![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای سیّدعلی |
|
ده دقیقهای قبل از اذان صبح بود، بهگمانم. دکتر آبنیکی، معاون کاروان، بنای بیدار کردن همۀ اهل کاروان را گذاشتهبود. در طبقۀ هفدهم «کریستالات الاصیل» میچرخید و بلندگوی سیّار را دست گرفتهبود و گاهگداری هم با قاشق، ضرب میگرفت روی در اتاقها. قرار بود نماز صبح را در هتل بخوانیم، سریع صبحانه بخوریم، و یکسره حرکت کنیم سمت مسجدالحرام برای انجام اعمال عمرۀ مفرده. شب قبل را، که شب نیمۀ شعبان بود، بهواسطۀ احتمال شلوغپلوغی بیش-از-حدّ حرم، در هتل سر کردیم. *** ته اتوبوس، روی صندلی نشستم. استرس داشتم. میدانستم تا چند دقیقۀ دیگر، بیتالله را خواهم دید. بار اوّلم بود. چیزهای زیادی دربارۀ نگاه اوّل شنیده یا خواندهبودم. اضطرابم هم بیشتر بههمین دلیل بود. نمیتوانستم تصوّر کنم این اتفاق برای من چطور خواهد بود. از جمله شنیدهبودم هنگام نگاه اوّل، دعا مستجابست. احساس میکردم اصلا ً آمادگی مواجهه با کعبه را ندارم؛ حدّاقل در آن شرایط. ولی دست من نبود. باید میرفتیم. اتوبوس وارد تونل شدهبود. شب قبل که وارد مکه شدیم، خوابوبیدار بودم و موقعیت حرم و تونلها، خوب توی ذهنم نماند. نمیدانستم چقدر طول میکشد تا برسیم. آرزو میکردم این زمان هر چه بیشتر باشد تا بتوانم کمی خودم را مهیّا کنم؛ یا دستکم فرصت داشتهباشم دعاهایم را در ذهنم مرور کنم و بهخاطر بسپارمشان. باید از فرصت باقیمانده استفاده میکردم. سرم را پایین انداختم. خیره شدم به دمپاییهای سفید. دانهدانه ملتمسین دعا را از ذهن میگذراندم. پدر و مادر و اقوام و خویشان و آشنایان و رفقا و دوستان و استادان و شاگردان و حتا غریبهترها. یاد برگهای افتادم که از تهران آوردهبودم؛ رویش نام کسانی که باید برایشان دعا کنم، نوشته شدهبود. از کسانی که مربوط میشدند بهدوران مهدکودک و پیشدبستانی و دبستان، تا دانشگاه. سعی میکردم حاجتهای خاصّ هر کس را بهیاد بیاورم. *** پیش از ورود بهحرم، حاجآقای راشد یزدی، روحانی کاروان، چند دقیقهای برایمان صحبت کرد. بعد دوباره راه افتادیم. از پلههای برقی پایین رفتیم. از زیر مَسعی رد شدیم و رسیدیم به پلههایی که ما را وارد محوّطۀ مسجدالحرام میکردم. پشت سر حاجآقای راشد بودم. دلم آشوب بود. نمیدانستم چه واکنشی خواهم داشت بعد از نگاه اوّل بهکعبه. احساسات مختلفی داشتم. شوق، ترس، شادی، اضطراب، گیجی. خاطرات گذشته را در ذهنم تکرار میکردم. شاید هم خودشان میآمدند و میرفتند. پلهها را آرامآرام بالا میرفتیم. یکی از بچّهها بلند گفت: «سرهاتونو بندازید پایین.» حاجآقای راشد جواب داد: «لازم نیست. این کارا دیگه چیه؟! نمیخواد.» ولی من دلم راضی نمیشد؛ نمیتوانستم. سرم پایین بود. پلهها تمام شد! یعنی جلوی کعبه