تبليغاتX
دوستانه
یادداشتهای سیّدعلی

ده دقیقه‏ای قبل از اذان صبح بود، به‏گمانم. دکتر آب‏نیکی، معاون کاروان، بنای بیدار کردن همۀ اهل کاروان را گذاشته‏بود. در طبقۀ هفدهم «کریستالات الاصیل» می‏چرخید و بلندگوی سیّار را دست گرفته‏بود و گاه‏گداری هم با قاشق، ضرب می‏گرفت روی در اتاقها.

قرار بود نماز صبح را در هتل بخوانیم، سریع صبحانه بخوریم، و یکسره حرکت کنیم سمت مسجدالحرام برای انجام اعمال عمرۀ مفرده. شب قبل را، که شب نیمۀ شعبان بود، به‏واسطۀ احتمال شلوغ‏پلوغی بیش-از-حدّ حرم، در هتل سر کردیم.

***
سوار اتوبوسها شدیم. با این اتوبوسها، از روبروی هتل، یک‏راست می‏رفتیم مسجدالحرام. همه مُحرم بودند. لباسهای سفید احرام، حال‏وهوای دیگری به جوّ کاروان داده‏بود. ناخودآگاه مرا یاد آخرین لباس دنیایی‏م می‏انداخت.

ته اتوبوس، روی صندلی نشستم. استرس داشتم. می‏دانستم تا چند دقیقۀ دیگر، بیت‏الله را خواهم دید. بار اوّلم بود. چیزهای زیادی دربارۀ نگاه اوّل شنیده‏ یا خوانده‏بودم. اضطرابم هم بیشتر به‏همین دلیل بود. نمی‏توانستم تصوّر کنم این اتفاق برای من چطور خواهد بود. از جمله شنیده‏بودم هنگام نگاه اوّل، دعا مستجاب‏ست. احساس می‏کردم اصلا ً آمادگی مواجهه با کعبه را ندارم؛ حدّاقل در آن شرایط. ولی دست من نبود. باید می‏رفتیم.

اتوبوس وارد تونل شده‏بود. شب قبل که وارد مکه شدیم، خواب‏وبیدار بودم و موقعیت حرم و تونلها، خوب توی ذهنم نماند. نمی‏دانستم چقدر طول می‏کشد تا برسیم. آرزو می‏کردم این زمان هر چه بیشتر باشد تا بتوانم کمی خودم را مهیّا کنم؛ یا دست‏کم فرصت داشته‏باشم دعاهایم را در ذهنم مرور کنم و به‏خاطر بسپارمشان. باید از فرصت باقیمانده استفاده می‏کردم. سرم را پایین انداختم. خیره شدم به دمپایی‏های سفید. دانه‏دانه ملتمسین دعا را از ذهن می‏گذراندم. پدر و مادر و اقوام و خویشان و آشنایان و رفقا و دوستان و استادان و شاگردان و حتا غریبه‏ترها. یاد برگه‏ای افتادم که از تهران آورده‏بودم؛ رویش نام کسانی که باید برایشان دعا کنم، نوشته شده‏بود. از کسانی که مربوط می‏شدند به‏دوران مهدکودک و پیش‏دبستانی و دبستان، تا دانشگاه. سعی می‏کردم حاجتهای خاصّ هر کس را به‏یاد بیاورم.

***
اتوبوس ایستاد. درها باز شد. رسیده‏بودیم. نمی‏دانستم باید چه حسّی داشته‏باشم. دل تو دلم نبود. خودم را تسلیم کردم به‏هر آنچه که پیش آید.

پیش از ورود به‏حرم، حاج‏آقای راشد یزدی، روحانی کاروان، چند دقیقه‏ای برایمان صحبت کرد. بعد دوباره راه افتادیم. از پله‏های برقی پایین رفتیم. از زیر مَسعی رد شدیم و رسیدیم به پله‏هایی که ما را وارد محوّطۀ مسجدالحرام می‏کردم. پشت سر حاج‏آقای راشد بودم. دلم آشوب بود. نمی‏دانستم چه واکنشی خواهم داشت بعد از نگاه اوّل به‏کعبه. احساسات مختلفی داشتم. شوق، ترس، شادی، اضطراب، گیجی. خاطرات گذشته را در ذهنم تکرار می‏کردم. شاید هم خودشان می‏آمدند و می‏رفتند.

پله‏ها را آرام‏آرام بالا می‏رفتیم. یکی از بچّه‏ها بلند گفت: «سرهاتونو بندازید پایین.» حاج‏آقای راشد جواب داد: «لازم نیست. این کارا دیگه چیه؟! نمیخواد.» ولی من دلم راضی نمی‏شد؛ نمی‏توانستم. سرم پایین بود.

پله‏ها تمام شد! یعنی جلوی کعبه ایستاده‏بودم؟! سرم هنوز پایین بود. حاج‏آقا گوشه‏ای را نشان داد برای سجدۀ شکر و بقیه را هدایت کرد به‏آن طرف. طاقتم داشت طاق می‏شد. تحمّل نداشتم سنگهای زیر پایم را تماشا کنم. دیگر فقط شوق داشتم زودتر چشمم بیفتد به‏مکعّبی که از تهران منتظر دیدنش بودیم.

سرم را بلند کردم. کعبه را دیدم. بی‏اختیار خنده‏ام گرفت! نمی‏توانستم جلوی خنده‏ام را بگیرم! خنده‏ای از شوق و شادی. کم‏کم اشکها راه خودشان پیدا می‏کردند. نمی‏دانستم باید بخندم یا گریه کنم!

