفرزندی که... فرزندی که نه زبانی برای تشکر دارد و نه راه سپاسگزاری را میداند و نه بزرگی این هدیۀ عظیم را تصوّر میتواند... فرزندی که بهواقع نمیداند باید چه بکند تا شاید گوشهای از این عشق و فداکاری را پاسخ گفته باشد... و من از پدری مینویسم و بهنام پدری مینویسم که خوبست... که بسیار خوبست... بابا دوستت دارم... پ.ن.1: شالودۀ این یادداشت ماهها پیش ریخته شده بود که متأسّفانه «گفته نامد از تعویقها»[مولوی]. پ.ن.2: در دو هفتهای که از بهترین سفر زندگیم بازگشتهام، سرگردان بودهام که از چه بنویسم و کدامیک از آنچه بهذهنم رسیده را قلمی کنم؛ و چه بهتر که «بهنام پدر» بنویسم. پ.ن.3: اینترنت نعمتیست که تا از دستش ندهی، قدرش را نمیدانی؛ احتمالاً مثل همۀ نعمتهای دیگر، البته. :) |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 8:27 قبل از ظهر |
|
|
پیش از آغاز: *** دیشب، روبروی رکن یمانی بیتالله، همانجا که معروفست بههنگام ولادت حضرت مولا - علیهالسّلام - شکافته شده، کاروان جانبازان تهرانی زیارت وداع میخواندند با این صحنوسرا. دقایقی کنارشان نشستیم. جانباز اهل دلی زیر لب خواند: گر طبیبانه بیایی بهسر بالینم و بعد ادامه داد: چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن خوشا بهحالشان...! *** پ.ن.۲: فتقبّل یا سمیع الدعاء... |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 7:38 بعد از ظهر |
|
|
خواستم بنویسم «روزی که دوست نمیدارم»، دیدم هم زیادی کلیشهای و شعارگونه است و هم – از شما چه پنهان – کمی تا قسمتی دروغ! مگر میشود کسی از بودن در روز تولدش، از فرارسیدن زادروزش ناراحت و – حتا – عصبانی و – حتاتر – افسرده بشود؟! همیشه هستند استثناهایی، ولی قاعدۀ کلی چیز دیگریست و من هم مثل هر آدم معمولی دیگری از اینکه پنجشنبه – هفتۀ پیش – تولدم بود، خوشحال و شاد بودم و خرّم و خندان، قدح باده بهدست! :) من هم مثل هر آدم معمولی دیگری خوش نمیدارم نزدیک شدن بهروز پایانی را. میکوشم از زندگی لذت ببرم و تا جایی که بتوانم و عقل و نفسم بهدادم برسد از آن توشه بردارم برای آیندهای که چندان دور نیست؛ آیندهای که پنجشنبه تلنگر یک سال نزدیکتر شدنش را باید میخوردم. من هم مثل هر آدم معمولی دیگری خوشحال میشوم از تبریک زادروزم! خوشحال میشوم از پیامک خالۀ عزیزم در نخستین ساعتهای بامداد پنجشنبه! و خوشحال میشوم از اینکه این روز را در گیر و دار خانهبهدوشی و اسبابکشی، حتا خودم هم فراموش کردم! خودمانیم؛ روز تولد همچین هم آش دهانسوزی نیست که ما آدمها، بیخود بزرگش کردهایم، اینقدر! بالاخره هر آدمیزادهای باید یک روز پایش را بگذارد در این رباط و یک روز هم رخت و اساسش را بردارد و برود پی کارش، پی کارنامهاش. پ.ن.1: اعتراف میکنم صحبت با محمّدحسن در تغییر زاویۀ دیدم به روز تولد آدمها مؤثر بوده. (نوشتۀ پارسال و پیارسالم را بخوانید.) پ.ن.2: کمکم بهاین نتیجه میرسم که بیستویک مهر بهانهایست تنها، برای غبارروبی از این کلبۀ دوستانه! |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:3 قبل از ظهر |
|
|
حالا با همۀ همهاش که نه، ولی با بعضیاش موافقترم: باران که ببارد، بعضیها تازه اوّل عاشقیشانست. بعضی هم یادشان میآید عشقی در کار بوده و «یادشان از کشتۀ خویش میآید و هنگام درو». *** خلاصه اگر عاشق باشی یا آن اندازه بیعقلی در وجودت عمل بیاید که در شرشر باران شمال از سرپناهت بزنی بیرون، آنوقت عاشقها را میبینی... آنوقتست که میتوانی با دستههای سرخوش و خندان حلزونها و قورباغهها و ملخها و مارهای سیاه همصدا شوی... دستههایی که وقتهای عادی و غیر بارانی ردّ پایشان را هم پیدا نمیکنی... اینجاست که میتوانی انگار کنی تو را همپذیرفتهاند در جمع عاشقها! نسبت جالبیست این نسبت معکوس میان حضور آدمها و حضور غیر آدمها. با اولین قطرۀ باران آدمها جلوپلاسشان را کول میکنند و بهسلامت؛ از آن طرف هنوز نمنم باران جان نگرفته، غیر آدمها، انگار که مهمان عزیزی را استقبال کنند، از خانه بیرون میریزند و دور-و-برت پر میشود از حلزونها و قورباغههای قد و نیمقد. ...و چقدر مایۀ اندوهست در تاریکی شب و شرشر باران، ناخواسته خانۀ حلزونی را بر سر صاحبخانه خراب کنی... گرچه «عشق ویران نشود، خانۀ زهد آبادان...» پ.ن.1: سفر چند روزۀ زیباکنار، رسماً یک تور حلزون و قورباغه پژوهی بود! پ.ن.2: از اینکه – انشاءالله – سال بعد با بهزاد عزیز همکار باشم، بیاندازه خوشحالم! |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:27 بعد از ظهر |
|
| آغاز |
|
دوستانه تلنگر پست الکترونیک بايگاني "دوستانه" بايگاني "تلنگر" |
| دوستانه |
|
| تلنگر |
|
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي
خطرناكيست. خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا ميدانم كه ظلم
چه گناه نابخشودنيست. خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفيست. خدايا! محتاجم مكن تا تهمت به كسي بزنم؛ زيرا
تهمت، خيانت ظالمانهايست. خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم؛ زيرا كسي كه
انصاف ندارد، شرف ندارد. خدايا! راهنمايم باش تا حق كيس را ضايع نكنم؛ زيرا
بياحترامي به يك انسان، همانا كفر بزرگيست. خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي
كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم. خدايا! تو را شكر ميكنم. (نيايش،
شهيد دكتر مصطفي چمران) |
| بايگاني موضوعي |
|
علامه حلی،آموزش،دانشگاه(35) ادبیات، کتاب، نوشتن(36) اجتماع و آدمها(28) شخصی(64) یاد، رویداد(31) سینما، تلویزیون، رسانه(10) ورزش(10) عکس(4) کتاب نوشت(2) |
| لينكدوني |
|
«چند روایت معتبر دربارۀ دوزخ»، مصطفا مستور پیام خداحافظی جواد اژه ای، رئیس سابق سمپاد ده قطره اشک سیر تحوّل ادبیات داستانی و نمایشی «دانشکدۀ» زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران بايگاني |
| امكانات |
|
اگر ميخواهيد هرگاه نوشتهي جديدي به "دوستانه" اضافه شد، مطلع شويد، كافيست نام و نشاني ايميلتان را در زير بنويسيد. |
| آگاهي |
|
|
| پشتيباني |
|
RSS
|