ایستادهبودم؟! سرم هنوز پایین بود. حاجآقا گوشهای را نشان داد برای سجدۀ شکر و بقیه را هدایت کرد بهآن طرف. طاقتم داشت طاق میشد. تحمّل نداشتم سنگهای زیر پایم را تماشا کنم. دیگر فقط شوق داشتم زودتر چشمم بیفتد بهمکعّبی که از تهران منتظر دیدنش بودیم. سرم را بلند کردم. کعبه را دیدم. بیاختیار خندهام گرفت! نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم! خندهای از شوق و شادی. کمکم اشکها راه خودشان پیدا میکردند. نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم! همه بهسجده رفتیم؛ سجدۀ شکر. فقط خدا را شکر میکردم، فقط. از ذهنم میگذشت: «آخه من کجا، اینجا کجا؟ چرا من باید بیام؟ این همه آدم. خدایا شکرت، شکرت، شکرت...» سر از سجده بلند کردیم. بیشتر چشمها خیس بود. شانههایی بود که میلرزید. سرهایی بود که هنوز توان بلند شدن نداشت؛ انگار که سیر نمیشد. دوباره نگاهی بهکعبه انداختم؛ این بار با خیالی راحتتر. چقدر ساده! چقدر زیبا! چقدر دلربا! و چقدر مجذوبکننده! مکعب سیاهی که گروهی گردش طواف میکردند. عدّهای کنار در، دور حجرالاسود جمع شدهبودند. جمعی هم پشت مقام ابراهیم مشغول دعا و نماز یا تماشای این خانۀ بیمثال بودند. *** پ.ن.: برای آغاز ذیالحجّه. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:26 بعد از ظهر |
|
|
یکشنبه بود. آخر شب. دراز کشیدهبودم جلوی ضبط و نوار «شعر و زندگی شهریار» را عقبجلو میکردم تا آمادهاش کنم برای فردا. زنگ پیامک گوشیم درآمد. قشقاوی پیامک زدهبود: «برای سلامتی استاد ساعتی که به علت سرطان در کما هستند تنها یک حمد بخوانیم.» دنیا روی سرم خراب شد. یعنی استاد ساعتی سرطان داشت و ما شاگردانش نمیدانستیم؟ صبح دوشنبه، سر کلاس، هر چه کردم نتوانستم ناراحتیام را بهبچّهها منتقل نکنم. اوّل زنگ، از همهشان خواستم تا با هم یک حمد برای بهبودی استاد بخوانیم. در این چند روز، با هر زنگ پیامک گوشیم، بند دلم پاره میشد که نکند خبر بدی از استاد باشد. نگران، اوّل نام فرستنده را میخواندم و بعد هم پیامک را. تا امشب ... تا امشب که خوابیدهبودم. بابام بالای سرم آمد که: «پاشو هی گوشیت زنگ میخوره و sms برات میآد. بیا ببین کیه.» چشمهام باز شد. دلشورۀ بدی آمد سراغم. نکند...؟ بلند شدم و یکراست رفتم سر وقت گوشی. اوّل از همه پیامک سیاوش گودرزی را خواندم. آمد بهسرم همان که میترسیدم: «انا لله و انا الیه راجعون. استاد ساعتی امروز دار فانی را وداع گفت.» بقیۀ پیامکها را خواندم. آنها هم در همین باره بود. بغض چنگ انداخت به گلویم. همۀ خاطراتی که از استاد داشتم و در این چند روزه مرتب بهیادشان میافتادم، جلوی چشمم آمد. چهل سال تدریس و سروکار داشتن با گچ و تخته، عاقبت کار خودش را کرد. سرطان حنجره استاد را از ما گرفت.