همه به‏سجده رفتیم؛ سجدۀ شکر. فقط خدا را شکر می‏کردم، فقط. از ذهنم می‏گذشت: «آخه من کجا، اینجا کجا؟ چرا من باید بیام؟ این همه آدم. خدایا شکرت، شکرت، شکرت...»

سر از سجده بلند کردیم. بیشتر چشمها خیس بود. شانه‏هایی بود که می‏لرزید. سرهایی بود که هنوز توان بلند شدن نداشت؛ انگار که سیر نمی‏شد. دوباره نگاهی به‏کعبه انداختم؛ این بار با خیالی راحت‏تر. چقدر ساده! چقدر زیبا! چقدر دلربا! و چقدر مجذوب‏کننده! مکعب سیاهی که گروهی گردش طواف می‏کردند. عدّه‏ای کنار در، دور حجرالاسود جمع شده‏بودند. جمعی هم پشت مقام ابراهیم مشغول دعا و نماز یا تماشای این خانۀ بی‏مثال بودند.

***
حاج‏آقای راشد همه را صدا زد تا حرکت کنیم برای آغاز اعمال. انجام مناسک عمره سه ساعتی طول کشید. پیش از ظهر برگشتیم هتل. تازه در هتل یادم افتاد موقع نگاه اوّلم به‏کعبه، آنقدر گیج شده‏بودم که
هیچ دعایی نکردم! تمام دعاها، به‏کلی یادم رفته‏بود!

پ.ن.: برای آغاز ذی‏الحجّه.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:26 بعد از ظهر | 

یکشنبه بود. آخر شب. دراز کشیده‏بودم جلوی ضبط و نوار «شعر و زندگی شهریار» را عقب‏جلو می‏کردم تا آماده‏اش کنم برای فردا. زنگ پیامک گوشی‏م درآمد. قشقاوی پیامک زده‏بود: «برای سلامتی استاد ساعتی که به علت سرطان در کما هستند تنها یک حمد بخوانیم.» دنیا روی سرم خراب شد. یعنی استاد ساعتی سرطان داشت و ما شاگردانش نمی‏دانستیم؟ صبح دوشنبه، سر کلاس، هر چه کردم نتوانستم ناراحتی‏ام را به‏بچّه‏ها منتقل نکنم. اوّل زنگ، از همه‏شان خواستم تا با هم یک حمد برای بهبودی استاد بخوانیم.

در این چند روز، با هر زنگ پیامک گوشی‏م، بند دلم پاره می‏شد که نکند خبر بدی از استاد باشد. نگران، اوّل نام فرستنده را می‏خواندم و بعد هم پیامک را. تا امشب ... تا امشب که خوابیده‏بودم. بابام بالای سرم آمد که: «پاشو هی گوشی‏ت زنگ می‏خوره و sms برات می‏آد. بیا ببین کیه.» چشمهام باز شد. دلشورۀ بدی آمد سراغم. نکند...؟ بلند شدم و یک‏راست رفتم سر وقت گوشی. اوّل از همه پیامک سیاوش گودرزی را خواندم. آمد به‏سرم همان که می‏ترسیدم: «انا لله و انا الیه راجعون. استاد ساعتی امروز دار فانی را وداع گفت.» بقیۀ پیامکها را خواندم. آنها هم در همین باره بود. بغض چنگ انداخت به گلویم. همۀ خاطراتی که از استاد داشتم و در این چند روزه مرتب به‏یادشان می‏افتادم، جلوی چشمم آمد. چهل سال تدریس و سروکار داشتن با گچ و تخته، عاقبت کار خودش را کرد. سرطان حنجره استاد را از ما گرفت.

***
کتاب زبان انگلیسی سال دوّم دبیرستانم را باز می‏کنم. دانه‏دانه، نکاتی را که استاد می‏گفت نگاه می‏کنم. با چه ذوق و سلیقه و شور و شوقی اینها را پای تخته می‏نوشت و ما هم به‏تقلید، گوشه‏وکنار کتاب ثبت‏شان می‏کردیم. خطم را نگاه می‏کنم. هنوز هم انگلیسی را همین‏جوری می‏نویسم. خطم رونوشتی‏ست از خط استاد. حروف لاتین را به‏شیوۀ خاصّی می‏نوشت که قبلا ً نمونه‏اش را کمتر دیده‏بودم.

ورق می‏زنم کتاب را. می‏رسم به خط‏خطی‏هایی که مثلا ً امضای استاد بود. هر بار که تمرینهامان را می‏دید، با روان‏نویس قرمز یا سبز یا آبی‏اش، خط‏خطی کوچکی گوشۀ برگه می‏کرد؛ یعنی که «ملاحظه شد». و هر بار هم ما، به‏شوخی کتاب را دست می‏گرفتیم و جای امضای استاد را به‏سر و صورت و چشم می‏کشیدیم و استاد هم تنها از آن لبخندهای همیشگی‏اش می‏زد و ما چقدر بهمان خوش می‏گذشت با این ادا و اطوارها.

به صفحه‏های پایانی کتاب می‏رسم. چشمم می‏خورد به کارت «هزارآفرین»ی که به‏مناسبت 20 گرفتن در آزمون پایان سال از استاد هدیه گرفتم! دلم بدجوری می‏گیرد. چقدر حال کرده‏بودم آن موقع، از گرفتن این هدیۀ نوستالژیک که ما را می‏بُرد به‏حال‏وهوایی که تجربه‏اش نکرده‏بودیم: حال‏وهوایی که پدر و مادرهامان در آن درس می‏خواندند و با کارتهای صدآفرین و هزارآفرین تشویق می‏شدند.