*** ورق میزنم کتاب را. میرسم به خطخطیهایی که مثلا ً امضای استاد بود. هر بار که تمرینهامان را میدید، با رواننویس قرمز یا سبز یا آبیاش، خطخطی کوچکی گوشۀ برگه میکرد؛ یعنی که «ملاحظه شد». و هر بار هم ما، بهشوخی کتاب را دست میگرفتیم و جای امضای استاد را بهسر و صورت و چشم میکشیدیم و استاد هم تنها از آن لبخندهای همیشگیاش میزد و ما چقدر بهمان خوش میگذشت با این ادا و اطوارها. به صفحههای پایانی کتاب میرسم. چشمم میخورد به کارت «هزارآفرین»ی که بهمناسبت 20 گرفتن در آزمون پایان سال از استاد هدیه گرفتم! دلم بدجوری میگیرد. چقدر حال کردهبودم آن موقع، از گرفتن این هدیۀ نوستالژیک که ما را میبُرد بهحالوهوایی که تجربهاش نکردهبودیم: حالوهوایی که پدر و مادرهامان در آن درس میخواندند و با کارتهای صدآفرین و هزارآفرین تشویق میشدند. چند برگۀ دفتر از لای جلد آمادۀ کتاب بیرون میکشم. یکیاش دیکتهایست بهتاریخ شنبه هفده آوریل 2007 که 18 شدهام. استاد چندتا غلط ازم گرفته و دست آخر یک مُهر آبیرنگ «آفرین» هم زده گوشۀ کاغذ. یادش بخیر. چه سلیقهای داشت در اینجور کارها. همۀ تلاشش را میکرد تا ما هم خوشسلیقه بار بیاییم. برگۀ دوّم تکلیفم بود: نوشتن یک بند دربارۀ یک موضوع. استاد پایین برگه یک «very good» درشت و خوشخط نوشتهاست، همراه با یک A. تبحّر و مهارت استاد در جذب و علاقهمند کردن دانشآموزان بهکلاس، عالی بود. هرچند شاگردانش، بیش از کلاس، بهخود استاد و شخصیت بیمانندش دلبسته میشدند. ***
*** پ.ن.1: برای ما که زحمتی ندارد. برای شادی روحش فاتحهای بخوانید. عکس یکم و سوّم: سیّدعلی عاملیان – اسفندماه هزاروسیصدوهشتادوشش – کلاس 302، دبیرستان علامهحلی، آخرین زنگ زبان انگلیسی دبیرستان – دوربین: کنون ایکسوس نهصدوپنجاه آی اس دیجیتال
|
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:29 بعد از ظهر |
|
|
۱- ۲- ۳- ۴- سالگرد درگذشت قیصر هم بود امروز. شاید بیش از همه، از «حکایت همیشگی»ش خاطره داشتهباشم. و البته رجبهرج شعرهایش برایم بهیادماندنیست؛ امّا «حکایت همیشگی» حکایت دیگری دارد. ۵- ۶- پ.ن.: میلاد ماه هشتم، در ماه هشتم، مبارک! :) |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:45 بعد از ظهر |
|
|
میرویم داخل مطب دکتر اطفال. دکتر دفترچه را میگیرد و سرگرم معاینه میشود. نگاهی میاندازم بهدر و دیوار مطب که پر شده از عکس نوزاد و برچسبهای رنگارنگ کودکانه. چشمم میافتد به کاغذی که بالا سر تخت کنار اتاق چسباندهاند. کمی طول میکشد تا بفهمم چه نوشته و برای چه نوشته. دوباره جملهها را میخوانم: «چرا بچّهتو با کفش خوابوندی؟ مگه نمیدونی من دهنه بچّهمو میذارم این ور؟» |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:52 بعد از ظهر |
|
|
عمر میگذرد، عین برق، عین باد. دقیقا ً همان قصّۀ چشم بر هم زدن. یا همانی که قیصر خدا بیامرز میگفت: «تا نگاه میکنی وقت رفتنست.» بله؛ «پیش از آنکه باخبر شوی»، سالها میآید و میرود و میآید و میرود و روزهای تولد را پشت سر میگذاری و «لحظۀ عزیمت تو ناگزیر میشود». امروز، بار دیگر بهروز تولدم رسیدهام. و چقدر زود گذشت این یک سال! البته همهمان – همیشه – همینطور حرف میزنیم که عمرمان گذشت و اصلا ً نفهمیدیم چطوری. بهنظرم این زمان و روزگار نیست که زود طی میشود. زمان کار خودش را میکند و از وقتی شروع شده، سرعتش تند و کند نداشته؛ یکنواختِ یکنواخت بوده. این ماییم که بیشازاندازه خوشحال و خوشخیالیم و گمان میکنیم عمر، تاکسی دربستی ماست که هر جا خواستیم بایستد و هر جا نخواستیم، نه. سالهای پیش گذشتند؛ بعدیها هم – اگر عمری باشد – میگذرند و اگر بهخود نجنبیم، باز آش همینست و کاسه هم همین. تنها تفاوتش اینست که هر چه پیش میرویم، سرمایۀ بزرگی را از دست میدهیم: عمر را. ولی چیزهایی هم هست که هر چه از عمرش بگذرد و شمار سالهایش بالا برود، ارزشمندتر میشود؛ اوّل از همه هم «رفاقت». رفاقت همان چیزیست که – بهقول قدیمیها – کهنهاش گرانتر و باارزشترست. دلم میخواست در روز تولدم، بهجای گذشت سالها و «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین»ها، دربارۀ رفاقت و یکیدوتایی از رفقای بامرام و بامعرفتم بنویسم؛ رفقایی که مثلشان را ندارم. امّا حیف که مسافرم و وقت زیادی ندارم و ناچارم بههمین بسنده کنم. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:38 بعد از ظهر |
|
|
یک الحمدلله و یازدهتا قل هو الله و سهتا انا انزلناه. سینا فاتحهاش را خواند. بلند شد و کمی دورتر نشست. روی سکوی اتاقکی که روزی قرار بوده آرامگاه خانوادگی تیموریها بشود. امّا الان فقط دوتا سنگ قبر داخلش بود. در اتاقک هم قفل و بست محکمی داشت. گرد و خاک، دورن و بیرون اتاقک، بیداد میکرد. چند سالی میشد که کسی سراغش نیامدهبود. لااقل اینطور بهنظر میرسید. سینا دستش را زیر چانه زد و خیره شد بهقبر رنگورو رفتۀ پدربزرگ. بهخود قبر که نه؛ بهدرخت انار بالای سر آن. پدربزرگ را هیچوقت ندیدهبود. چند ماه پیش از تولد سینا، پدربزرگ مردهبود. از مادربزرگ بارها شنیدهبود که پدربزرگ انار خیلی دوست داشته. بهدرخت انار زل زدهبود و فکر میکرد بهحکمت آن. مادر و مادربزرگ و بُشرا نشستهبودند دور-تا-دور قبر و فاتحه و یاسین میخواندند. شاید هم دعا میکردند. انار نرسیدۀ کوچکی روی یکی از شاخههای درخت، توجّه سینا را جلب کردهبود. محو تماشای انار کال بود. امّا فکرش جای دیگری را میکاوید. فکرش در برزخ پرسه میزد. اینکه الان صاحب هر کدام از این قبرهای – حدّاکثر – یک-در-دو متری چه حال و روزی دارد. اینکه زیر این سنگهای کهنه و بیقواره، چه خبر است. آتش و دود زبانه میکشد، یا گل و بلبل و دار و درخت همه جا را پر کرده؟ از این افکار بیسروته و یک-پا-در-هوا خسته شد. کوشید بههمان افکار مادّی قناعت کند. بهاو چه دخلی داشت که پدربزرگ الان در عذاب است یا سرخوشی. بهاو چه مربوط که زیر این سنگها چه میگذرد. رابطۀ درخت انار بالای قبر، با انار دوست داشتن پدربزرگ، ربطی بهاو پیدا میکرد؟ در فکرهای محسوس و ملموسش غرق شد. بهاسکلتها و کفنها و گوشتهای پوسیده و لحدهای زیر سنگقبرها میاندیشید. کفن پدربزرگ حتما ً پوسیدهبود. بالاخره بیستوچهارپنج سالی از فوتش میگذشت. از گوشتهای تن پدربزرگ چقدرش سالم مانده؟ یعنی ممکنست از کلّ بدن پدربزرگ، فقط استخوانهایش سالم ماندهباشد؟ قبلا ً شنیدهبود بعد از چند سال که بدن میّت بپوسد، زیر لحد خالی میشود. بعد خاکهای روی لحد سنگینی میکند و لحد را میشکند. آن وقتست که کمکم خود سنگقبر ترک برمیدارد و میشکند و فرو میرود. سنگقبر پدربزرگ هنوز صحیح و سالم بود. فقط کمی آفتابسوخته شدهبود. دوباره فکر کرد بهباکتریهای تجزیهکنندهای که دور-تا-دور جنازۀ پدربزرگ را محاصره کردهاند و از سر و کولش بالا میروند؛ البته اگر هنوز سر و کولی برایش باقی ماندهباشد. چه بلایی سر این تکههای تجزیهشده و پوسیده میآمد؟ کجا میرفتند؟ چه میشدند؟ ناگهان برگشت بهقبرستان و نگاهش قفل شد روی انار کال و درخت اناری که ریشههایش از بالای قبر پدربزرگ در زمین میرفت و وارد قبر میشد. یعنی این انار از تکههای پوسیدۀ بدن پدربزرگ ...؟ دوباره یادش آمد که پدربزرگ انار دوست داشته. مادر و مادربزرگ روی سنگ قبر همسایههای پدربزرگ آب میریختند. سینا هنوز در فکر بود. چیزی روی شانهاش سنگینی کرد. بهخودش آمد. بُشرا بود. سرش را گذاشتهبود روی شانۀ سینا. سینا لبخند زد. دستش را روی گونۀ بشرا کشید و پیشانیاش را بوسید. پرسید: «بشرا، اگه فردا یکی از تو بپرسه من تو زندگیم چی دوست داشتم، چی بهش میگی؟» |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:44 بعد از ظهر |
|
|
«آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» زل زد توی صورت معلم. معلم مکثی کرد. چشمانش را دوخت بهزمین. گوشههای لبش تکانی خورد؛ انگار خندیدهباشد. یاد خاطرات دانشآموزی خودش افتادهبود. یاد روزهای نخست سال تحصیلی. یاد زنگ اوّل هر درس در سال و دبیران نوبهنوی که بهترتیب میآمدند سر کلاس. صحبتهای دبیران، مانند یک ترجیعبند، با سلام و حالواحوال شروع میشد و تبریک «آغاز سال جدید تحصیلی» آن را پیش میبرد و بعد، نوبت میرسید بهشمردن قوانین کلاس و گوشزد کردن شیوهنامۀ انضباطی. کمکم بند اوّل ترجیعبند بهپایانش نزدیک میشد. در همین حولوحوش بود که دانشآموزی دست بلند میکرد و بیت ترجیع را بهزبان میآورد: «آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» و باز، در زنگهای دیگر هم همین آش بود و همین کاسه: شنیدن بند دیگری از ترجیعبند آغاز سال تحصیلی از دبیر، و گفتن بیت ترجیع در پایان آن. «آقا ببخشین، دفتر چند برگ؟» دانشآموز دیگری در سوی دیگر کلاس، دوباره این را پرسید. معلم بهخودش آمد. سرش را بلند کرد و بهچهرههای پاک و معصوم بچّههایی نگاه کرد که حالا دیگر شاگردانش بودند. دلش نیامد ترجیعبند آنها را خراب کند: «هر جور خودتون دوست دارین. چهلبرگ، شصتبرگ، هشتاد، صد.» یاد معلمهای خودش افتاد که سفتوسخت اصرار داشتند بر دفتر صدبرگ؛ و تا پایان سال، حتا ده برگ دفتر هم پر نمیشد. ادامه داد: «بچّهها، نمیخواد برای دفتر بهزحمت بیفتین. من چیز زیادی که بهدرد نوشتن تو دفتر بخوره نمیگم. همون گوشۀ کتابتون یا روی چندتا کاغذ هم میتونین بنویسین. البته اگه دلتون میخواد دفتر داشتهباشین، چهلبرگ کافیه؛ یعنی زیادم هست.» *** پ.