چند برگۀ دفتر از لای جلد آمادۀ کتاب بیرون می‏کشم. یکی‏اش دیکته‏ای‏ست به‏تاریخ شنبه هفده آوریل 2007 که 18 شده‏ام. استاد چندتا غلط ازم گرفته و دست آخر یک مُهر آبی‏رنگ «آفرین» هم زده گوشۀ کاغذ. یادش بخیر. چه سلیقه‏ای داشت در اینجور کارها. همۀ تلاشش را می‏کرد تا ما هم خوش‏سلیقه بار بیاییم. برگۀ دوّم تکلیفم بود: نوشتن یک بند دربارۀ یک موضوع. استاد پایین برگه یک «very good» درشت و خوش‏خط نوشته‏است، همراه با یک A.

تبحّر و مهارت استاد در جذب و علاقه‏مند کردن دانش‏آموزان به‏کلاس، عالی بود. هرچند شاگردانش، بیش از کلاس، به‏خود استاد و شخصیت بی‏مانندش دلبسته می‏شدند.

***
سی‏دی‏ها و دی‏وی‏دی‏های عکسها و فیلمهای قدیمی را زیر و رو می‏کنم، بلکه برسم به‏آن چند عکس از استاد ساعتی. دست آخر پیدایشان می‏کنم. (این چند عکس از همانهاست.) تا چشمم می‏خورد به‏عکسها، بغضم می‏ترکد. می‏روم روی ایوان می‏ایستم. دستم را به نرده‏ها تکیه می‏دهم. سرم را پایین می‏اندازم. خاطرات و صحبتها و لحن صدا و رفتارهای استاد ساعتی را در ذهنم زنده می‏کنم و اشک می‏ریزم.

***
پیرمرد چشم و چراغ و قوّت قلب مدرسه و دانش‏آموزان و حتا دبیران بود. از دربان مدرسه تا دانش‏آموزان و مدیر، با همه، انگلیسی حرف می‏زد. تنها سر کلاس درس بود که می‏توانستی فارسی صحبت کردنش را ببینی! آرام‏آرام، با طمأنینه گام برمی‏داشت. با همان کت‏شلوار سبز همیشگی – که این اواخر سرمه‏ای شده‏بود – و کیف جادویی مشکی و قدیمی گل‏گشادی که همیشۀ خدا یک تخم کفتر و یک تخم غاز، در کنار کلی چیز شگفت‏انگیز دیگر تویش پیدا می‏شد؛ از عکس و سی‏دی و کارت پستال گرفته تا کاردستی‏های جورواجور که بعضی‏شان یادگار شاگردهای قدیمی استاد بود.
خدایش بیامرزد.

پ.ن.1: برای ما که زحمتی ندارد. برای شادی روحش فاتحه‏ای بخوانید.
پ.ن.2: پوزش می‏خواهم که این نوشته، این اندازه طولانی شد. استاد ساعتی بسیار بیش از اینها به‏گردن شاگردانش حق داشته و دارد.

عکس یکم و سوّم: سیّدعلی عاملیان – اسفندماه هزاروسیصدوهشتادوشش – کلاس 302، دبیرستان علامه‏حلی، آخرین زنگ زبان انگلیسی دبیرستان – دوربین: کنون ایکسوس نهصدوپنجاه آی اس دیجیتال
Photos (the 1st and the 3rd): Seyyed Ali Amelian – March 2008 – class 302, Allame Helli Highschool, the last English period in highschool – Canon IXUS 950 IS digital

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:29 بعد از ظهر | 

۱-
بعدازظهر امروز، فیلم جشن دیشب میلاد امام رضا علیه‏السّلام در همایش ملی نخبگان، از شبکۀ سه پخش شد. حسرت خوردم که دیشب به‏خاطر مهمانهایمان ناچار شدم پیش از آغاز جشن از سالن بزنم بیرون. دلم بیشتر سوخت، وقتی که – بعد از تماس خاله‏ام – تلویزیون را روش کردم و دیدم فیلم سفر عمره‏مان در حال پخش‏ست. رفتم در حال‏وهوای مکه و مدینه؛ غربت بقیع؛ گریه‏های بچّه‏ها در لحظۀ خداحافظی از شهر پیامبر؛ نگاه نخست به‏کعبه؛ سعی بین صفا و مروه و «إنّ الصّفا و المروة» گفتنهای حاج‏آقای راشدیزدی؛ و هزارویک خاطرۀ فراموش‏نشدنی دیگر.

۲-
پیامکی بهم رسید از خانم درایتی، هم‏دورۀ المپیاد. فهمیدم بخشی از گپ‏وگفت شب آخر مدینه را هم دیشب پخش کرده‏اند. شبی که دلم گرفته‏بود از اینکه باید با این شهر وداع کنیم. گفتم «وقتی اوّلین بار چشمم افتاد به‏قبور ائمّۀ بقیع، ناخودآگاه یاد حرم امام رضا افتادم» و بغضم ترکید. امروز هم که این را خواندم، بغض بدجور چنگ انداخته‏بود به‏گلویم.

۳-
امروز، بعد از ماهها، دوباره غروب جمعه دلم گرفت. دوباره بغضم ترکید و چشمانم تر شد. خانم درایتی نوشته‏بود: «چرا به‏امام رضا می‏گن غریب‏الغربا؟...» به‏گمانم الان، امام زمان‏مان از همه غریب‏ترست؛ به‏اندازۀ هزار و دویست سال.
باز هم غروب جمعه شد، نیامدی...