ن.1: یاد بیت ترجیع روزهای مدرسه بخیر! |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:23 بعد از ظهر |
|
|
تمام شد. بههمین زودی. بدون اینکه بفهمیم، بهنیمۀ ماه رسیدیم و شبهای قدر را پشت سر گذاشتیم و آزمونهای پایان نیمسال، یکییکی جلوی چشمهامان ورق خورد و داشتیم دم در عید فطر، دقالباب میکردیم. تمام شد؛ چه جالب هم: همزمانی واپسین روز ماه و آخرین آزمون: امتحان مسعودسعد. بعد امتحان، توی دلم خداخدا میکردم که رمضان امسال هم سی روزه شود؛ بلکه بتوانیم این یک روز پایانی را بدون دغدغه و درگیری امتحان شب کنیم؛ ولی نشد. الخیر فی ما وقع! ماه خوبی بود، هرچند حساب روز و شبهایش از دستمان در رفت و تا بهخود آمدیم، باید نماز عید میخواندیم. دلم تنگ میشود؛ تنگ ماه رمضان و همۀ خردهحواشیاش. یاد رمضان 88 بخیر. رمضانی که چمدانش را بازنکرده، بست و خیلی زود راهی شد. یاد «یا علی و یا عظیم»ها و «اللهم ادخل علی اهل القبور السّرور»هایش بخیر. یاد قرائت قرآنش. یاد «اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام»هایش. یاد پرسهگردیها و موتورسواریهای دوترکه و سهترکۀ شبهای قدرش بخیر. یاد «الغوث، الغوث»ها. یاد «خلصنا من النار یا رب»ها. یاد حاجتهایی که شب بیستوسوّم، روی کاغذ آمد و رفت لای برگهای قرآن تا سال دیگر، که ببینیم چندتایش برآورده میشود. یاد چهارشنبۀ اوّل ماه و دیدار دانشجویان با رهبری بخیر. یاد درددلهایی که نوشتهشد و خیرْ در آن بود که خوانده نشود. یاد صحبتهای پیش از سحر آیتالله ناصری، با آن لهجۀ شیرین اصفهانیش، بخیر. یاد بیماران ملتمس دعای «ماه خدا». یاد رفتگر محلهمان هم بخیر. همان که هر شب، صدای خشخش جارویش، حولوحوش چهارونیم صبح، از پشت پنجره بلند میشد و وقتی برایش سحری میبردیم، لبخندی میزد و همانطور که جارویش را تکیه میداد بهدیوار و دستکشهایش را درمیآورد، با لهجۀ ترکی تشکر میکرد: «بازم که زحمت کشیدی! دستت درد نکنه.» یاد افطارها بخیر. یاد «اللهم لک صمنا». یاد «انا انزلناه». یاد شبهای دو اذانه که ناخودآگاه خاطرۀ شبهای شیرین مدینه و مکه را زنده میکرد و اذان مغرب و عشاهای جداگانه را. یاد بساط شلهزرد و آش و زولبیا-بامیه بخیر. یاد صفهای چاقوچلۀ بربری و حلیم. یاد شبهایی که تا صبح به ورق خوردن کتابها و جزوههای امتحان گذشت؛ و در عوض، روزهایی که تا لنگ ظهر چسبیدهبودیم بهبالش و رختخواب! ولی از همه بیشتر، یاد باران تند بعدازظهر روز بیستونهم، شنبه، بخیر. یاد رگباری که همه را برای چند دقیقه کشاند داخل حیاط مسجد دانشگاه و در پناه سقف، تا خیس نشوند. یاد کفشهایی که در همین دقایق پر از آب شدند! و یاد کسی که فکرش از امتحان آسوده شده و دلش میخواهد زیر باران برود، دستهایش را باز کند، و داد بزند: «خداجون، ممنونتم!» دلها از همین الان، تنگ ماه رمضانست. همیشه، اینجور وقتها، همین را میگوییم: «امسال که نشد، انشاءالله سال دیگه.» |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:45 قبل از ظهر |
|
|
پیش از آغاز: روحالله گفت غیر از آن دو بیت، در کل غزل نشانههای دیگری هم هست. و با احتساب این نشانههاست که میتوانیم این غزل را در مقام زبانحالی برای حضرت علی – علیهالسّلام – بینگاریم. فرارسیدن بیستویکم ماه رمضان و سالروز شهادت آن حضرت، واسطهای شد تا چکیده و نتیجهای از آن صحبتها را در اینجا بیاورم تا هم عرض اراتی باشد، ولو مختصر و کوچک، بهساحت اوّلمظلوم عالم؛ و هم مطلب پیشین را کامل کند. اگر نخواندهاید، پیشنهاد میکنم اوّل آن پست را بخوانید – اینجا. *** بیخود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال هاتف آنروز بهمن مژدۀ این دولت داد اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود *** اگر در پی یافتن مصداقهای این تعابیر برآئیم، بهخوبی میتوانیم آنها را با وقایع دوران امامت امیرالمؤمنین، یعنی روزگار پس از پیغمبر، سازگار کنیم. جلوگیری از خلافت ایشان و تلاش برای گرفتن بیعت و شهادت حضرت زهرا – علیهاالسّلام؛ بیستوپنج سال خانهنشینی و تحمّل سختیهای فراوان و درد دل گفتن با چاه؛ چهار سال و نه ماه خلافت، همراه با کارشکنیهای رنگارنگ و پیش آمدن سه جنگ جمل و صفین و نهروان؛ و نهایتا ً شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و «قاربی» که در دل شب، بهچاه آب رسید و «ز بند غم ایّام» رهایی یافت. علاوهبر نقلقولی که در مطلب قبلی آمدهبود، و اینجا نیازی بهتکرار آنها نیست، توجّه بهاین جملات از سخنان خود امیرالمؤمنین، در تطابق این تعبیرها، نابهجا نیست. «فزت و ربِّ الکعبه.» (بهخدای کعبه سوگند که رستگار شدم.) «أما وَ اللهِ لقد تقمّصَها فلان.» (هان! بهخدا سوگند جامۀ خلافت را فلان در پوشید.) «یَنحَدِرُ عنی السّیلُ ، و لا یَرقی إلیَّ الطیرُ.» (کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزانست، و مرغ از پریدن بهقلهام گریزان.) [نقلقولهای بالا، جز مورد اوّل، از نهجالبلاغه؛ خطبۀ سوّم، معروف بهشقشقیه؛ ترجمۀ مرحوم دکتر سیّدجعفر شهیدی] پ.ن.: سالروز شهادت امیرالمؤمنین – علیهالسّلام – را تسلیت میگویم. |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 2:40 قبل از ظهر |
|
|
دوشنبه. رفتهبودم مجله بخرم. تیتر روزنامههای دم دکه، جلوی چشمهام رژه میرفتند. این بین، احساس کردم چیز آشنایی دیدم؛ عکس آشنایی. برگشتم و دقیق شدم. عکس دکتر شفیعی کدکنی بود. نشستم و تندوتیز خبر را خواندم: دکتر شفیعی برای فرصت مطالعاتی یکساله، رفته امریکا؛ دانشگاه پرینستون. روزنامههای دیگری هم خبر را نوشتهبودند. واقعیت داشت. دکتر شفیعی رفتهبود.