۴-
پرستو پرید و دیگر برنگشت
قیصر درگذشت
سه‏شنبه، هشتِ هشت.

سالگرد درگذشت قیصر هم بود امروز. شاید بیش از همه، از «حکایت همیشگی»‏ش خاطره داشته‏باشم. و البته رج‏به‏رج شعرهایش برایم به‏یادماندنی‏ست؛ امّا «حکایت همیشگی» حکایت دیگری دارد.

۵-
خلاصه آنکه امروز، گرچه سالروز میلاد پیشوای دلها، علی‏بن‏موسی‏الرضا، علیه آلاف التحیة و الثناء بود، هوای دلم حسابی ابری و گرفته بود. غروب جمعه و یاد سفر عمره و یاد غربت و مظلومیت بقیع و یاد قبر بی‏نشان یادگار پیامبر و هوای حرم باصفای امام رئوف و یاد دوستان گذشته و یاد قیصر و شعرهایش و ... .

۶-
هشتِ هشتِ هشتادوهشت. خاطرۀ یازده سال و یک ماه و یک روز پیش در ذهنم جان گرفت. همان روزی که فَ‏فَ (حسین رفیعی) در «نیمرخ» جلوی دوربین سرک می‏کشید و با لهجۀ ویژه‏اش تکرار می‏کرد: «هپتِ هپتِ هپتادوهپت!»

پ.ن.: میلاد ماه هشتم، در ماه هشتم، مبارک! :)

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:45 بعد از ظهر | 

می‏رویم داخل مطب دکتر اطفال. دکتر دفترچه را می‏گیرد و سرگرم معاینه می‏شود. نگاهی می‏اندازم به‏در و دیوار مطب که پر شده از عکس نوزاد و برچسب‏های رنگارنگ کودکانه. چشمم می‏افتد به کاغذی که بالا سر تخت کنار اتاق چسبانده‏اند. کمی طول می‏کشد تا بفهمم چه نوشته و برای چه نوشته. دوباره جمله‏ها را می‏خوانم: «چرا بچّه‏تو با کفش خوابوندی؟ مگه نمی‏دونی من دهنه بچّه‏مو می‏ذارم این ور؟»
شک می‏کنم که اینجا مطب پزشک اطفال‏ست یا دامپزشکی!

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:52 بعد از ظهر | 

عمر می‏گذرد، عین برق، عین باد. دقیقا ً همان قصّۀ چشم‏ بر هم زدن. یا همانی که قیصر خدا بیامرز می‏گفت: «تا نگاه می‏کنی وقت رفتن‏ست.» بله؛ «پیش از آنکه باخبر شوی»، سالها می‏آید و می‏رود و می‏آید و می‏رود و روزهای تولد را پشت‏ سر می‏گذاری و «لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می‏شود». امروز، بار دیگر به‏روز تولدم رسیده‏ام. و چقدر زود گذشت این یک سال!

البته همه‏مان – همیشه – همین‏طور حرف می‏زنیم که عمرمان گذشت و اصلا ً نفهمیدیم چطوری. به‏نظرم این زمان و روزگار نیست که زود طی می‏شود. زمان کار خودش را می‏کند و از وقتی شروع شده، سرعتش تند و کند نداشته؛ یکنواختِ یکنواخت بوده. این ماییم که بیش‏ازاندازه خوشحال و خوش‏خیالیم و گمان می‏کنیم عمر، تاکسی دربستی ماست که هر جا خواستیم بایستد و هر جا نخواستیم، نه.

سالهای پیش گذشتند؛ بعدی‏ها هم – اگر عمری باشد – می‏گذرند و اگر به‏خود نجنبیم، باز آش همین‏ست و کاسه هم همین. تنها تفاوتش این‏ست که هر چه پیش می‏رویم، سرمایۀ بزرگی را از دست می‏دهیم: عمر را.

ولی چیزهایی هم هست که هر چه از عمرش بگذرد و شمار سالهایش بالا برود، ارزشمندتر می‏شود؛ اوّل از همه هم «رفاقت». رفاقت همان چیزی‏ست که – به‏قول قدیمیها – کهنه‏اش گران‏تر و باارزش‏ترست. دلم می‏خواست در روز تولدم، به‏جای گذشت سالها و «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین»ها، دربارۀ رفاقت و یکی‏دوتایی از رفقای بامرام و بامعرفتم بنویسم؛ رفقایی که مثل‏شان را ندارم. امّا حیف که مسافرم و وقت زیادی ندارم و ناچارم به‏همین بسنده کنم.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:38 بعد از ظهر | 

یک الحمدلله و یازده‏تا قل هو الله و سه‏تا انا انزلناه. سینا فاتحه‏اش را خواند. بلند شد و کمی دورتر نشست. روی سکوی اتاقکی که روزی قرار بوده آرامگاه خانوادگی تیموری‏ها بشود. امّا الان فقط دوتا سنگ قبر داخلش بود. در اتاقک هم قفل و بست محکمی داشت. گرد و خاک، دورن و بیرون اتاقک، بیداد می‏کرد. چند سالی می‏شد که کسی سراغش نیامده‏بود. لااقل اینطور به‏نظر می‏رسید.

سینا دستش را زیر چانه زد و خیره شد به‏قبر رنگ‏ورو رفتۀ پدربزرگ. به‏خود قبر که نه؛ به‏درخت انار بالای سر آن. پدربزرگ را هیچ‏وقت ندیده‏بود. چند ماه پیش از تولد سینا، پدربزرگ مرده‏بود. از مادربزرگ بارها شنیده‏بود که پدربزرگ انار خیلی دوست داشته. به‏درخت انار زل زده‏بود و فکر می‏کرد به‏حکمت آن.

مادر و مادربزرگ و بُشرا نشسته‏بودند دور-تا-دور قبر و فاتحه و یاسین می‏خواندند. شاید هم دعا می‏کردند. انار نرسیدۀ کوچکی روی یکی از شاخه‏های درخت، توجّه سینا را جلب کرده‏بود. محو تماشای انار کال بود. امّا فکرش جای دیگری را می‏کاوید. فکرش در برزخ پرسه می‏زد. اینکه الان صاحب هر کدام از این قبرهای – حدّاکثر – یک-در-دو متری چه حال و روزی دارد. اینکه زیر این سنگهای کهنه و بی‏قواره، چه خبر است. آتش و دود زبانه می‏کشد، یا گل و بلبل و دار و درخت همه جا را پر کرده؟

از این افکار بی‏سروته و یک-پا-در-هوا خسته شد. کوشید به‏همان افکار مادّی قناعت کند. به‏او چه دخلی داشت که پدربزرگ الان در عذاب است یا سرخوشی. به‏او چه مربوط که زیر این سنگها چه می‏گذرد. رابطۀ درخت انار بالای قبر، با انار دوست داشتن پدربزرگ، ربطی به‏او پیدا می‏کرد؟

در فکرهای محسوس و ملموسش غرق شد. به‏اسکلتها و کفنها و گوشتهای پوسیده و لحدهای زیر سنگ‏قبرها می‏اندیشید. کفن پدربزرگ حتما ً پوسیده‏بود. بالاخره بیست‏وچهار‏پنج سالی از فوتش می‏گذشت. از گوشتهای تن پدربزرگ چقدرش سالم مانده؟ یعنی ممکن‏ست از کلّ بدن پدربزرگ، فقط استخوانهایش سالم مانده‏باشد؟ قبلا ً شنیده‏بود بعد از چند سال که بدن میّت بپوسد، زیر لحد خالی می‏شود. بعد خاکهای روی لحد سنگینی می‏کند و لحد را می‏شکند. آن وقت‏ست که کم‏کم خود سنگ‏قبر ترک برمی‏دارد و می‏شکند و فرو می‏رود. سنگ‏قبر پدربزرگ هنوز صحیح و سالم بود. فقط کمی آفتاب‏سوخته شده‏بود.

دوباره فکر کرد به‏باکتریهای تجزیه‏کننده‏ای که دور-تا-دور جنازۀ پدربزرگ را محاصره کرده‏اند و از سر و کولش بالا می‏روند؛ البته اگر هنوز سر و کولی برایش باقی مانده‏باشد. چه بلایی سر این تکه‏های تجزیه‏شده و پوسیده می‏آمد؟ کجا می‏‏رفتند؟ چه می‏‏شدند؟

ناگهان برگشت به‏قبرستان و نگاهش قفل شد روی انار کال و درخت اناری که ریشه‏هایش از بالای قبر پدربزرگ در زمین ‏می‏رفت و وارد قبر می‏شد. یعنی این انار از تکه‏های پوسیدۀ بدن پدربزرگ ...؟ دوباره یادش آمد که پدربزرگ انار دوست داشته.

مادر و مادربزرگ روی سنگ قبر همسایه‏های پدربزرگ آب می‏ریختند. سینا هنوز در فکر بود. چیزی روی شانه‏اش سنگینی کرد. به‏خودش آمد. بُشرا بود. سرش را گذاشته‏بود روی شانۀ سینا. سینا لبخند زد. دستش را روی گونۀ بشرا کشید و پیشانی‏اش را بوسید. پرسید: «بشرا، اگه فردا یکی از تو بپرسه من تو زندگیم چی دوست داشتم، چی بهش می‏گی؟»

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:44 بعد از ظهر | 

«آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» زل زد توی صورت معلم. معلم مکثی کرد. چشمانش را دوخت به‏زمین. گوشه‏های لبش تکانی خورد؛ انگار خندیده‏باشد. یاد خاطرات دانش‏آموزی خودش افتاده‏بود. یاد روزهای نخست سال تحصیلی. یاد زنگ اوّل هر درس در سال و دبیران نوبه‏نوی که به‏ترتیب می‏آمدند سر کلاس. صحبتهای دبیران، مانند یک ترجیع‏بند، با سلام و حال‏واحوال شروع می‏شد و تبریک «آغاز سال جدید تحصیلی» آن را پیش می‏برد و بعد، نوبت می‏رسید به‏شمردن قوانین کلاس و گوشزد کردن شیوه‏نامۀ انضباطی. کم‏کم بند اوّل ترجیع‏بند به‏پایانش نزدیک می‏شد. در همین حول‏وحوش بود که دانش‏آموزی دست بلند می‏کرد و بیت ترجیع را به‏زبان می‏آورد: «آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» و باز، در زنگهای دیگر هم همین آش بود و همین کاسه: شنیدن بند دیگری از ترجیع‏بند آغاز سال تحصیلی از دبیر، و گفتن بیت ترجیع در پایان آن.