خاطرۀ سه ماه پیش برایم زنده شد؛ انتخاب واحد ترم پاییز 88. چقدر حواسم را جمع کردم و دقیقهبهدقیقه و ثانیهبهثانیه نگاهم بهساعت بود، تا دقایق اوّل باز شدن انتخاب واحد را از دست ندهم؛ تا کلاس دکتر شفیعی پُر نشود؛ تا بتوانم منطقالطیر را با شفیعی بردارم. برای چندتای دیگر از دوستان هم، همانوقت انتخاب واحد کردم؛ بیشتر بهخاطر منطقالطیر شفیعی. ذوقزده بودیم که توانستهایم بالاخره کلاس بگیریم با شفیعی. بعد هم که گروه فارسی اعلام کرد نمیتوانیم از ترم بالا واحد انتخاب کنیم، کلی بگومگو کردم با مسئولین گروه و اهالی آموزش و آنقدر کلنجار رفتم تا آخر سر بهواسطۀ معدّلم، رضایت بدهند واحدهایم از ترم بالا، خصوصا ً منطقالطیر را، حذف نکنم. حالا آن دریای امید و آرزوها، جایش را داده بهیک سراب. نمیدانم کدام استاد جایگزین شفیعی میشود برای تدریس منطقالطیر؛ اکبری؟ حاجیان؟ گلچین؟ یا...؟ شاید اصلا ً حذف کنم این واحد را. من و امثال من، بهخاطر شفیعی این واحد را برداشتهبودند و الان ... ! این خردهاتفاقاتِ شخصی، خیلی مهم نیست. مهم اینست که الان شفیعی امریکاست و فقط میتوانیم امیدوار باشیم فرصت مطالعاتی یکسالهاش، طولانی نشود و پس از این، باز هم کرسی تدریس ایشان در دانشگاه تهران محفوظ بماند. *** + نوشتۀ دکتر ترکی در این باره را هم اینجا بخوانید. + مرتبط با بازنشستگی اساتید در «دوستانه» : |
|
+
سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:53 بعد از ظهر |
|
| آغاز |
|
دوستانه تلنگر پست الکترونیک بايگاني "دوستانه" بايگاني "تلنگر" |
| دوستانه |
|
| تلنگر |
|
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي
خطرناكيست. خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا ميدانم كه ظلم
چه گناه نابخشودنيست. خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفيست. خدايا! محتاجم مكن تا تهمت به كسي بزنم؛ زيرا
تهمت، خيانت ظالمانهايست. خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم؛ زيرا كسي كه
انصاف ندارد، شرف ندارد. خدايا! راهنمايم باش تا حق كيس را ضايع نكنم؛ زيرا
بياحترامي به يك انسان، همانا كفر بزرگيست. خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي
كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم. خدايا! تو را شكر ميكنم. (نيايش،
شهيد دكتر مصطفي چمران) |
| بايگاني موضوعي |
|
علامه حلی،آموزش،دانشگاه(32) ادبیات، نوشتن(30) اجتماع و آدمها(26) شخصی(44) یاد، رویداد(24) سینما، تلویزیون، رسانه(10) ورزش(9) عکس(3) |
| لينكدوني |
|
«چند روایت معتبر دربارۀ دوزخ»، مصطفا مستور پیام خداحافظی جواد اژه ای، رئیس سابق سمپاد ده قطره اشک سیر تحوّل ادبیات داستانی و نمایشی «دانشکدۀ» زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران بايگاني |
| امكانات |
|
اگر ميخواهيد هرگاه نوشتهي جديدي به "دوستانه" اضافه شد، مطلع شويد، كافيست نام و نشاني ايميلتان را در زير بنويسيد. |
| آگاهي |
|
|
| پشتيباني |
|
RSS
|