«آقا ببخشین، دفتر چند برگ؟» دانش‏آموز دیگری در سوی دیگر کلاس، دوباره این را پرسید. معلم به‏خودش آمد. سرش را بلند کرد و به‏چهره‏های پاک و معصوم بچّه‏هایی نگاه کرد که حالا دیگر شاگردانش بودند. دلش نیامد ترجیع‏بند آنها را خراب کند: «هر جور خودتون دوست دارین. چهل‏برگ، شصت‏برگ، هشتاد، صد.» یاد معلمهای خودش افتاد که سفت‏وسخت اصرار داشتند بر دفتر صدبرگ؛ و تا پایان سال، حتا ده برگ دفتر هم پر نمی‏شد. ادامه داد: «بچّه‏ها، نمی‏خواد برای دفتر به‏زحمت بیفتین. من چیز زیادی که به‏درد نوشتن تو دفتر بخوره نمی‏گم. همون گوشۀ کتابتون یا روی چندتا کاغذ هم می‏تونین بنویسین. البته اگه دلتون می‏خواد دفتر داشته‏باشین، چهل‏برگ کافیه؛ یعنی زیادم هست.»

***
سال سوّم دبیرستان. نخستین زنگ هندسه بود، با یکی از باتجربه‏ترین و پرسن‏وسال‏ترین دبیران علامه‏حلی. بعد از صحبتهای ابتدایی و آشنایی اوّلیه، یکی از بچّه‏ها – شاید اسحاق؛ درست یادم نیست – دستش را بالا برد و همین بیت ترجیع را گفت: «ببخشید، دفتر چند برگ...» هنوز جمله‏اش تمام نشده‏بود که دیدیم دبیر گرامی هندسه برافروخته شد، و با خشمی نابه‏هنگام بنای فحش دادن به‏آن بیچاره را گذاشت: «مگه من هم‏سن توام که با من شوخی می‏کنی، بی‏شعور؟ تو ادب و تربیت نداری. تو مشکل شخصیت داری. من تا حالا هزارتا شاگرد نفهم‏تر از تو رو آدم کردم.» و خلاصه رفیق ما را حسابی شست و پهن کرد روی بند رخت!

پ.ن.1: یاد بیت ترجیع روزهای مدرسه بخیر!
پ.ن.2: کمابیش حال‏وهوای معلم حکایت اوّل را داشتم.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:23 بعد از ظهر | 

تمام شد. به‏همین زودی. بدون اینکه بفهمیم، به‏نیمۀ ماه رسیدیم و شبهای قدر را پشت سر گذاشتیم و آزمونهای پایان نیمسال، یکی‏یکی جلوی چشمهامان ورق خورد و داشتیم دم در عید فطر، دق‏الباب می‏کردیم. تمام شد؛ چه جالب هم: همزمانی واپسین روز ماه و آخرین آزمون: امتحان مسعودسعد. بعد امتحان، توی دلم خداخدا می‏کردم که رمضان امسال هم سی روزه شود؛ بلکه بتوانیم این یک روز پایانی را بدون دغدغه و درگیری امتحان شب کنیم؛ ولی نشد. الخیر فی ما وقع!

ماه خوبی بود، هرچند حساب روز و شبهایش از دستمان در رفت و تا به‏خود آمدیم، باید نماز عید می‏خواندیم.

دلم تنگ می‏شود؛ تنگ ماه رمضان و همۀ خرده‏حواشی‏اش. یاد رمضان 88 بخیر. رمضانی که چمدانش را بازنکرده، بست و خیلی زود راهی شد. یاد «یا علی و یا عظیم»ها و «اللهم ادخل علی اهل القبور السّرور»هایش بخیر. یاد قرائت قرآنش. یاد «اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام»هایش.

یاد پرسه‏گردیها و موتورسواریهای دوترکه و سه‏ترکۀ شبهای قدرش بخیر. یاد «الغوث، الغوث»ها. یاد «خلصنا من النار یا رب»ها. یاد حاجتهایی که شب بیست‏وسوّم، روی کاغذ آمد و رفت لای برگهای قرآن تا سال دیگر، که ببینیم چندتایش برآورده می‏شود.

یاد چهارشنبۀ اوّل ماه و دیدار دانشجویان با رهبری بخیر. یاد درددلهایی که نوشته‏شد و خیرْ در آن بود که خوانده نشود.

یاد صحبتهای پیش از سحر آیت‏الله ناصری، با آن لهجۀ شیرین اصفهانی‏ش، بخیر. یاد بیماران ملتمس دعای «ماه خدا». یاد رفتگر محله‏مان هم بخیر. همان که هر شب، صدای خش‏خش جارویش، حول‏وحوش چهارونیم صبح، از پشت پنجره بلند می‏شد و وقتی برایش سحری می‏بردیم، لبخندی می‏زد و همان‏طور که جارویش را تکیه می‏داد به‏دیوار و دستکشهایش را درمی‏آورد، با لهجۀ ترکی تشکر می‏کرد: «بازم که زحمت کشیدی! دستت درد نکنه.»

یاد افطارها بخیر. یاد «اللهم لک صمنا». یاد «انا انزلناه». یاد شبهای دو اذانه که ناخودآگاه خاطرۀ شبهای شیرین مدینه و مکه را زنده می‏کرد و اذان مغرب و عشاهای جداگانه را.

یاد بساط شله‏زرد و آش و زولبیا-بامیه بخیر. یاد صفهای چاق‏وچلۀ بربری و حلیم. یاد شبهایی که تا صبح به ورق خوردن کتابها و جزوه‏های امتحان گذشت؛ و در عوض، روزهایی که تا لنگ ظهر چسبیده‏بودیم به‏بالش و رختخواب!

ولی از همه بیشتر، یاد باران تند بعدازظهر روز بیست‏ونهم، شنبه، بخیر. یاد رگباری که همه را برای چند دقیقه کشاند داخل حیاط مسجد دانشگاه و در پناه سقف، تا خیس نشوند. یاد کفشهایی که در همین دقایق پر از آب شدند! و یاد کسی که فکرش از امتحان آسوده شده و دلش می‏خواهد زیر باران برود، دستهایش را باز کند، و داد بزند: «خداجون، ممنونتم!»

دلها از همین الان، تنگ ماه رمضان‏ست. همیشه، اینجور وقتها، همین را می‏گوییم: «امسال که نشد، انشاءالله سال دیگه.»

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:45 قبل از ظهر | 

پیش از آغاز:
چند وقت پیش، پستی با عنوان «دو بیت حافظ» در «دوستانه» نوشتم. آنجا از تطابق جالب و زیبای دو بیتِ یکی از غزلهای مشهور حافظ با ماجراهای حول شهادت امیرالمؤمنین نوشتم. چندی بعد، روح‏الله تماس گرفت و چند نکته گفت که تکمیل‏کنندۀ مطالب و تطبیقهای آن یادداشت بود.

روح‏الله گفت غیر از آن دو بیت، در کل غزل نشانه‏های دیگری هم هست. و با احتساب این نشانه‏هاست که می‏توانیم این غزل را در مقام زبانحالی برای حضرت علی – علیه‏السّلام – بینگاریم. فرارسیدن بیست‏ویکم ماه رمضان و سالروز شهادت آن حضرت، واسطه‏ای شد تا چکیده و نتیجه‏ای از آن صحبتها را در اینجا بیاورم تا هم عرض اراتی باشد، ولو مختصر و کوچک، به‏ساحت اوّل‏مظلوم عالم؛ و هم مطلب پیشین را کامل کند. اگر نخوانده‏اید، پیشنهاد می‏کنم اوّل آن پست را بخوانید – اینجا.

***
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند 
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی‏خود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه‏براتم دادند

بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوۀ ذاتم دادند

هاتف آن‏روز به‏من مژدۀ این دولت داد
که از آن جور و جفا، صبر و ثباتم دادند

این‏همه شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد
اجر صبری‏ست کز آن شاخ نباتم دادند

همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایّام نجاتم دادند

***
هاتف، مژدۀ این دولت، آن جور و جفا، صبر و ثبات، کامروا گشتم و خوشدل، شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد، صبر، آن شاخ نبات، ز بند غم ایّام نجاتم دادند.

اگر در پی یافتن مصداقهای این تعابیر برآئیم، به‏خوبی می‏توانیم آنها را با وقایع دوران امامت امیرالمؤمنین، یعنی روزگار پس از پیغمبر، سازگار کنیم. جلوگیری از خلافت ایشان و تلاش برای گرفتن بیعت و شهادت حضرت زهرا – علیهاالسّلام؛ بیست‏وپنج سال خانه‏نشینی و تحمّل سختیهای فراوان و درد دل گفتن با چاه؛ چهار سال و نه ماه خلافت، همراه با کارشکنیهای رنگارنگ و پیش آمدن سه جنگ جمل و صفین و نهروان؛ و نهایتا ً شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و «قاربی» که در دل شب، به‏چاه آب رسید و «ز بند غم ایّام» رهایی یافت.

علاوه‏بر نقل‏قولی که در مطلب قبلی آمده‏بود، و اینجا نیازی به‏تکرار آنها نیست، توجّه به‏این جملات از سخنان خود امیرالمؤمنین، در تطابق این تعبیرها، نابه‏جا نیست.

«فزت و ربِّ الکعبه.» (به‏خدای کعبه سوگند که رستگار شدم.)
[ --> این دولت؛ کامروا گشتم و خوشدل]

«أما وَ اللهِ لقد تقمّصَها فلان.» (هان! به‏خدا سوگند جامۀ خلافت را فلان در پوشید.)
«فرأیتُ أنّ الصبرَ علی هاتا أحجی ، فصبرتُ ، و فی العینِ قذیً ، و فی الحلقِ شجا ً.» (چون نیک سنجیدم، شکیبائی را خردمندانه‏تر دیدم، و به‏صبر گرائیدم، حالی‏که دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شکسته.)
«أری تراثی نهبا ً.» (میراثم ربودۀ این و آن، و من بدان نگران.)
[--> صبر؛ بند غم ایّام؛ آن جور و جفا]

«یَنحَدِرُ عنی السّیلُ ، و لا یَرقی إلیَّ الطیرُ.» (کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان‏ست، و مرغ از پریدن به‏قله‏ام گریزان.)
[--> شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد]

[نقل‏قولهای بالا، جز مورد اوّل، از نهج‏البلاغه؛ خطبۀ سوّم، معروف به‏شقشقیه؛ ترجمۀ مرحوم دکتر سیّدجعفر شهیدی]

پ.ن.: سالروز شهادت امیرالمؤمنین – علیه‏السّلام – را تسلیت می‏گویم.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 2:40 قبل از ظهر | 

دوشنبه. رفته‏بودم مجله بخرم. تیتر روزنامه‏های دم دکه، جلوی چشمهام رژه می‏رفتند. این بین، احساس کردم چیز آشنایی دیدم؛ عکس آشنایی. برگشتم و دقیق شدم. عکس دکتر شفیعی کدکنی بود. نشستم و تندوتیز خبر را خواندم: دکتر شفیعی برای فرصت مطالعاتی یک‏ساله، رفته امریکا؛ دانشگاه پرینستون. روزنامه‏های دیگری هم خبر را نوشته‏بودند. واقعیت داشت. دکتر شفیعی رفته‏بود.

حالم گرفته‏شد، ناجور. یاد یک ماه و نیم پیش افتادم. بعد از ظهری که محمّد رزمی بهم زنگ زد و جریان ملاقاتشان – بچّه‏های المپیاد بیست‏ودو – را با دکتر شفیعی در دانشگاه تهران تعریف کرد. گفت که خودش چه سؤالی پرسیده و شفیعی چه‏ها گفته و نگفته و دکتر هادی چقدر خوشش آمده!

خاطرۀ سه ماه پیش برایم زنده شد؛ انتخاب واحد ترم پاییز 88. چقدر حواسم را جمع کردم و دقیقه‏به‏دقیقه و ثانیه‏به‏ثانیه نگاهم به‏ساعت بود، تا دقایق اوّل باز شدن انتخاب واحد را از دست ندهم؛ تا کلاس دکتر شفیعی پُر نشود؛ تا بتوانم منطق‏الطیر را با شفیعی بردارم. برای چندتای دیگر از دوستان هم، همان‏وقت انتخاب واحد کردم؛ بیشتر به‏خاطر منطق‏الطیر شفیعی. ذوق‏زده بودیم که توانسته‏ایم بالاخره کلاس بگیریم با شفیعی. بعد هم که گروه فارسی اعلام کرد نمی‏توانیم از ترم بالا واحد انتخاب کنیم، کلی بگومگو کردم با مسئولین گروه و اهالی آموزش و آنقدر کلنجار رفتم تا آخر سر به‏واسطۀ معدّلم، رضایت بدهند واحدهایم از ترم بالا، خصوصا ً منطق‏الطیر را، حذف نکنم.

حالا آن دریای امید و آرزوها، جایش را داده به‏یک سراب. نمی‏دانم کدام استاد جایگزین شفیعی می‏شود برای تدریس منطق‏الطیر؛ اکبری؟ حاجیان؟ گلچین؟ یا...؟ شاید اصلا ً حذف کنم این واحد را. من و امثال من، به‏خاطر شفیعی این واحد را برداشته‏بودند و الان ... !

این خرده‏اتفاقاتِ شخصی، خیلی مهم نیست. مهم این‏ست که الان شفیعی امریکاست و فقط می‏توانیم امیدوار باشیم فرصت مطالعاتی یک‏ساله‏اش، طولانی نشود و پس از این، باز هم کرسی تدریس ایشان در دانشگاه تهران محفوظ بماند.

***
خبری از بازنشستگی دکتر شفیعی نشنیده‏ام؛ ولی اساتید دیگری امسال بازنشست شده‏اند؛ در گروه فارسی هم دکتر مظفر بختیار. آرزو می‏کنم بختیار هم به‏تدریس در دانشگاه ادامه دهد؛ انشاءالله.

+ نوشتۀ دکتر ترکی در این‏ باره را هم اینجا بخوانید.

+ مرتبط با بازنشستگی اساتید در «دوستانه» :
          قحط استاد – 1 
          قحط استاد – 2

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:53 بعد از ظهر | 
آغاز
دوستانه
تلنگر
پست الکترونیک
بايگاني "دوستانه"
بايگاني "تلنگر"
دوستانه

تلنگر

خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي‌ست.

خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني‌ست.

خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي‌ست.

خدايا! محتاجم مكن تا تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‌ايست.

خدايا! ارشادم كن كه بي‌انصافي نكنم؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كيس را ضايع نكنم؛ زيرا بي‌احترامي به يك انسان، همانا كفر بزرگي‌ست.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! تو را شكر ميكنم.

  (نيايش، شهيد دكتر مصطفي چمران)

[بايگاني]

بايگاني موضوعي
علامه حلی،آموزش،دانشگاه(32)
ادبیات، نوشتن(30)
اجتماع و آدمها(26)
شخصی(44)
یاد، رویداد(24)
سینما، تلویزیون، رسانه(10)
ورزش(9)
عکس(3)
ديگران
راز _ اميرپويان شيوا
فصل فاصله _ دکتر محمّدرضا ترکی
فرزانگان شاهرود
كوير تنهايي _ نادر رنجبري
یدالله رؤیایی
گاميران _ گروه انديشمندان متعهّد ايران
سوتك _ محمّدحسين بادامچي
اپسيلون ارّابه‌ران _ زهرا قيّومي
فوتوهايكو
گرچه... _ وبلاگ المپياد ادبي 21اُم
قصیدۀ مجروح آب _ هاجر رزمپا
قصّه های عامه پسند _ امیرحسین هاشمی
زنده یاد قیصر امین پور
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
همگام _ هم اندیشی نخبگان علمی کشور
بیت
هفتان
بارقۀ امید _ امین بختیاری
بوالفضول الشعرا _ سعید سلیمانپور
نشریۀ ادبی جن و پری _ میترا الیاتی
کلاس 211 دانشکدۀ ادبیات
مصطفا مستور
رضا امیرخانی
هذیانات _ علیرضا فتاح
یادداشتها _ علیرضا فتاح
خسروانی های من
لينكدوني
«چند روایت معتبر دربارۀ دوزخ»، مصطفا مستور
پیام خداحافظی جواد اژه ای، رئیس سابق سمپاد
ده قطره اشک
سیر تحوّل ادبیات داستانی و نمایشی
«دانشکدۀ» زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران
بايگاني
بايگاني
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
امكانات

اگر ميخواهيد هرگاه نوشته‌ي جديدي به "دوستانه" اضافه شد، مطلع شويد، كافيست نام و نشاني ايميلتان را در زير بنويسيد.





Powered by WebGozar

آگاهي

haiku



پشتيباني

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان