یادداشتهای سیّدعلی

پیش از آغاز

+ تاکنون رسم نداشته‌ام اینجور چیزها را در «دوستانه» بنویسم؛ ولی با شرایط پیش‌آمده و به­دلیل دسترسی ساده‌تر و همگانی‌تر، به‌گمانم مجبورم...!

***
دوستان عزیز دوره بیست‌وهفتی‌م؛

+ اوّلاً، منابع آزمون فردا

کلّ کتاب ادبیات فارسی، شامل:

یک. معنای واژه­ها (چه واژه­های ستاره‌دار که در واژه‌نامۀ کتاب معنا شده‌اند، چه واژه‌های دشواری که ستاره ندارند)؛

دو. معنای عبارتها و جمله‌ها و بیتها، مثل همان چیزی که در آزمونهای پیش هم بارها دیده‌اید؛

سه. معنای کنایه‌ها و نمادها و خلاصه مطالبی که به‌شان می‌گویند درک مطلب؛

چهار. آرایه‌های ادبی، کلاً و جزئاً؛

پنج. مطالبی که در بیاموزیمهای کتاب گفته­شده؛

شش. خودآزماییهای پایان درسها (طبیعتاً آنهایی که گفته‌ایم لازم نیست بنویسید، از این فهرست حذف می‌شوند)؛

هفت. شعرهای حفظی همۀ کتاب؛

هشت. نکات تاریخ ادبیاتی و درآمدهای آغاز فصلها.

 

+ ثانیاً، ریزه‌کاریها و راهنماییها

اعلام پایان کتاب در آزمون نخواهند آمد؛

سالها و قرنها و مترجمها در تاریخ ادبیات مهم نیستند؛

آنچه که بیشتر مهم‌ست، نام کتابها و نویسنده‌هاشان‌ست؛

اصلاً به خواندن واژه‌نامۀ کتاب بسنده نکنید، از واژه‌های غیر ستاره‌دار هم سؤال دارید؛

واضح‌ست که بیشتر پرسشهای آزمون از نیمسال دوم است، امّا از نیمسال اوّل هم سؤال دارید، پس اولویت با نیمسال دوم است؛

خیلی خودتان را گرفتار حفظ آرایه‌های ادبی هر بیت نکنید، بکوشید بیشتر تعریف و شیوۀ کاربرد آرایه‌ها را بفهمید.

 

+ ثالثاً، شیوۀ برگزاری آزمون

آزمون شما دو بخش دارد:

یک. بخشی که هماهنگ استانی‌ست و از آموزش‌وپرورش می‌آید و من هم هنوز نمی‌دانم دقیقاً چه شکلی‌ست، ولی معمولاً از سطح آزمونهایی که تابه‌حال دیده‌اید، ساده‌تر است. این بخش ده نمره از بیست نمرۀ پایانی شما را تشکیل می‌دهد؛ یعنی هر نمره‌ای در آن بگیرید، تقسیم بر دو می‌شود.

دو. بخشی که اختصاصی و مدرسه‌ای‌ست و دقیقاً شکل پرسشها مثل آزمونهای قبلی‌ست، با این تفاوت که تعداد سؤالاتش کمتر است. این بخش هم ده نمرۀ دیگر از بیست نمرۀ پایانی را شامل می‌شود. مطالبی که در این بخش پرسش شده، معنای واژه، معنای بیت (از نیمسال دوم)، آرایه‌های ادبی، چند مورد درک مطلب ساده و دوتا پرسش تاریخ ادبیات‌ست.

 

پ.ن.: انصافاً آزمون خیلی سخت نیست! به خدا توکّل کنید، ان‌شاءالله ما هم هوای شما را داریم! یاعلی...

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 7:51 بعد از ظهر | 

پنج‎شنبه، پس از یک ماراتن نفس‎گیر و مو-به-موی صدساعته برای آماده‎سازی بستۀ نوروزی پایۀ دوّم، بالاخره برگشتم خانه! صبح دوشنبه که از خانه زدم بیرون، اصلاً فکر نمی‎کردم رفتنم با خودم باشد و برگشتنم با خدا!

وقتی رسیدم خانه، دیدم همه‎چیز زیر-و-رو شده. خانه اصلاً شبیه جایی نبود که دوشنبه ازش بیرون رفته‎بودم! خیلی چیزها اضافه شده‎بود و جای خیلی چیزها هم خالی بود. خیلی از وسایل هم سر جای‎شان نبودند. خلاصه‎ش اینکه احساس می‎کردم به‎سفر «عُزَیر» رفته‎ام!

در راه برگشت به‎خانه، برای اوّلین بار در این مدّتی که رانندگی می‎کنم، بالاخره کم آوردم: برایم جالب بود که وسط راه، کنار خیابان ایستادم و چند دقیقه خوابیدم تا بتوانم باز هم رانندگی کنم! تا حالا برایم پیش نیامده‎بود.

هم خوش گذشت؛ هم سخت. بهتر بگویم: خیلی سخت خوش گذشت! بیشتر خوشی‎ش هم برای وقتی بود که بچّه‎ها جعبه‎های نوروزی‎شان را گرفتند و با دست پر برگشتند خانه. ماراتن صدساعتۀ عجیب و جالبی بود و پر از تجربۀ تازه و لحظات دوست‎داشتنی. یکی‎ش ساعت ده‎ونیم صبح پنج‎شنبه بود(بسته‎ها باید ساعت دوازده‎ونیم آماده می‎بود)؛ لحظه‎ای که لپ‎تاپ خاموش شد و ما برگشتیم به ساعت 7 صبح؛ آن هم درست در زمانی که داشتیم پرینت نهایی مجله را می‎گرفتیم تا برویم برای تکثیر! (احتمالاً هنوز هم نسخۀ کامپیوتری نهایی از مجله نداریم!)

خوشحالم که بستۀ نوروز نود بچّه‎ها چیز نسبتاً خوبی از آب درآمده. خدا را شکر. امیدوارم پس از نوروز بتوانیم مسابقۀ نوروزانۀ دوره17 را دنبال کنیم و برنده‎ها را به‎نان‎و‎نوایی برسانیم! همچنین خوشحالم که به‎یاری خدا توانستیم در اسفندماه، هم اردوی پایه‎ای برگزار کنیم، هم بستۀ نوروزی بدهیم.

پ.ن.1: «عُزَیر» ظاهراً یکی از پیامبران بنی‎اسرائیل است(؟) که خداوند او را به‎مدّت صدسال میراند. هنگامی که از خواب مرگ برخاست، دید میوه‎هایی که همراه داشته سالم مانده‎اند و مرکبش (خَرَش) پوسیده و از بین رفته. سپس خداوند خرش را در برابر چشمانش دوباره به‎صورت نخستین برگرداند. داستان عزیر – البته نه با آوردن نام او – در قرآن هم آمده‎است.

پ.ن.2: گل عزیزست، غنیمت شمریدش صحبت / که به‎باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد :)

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:47 بعد از ظهر | 

برگشتیم از اردو؛ اردوی میانکاله. اردوی خوبی بود و به‎گمانم به‎بسیاری از بچّه‎ها خوش گذشت و به‎ما هم. خلاصه‎اش را که بخواهم بگویم، با قطار رفتیم گرگان. از گرگان با مینی‎بوس رفتیم بندر ترکمن. از آنجا هم با قایق خودمان را به‎«آشوراده» رساندیم. (بعداً فهمیدیم می‎توانستیم با قطار در ایستگاه بندر ترکمن پیاده شویم!) این نخستین مقصد اردو بود. طرف‎های غروب و پس از گشت‎وگذار در بازار بندر راه افتادیم سمت ساری و در سمپاد ساری جاگیر شدیم.

روز دوّم، صبح کلّۀ سحر، بر طبل (یا همان: قابلمۀ) بیدارباش کوبیدیم و رفتیم سمت «میانکاله»؛ منطقه‎ای حفاظت‎شده که هیچ‎گونه جک‎وجانوری بدون مجوّز محیط زیست نمی‎تواند پایش را آنجا بگذارد و اقامتگاه گرمسیری پرندگان مهاجری‎ست که از میانه‎های اسفند راهی سیبری می‎شوند. تا بعدازظهر میانکاله بودیم و به‎اندازۀ همۀ عمرمان پرنده دیدیم و پشت نیسان‎وانت سوار شدیم! بچّه‎ها سرگرم جمع‎آوری آثار و بقایای پرندگان شدند و من هم تمام‎وقت یا داشتم تلفن جواب می‎دادم یا بابت جا گذاشتن وسایل توی اتوبوس و بدقولی راننده و ابر و باد و مه و خورشید و فلک حرص می‎خوردم. توی میانکاله شعلۀ گاز پیدا نکردیم و بی‎خیال ناهار آنجا شدیم و برگشتیم مدرسه و حوالی پنج عصر نیمرو خوردیم. شب هم رفتیم استخر. شام پاستای فردیناندو بود با سس اسپاگتی. پاستای میثم پهلو می‎زد به مشقوک محمّدرضا در اردوی شاهرود تابستان!

برنامۀ روز سوّم‎مان رفتن به‎«دشت‎ناز» بود. دشت‎ناز هم یکی از مناطق حفاظت‎شدۀ محیط زیست است و محلّ نگهداری گوزن زرد ایرانی که روی هم سی‎ودوتا بیشتر ازش باقی نمانده. با آنکه مجوّز داشتیم، محیط‎بان دشت‎ناز، اوّلش به‎مان اجازۀ ورود نمی‎داد. می‎گفت الان گوزن‎ها باردار هستند و اگر غریبه ببینند وحشی می‎شوند و جنین‎شان را به‎کشتن می‎دهند. بعد کلی بحث و جدل، گفت که تراکتورش خراب‎ست و نمی‎تواند بچّه‎ها را پشت تراکتور بنشاند و در منطقۀ حفاظت‎شده بچرخاند. ما هم کم نیاوردیم و هشتادتا آدم افتادیم به‎جان تراکتور و آنقدر هل دادیم که بالاخره از رو رفت و به‎ناچار روشن شد! تجربۀ خوبی بود دیدن گوزن‎هایی که – در حالت عادی – از پانصد متری نمی‎شود به‎شان نزدیک شد در فاصلۀ هفت‎هشت متری. عصر روز سوّم بچّه‎ها در حیاط مدرسه حسابی بازی کردند و من در نمازخانه استراحت کردم تا کمرم کار دستم ندهد.

شب حرکت‎مان بود به‎سوی تهران. چیزی نمانده بود از قطار جا بمانیم که به‎برکت صلوات‎های بچّه‎ها – با پیشنهاد سیدیحیی – و با هر جان‎کندنی بود به‎قطار رسیدیم. هنگام سوار شدن فهمیدیم شام‎مان – یعنی هفتادتا تن ماهی – را در مدرسۀ ساری جا گذاشته‎ایم! یکی از معلم‎ها رفت دنبال آوردن شام و دست‎آخر توانست در پل‎سفید خودش را به‎ما برساند و یک اردو را از نگرانی و گرسنگی نجات بدهد.

در یک کلام، اگر سختی‎هاش را کنار بگذارم، «خیلی خوش گذشت»!

پ.ن.: ایّام خوش آن بود که با یار سپر شد / باقی همه بی‎حاصلی و بی‎خبری بود

پ.ن.2: دیروز روزی خوب و عجیبی بود؛ خبر جالبی به‎م رسید. شاید بعداً درباره‎اش نوشتم. برایم دعا کنید. کار[ها] و روزهای سختی در پیش‎ست.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:54 قبل از ظهر | 

1-
منوچهری دامغانی، شاعر سدۀ پنجم، در تغزل کوتاهی، دو بیت از اعشی­­قیس، شاعر نامی عرب، را تضمین کرده­است به­شیوۀ زیر:
         
ابَر زیر و بَم شعر اعشی­قیس / همی­زد زننده به­مضراب­ها
          «و کأسٍ شربت علی لذةٍ / و اُخری تداویت مِنها بها
          لِکی یعلم الناس أنی امرؤ / دخلت المعیشه من بابها»
که برگردان فارسی­اش چنین چیزی­ست: «چه بسیار جام­های می که با سرخوشی نوشیدم؛ و سپس خماری آن می را، دوباره با خود مِی درمان کردم. بدین امید که مردم بدانند من مردی­ام که زندگی را از درگاه درست آن گرفته­است.»

2-
اینها را نوشتم که بگویم، در این روزها – یا بهتر بگویم: این ماه­ها – رابطه­ام با مدرسه، همانند ارتباط منوچهری­ست با «منها بها»! دردسر و خماری و خستگی و – گاه – دلمردگی از مدرسه را، با خود مدرسه درمان می­کنم. خویگر (= معتاد) شده­ام به­مدرسه، احتمالا ً!

3-
یکشنبه روز معلم بود. این روز را دوست دارم. نه به­این دلیل که اندکی معلمم – که اساسا ً مهم نیست. بلکه چون انگیزه­ای­ست برای بازیادآوری خاطرات گذشته. دوازدهم اردیبهشت را دوست دارم، چون یاد آموزگارانم را زنده می­کند. یاد همۀ آموزگارانی که سال­ها و ماه­ها و روزها برایم زحمت کشیدند و کوشیدند؛ از سال یکم دبستان تا پایان دبیرستان، و هم­اکنون در دانشگاه. آموزگارانی که برخی­شان را هنوز بر کرسی تدریس می­بینم و خدایشان به­سلامت داراد. گروهی­شان را سال­هاست دیگر ندیده­ام، ولی کیست که نقش آنها را از لوح دل من بشوید. و دو استاد بزرگ که امسال، روز معلم را بدون آنها پشت­سر گذاشتیم: مرحوم استاد ساعتی، که هنوز هم نتوانسته­ام مرگ آن مرد بزرگ را باور کنم –
اینجا. دیگری مرحوم دکتر حق­شناس. شنبه بود – به­گمانم – که رایانامۀ دوستی به­م رسید در این­باره، و چقدر جا خوردم. هرگاه نام دکتر حق­شناس را می­آورم، یاد پرسشم می­افتم در دورۀ المپیاد از ایشان: همان «چخلصیم» و «دوستت دارم، افتضاح!» که حاضران حکایتش را به­یاد دارند و من هم حال توضیح ندارم. خدایشان بیامرزاد.

4-
درس ادیب اگر بود، زمزمۀ محبّتی / جمعه به­مکتب آورد طفل گریزپای را

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:9 بعد از ظهر | 

«آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» زل زد توی صورت معلم. معلم مکثی کرد. چشمانش را دوخت به‏زمین. گوشه‏های لبش تکانی خورد؛ انگار خندیده‏باشد. یاد خاطرات دانش‏آموزی خودش افتاده‏بود. یاد روزهای نخست سال تحصیلی. یاد زنگ اوّل هر درس در سال و دبیران نوبه‏نوی که به‏ترتیب می‏آمدند سر کلاس. صحبتهای دبیران، مانند یک ترجیع‏بند، با سلام و حال‏واحوال شروع می‏شد و تبریک «آغاز سال جدید تحصیلی» آن را پیش می‏برد و بعد، نوبت می‏رسید به‏شمردن قوانین کلاس و گوشزد کردن شیوه‏نامۀ انضباطی. کم‏کم بند اوّل ترجیع‏بند به‏پایانش نزدیک می‏شد. در همین حول‏وحوش بود که دانش‏آموزی دست بلند می‏کرد و بیت ترجیع را به‏زبان می‏آورد: «آقا، دفتر چند برگ بیاریم؟» و باز، در زنگهای دیگر هم همین آش بود و همین کاسه: شنیدن بند دیگری از ترجیع‏بند آغاز سال تحصیلی از دبیر، و گفتن بیت ترجیع در پایان آن.

«آقا ببخشین، دفتر چند برگ؟» دانش‏آموز دیگری در سوی دیگر کلاس، دوباره این را پرسید. معلم به‏خودش آمد. سرش را بلند کرد و به‏چهره‏های پاک و معصوم بچّه‏هایی نگاه کرد که حالا دیگر شاگردانش بودند. دلش نیامد ترجیع‏بند آنها را خراب کند: «هر جور خودتون دوست دارین. چهل‏برگ، شصت‏برگ، هشتاد، صد.» یاد معلمهای خودش افتاد که سفت‏وسخت اصرار داشتند بر دفتر صدبرگ؛ و تا پایان سال، حتا ده برگ دفتر هم پر نمی‏شد. ادامه داد: «بچّه‏ها، نمی‏خواد برای دفتر به‏زحمت بیفتین. من چیز زیادی که به‏درد نوشتن تو دفتر بخوره نمی‏گم. همون گوشۀ کتابتون یا روی چندتا کاغذ هم می‏تونین بنویسین. البته اگه دلتون می‏خواد دفتر داشته‏باشین، چهل‏برگ کافیه؛ یعنی زیادم هست.»

***
سال سوّم دبیرستان. نخستین زنگ هندسه بود، با یکی از باتجربه‏ترین و پرسن‏وسال‏ترین دبیران علامه‏حلی. بعد از صحبتهای ابتدایی و آشنایی اوّلیه، یکی از بچّه‏ها – شاید اسحاق؛ درست یادم نیست – دستش را بالا برد و همین بیت ترجیع را گفت: «ببخشید، دفتر چند برگ...» هنوز جمله‏اش تمام نشده‏بود که دیدیم دبیر گرامی هندسه برافروخته شد، و با خشمی نابه‏هنگام بنای فحش دادن به‏آن بیچاره را گذاشت: «مگه من هم‏سن توام که با من شوخی می‏کنی، بی‏شعور؟ تو ادب و تربیت نداری. تو مشکل شخصیت داری. من تا حالا هزارتا شاگرد نفهم‏تر از تو رو آدم کردم.» و خلاصه رفیق ما را حسابی شست و پهن کرد روی بند رخت!

پ.ن.1: یاد بیت ترجیع روزهای مدرسه بخیر!
پ.ن.2: کمابیش حال‏وهوای معلم حکایت اوّل را داشتم.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:23 بعد از ظهر | 

دوشنبه. رفته‏بودم مجله بخرم. تیتر روزنامه‏های دم دکه، جلوی چشمهام رژه می‏رفتند. این بین، احساس کردم چیز آشنایی دیدم؛ عکس آشنایی. برگشتم و دقیق شدم. عکس دکتر شفیعی کدکنی بود. نشستم و تندوتیز خبر را خواندم: دکتر شفیعی برای فرصت مطالعاتی یک‏ساله، رفته امریکا؛ دانشگاه پرینستون. روزنامه‏های دیگری هم خبر را نوشته‏بودند. واقعیت داشت. دکتر شفیعی رفته‏بود.

حالم گرفته‏شد، ناجور. یاد یک ماه و نیم پیش افتادم. بعد از ظهری که محمّد رزمی بهم زنگ زد و جریان ملاقاتشان – بچّه‏های المپیاد بیست‏ودو – را با دکتر شفیعی در دانشگاه تهران تعریف کرد. گفت که خودش چه سؤالی پرسیده و شفیعی چه‏ها گفته و نگفته و دکتر هادی چقدر خوشش آمده!

خاطرۀ سه ماه پیش برایم زنده شد؛ انتخاب واحد ترم پاییز 88. چقدر حواسم را جمع کردم و دقیقه‏به‏دقیقه و ثانیه‏به‏ثانیه نگاهم به‏ساعت بود، تا دقایق اوّل باز شدن انتخاب واحد را از دست ندهم؛ تا کلاس دکتر شفیعی پُر نشود؛ تا بتوانم منطق‏الطیر را با شفیعی بردارم. برای چندتای دیگر از دوستان هم، همان‏وقت انتخاب واحد کردم؛ بیشتر به‏خاطر منطق‏الطیر شفیعی. ذوق‏زده بودیم که توانسته‏ایم بالاخره کلاس بگیریم با شفیعی. بعد هم که گروه فارسی اعلام کرد نمی‏توانیم از ترم بالا واحد انتخاب کنیم، کلی بگومگو کردم با مسئولین گروه و اهالی آموزش و آنقدر کلنجار رفتم تا آخر سر به‏واسطۀ معدّلم، رضایت بدهند واحدهایم از ترم بالا، خصوصا ً منطق‏الطیر را، حذف نکنم.

حالا آن دریای امید و آرزوها، جایش را داده به‏یک سراب. نمی‏دانم کدام استاد جایگزین شفیعی می‏شود برای تدریس منطق‏الطیر؛ اکبری؟ حاجیان؟ گلچین؟ یا...؟ شاید اصلا ً حذف کنم این واحد را. من و امثال من، به‏خاطر شفیعی این واحد را برداشته‏بودند و الان ... !

این خرده‏اتفاقاتِ شخصی، خیلی مهم نیست. مهم این‏ست که الان شفیعی امریکاست و فقط می‏توانیم امیدوار باشیم فرصت مطالعاتی یک‏ساله‏اش، طولانی نشود و پس از این، باز هم کرسی تدریس ایشان در دانشگاه تهران محفوظ بماند.

***
خبری از بازنشستگی دکتر شفیعی نشنیده‏ام؛ ولی اساتید دیگری امسال بازنشست شده‏اند؛ در گروه فارسی هم دکتر مظفر بختیار. آرزو می‏کنم بختیار هم به‏تدریس در دانشگاه ادامه دهد؛ انشاءالله.

+ نوشتۀ دکتر ترکی در این‏ باره را هم اینجا بخوانید.

+ مرتبط با بازنشستگی اساتید در «دوستانه» :
          قحط استاد – 1 
          قحط استاد – 2

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:53 بعد از ظهر | 

که البته اگر نامش را می‏گذاشتند «ارزش‏گذاری» یا «نظرسنجی» یا «نمره‏دهی»، احتمالا ً خیلی بامسمّاتر می‏شد از «ارزشیابی»: یافتن ارزش؟!

یکی‏دو هفته مانده به‏انتهای هر ترم، دانشگاه یک نظرسنجی اینترنتی دربارۀ اساتید برگزار می‏کند. هر دانشجو، در قالب سؤالات مختلف، استادهایی را که در طول ترم باهاشان کلاس داشته، ارزش‏گذاری می‏کند.

همچین کاری، به‏خودی‏خود خیلی خوب و مفید می‏تواند باشد؛ به‏شرط آنکه تأثیری در جهتگیریهای آیندۀ دانشگاه و دانشکده و گروه آموزشی ایجاد کند. نکتۀ بامزه‏اش این‏ست که اگر در این برنامه شرکت نکنید، اجازۀ انتخاب واحد برای ترم بعد به‏تان نمی‏دهند! تجربه کرده‏بودم که برای نظرات یا برداشتهای‏مان تره هم خرد نکنند؛ ولی تابه‏حال ندیده‏بودم به‏زور از آدم نظر بخواهند!

***
نظرسنجی نیمسال اوّل، به‏صورت انتخاب گزینه‏های عالی، خوب، متوسّط و ضعیف بود. امّا ترم گذشته، برنامۀ «ارزشیابی» تبدیل شد به‏ «نمره‏دهی». در هر کدام از موارده ده‏پانزده‏گانه، از صفر تا بیست می‏توانستیم به‏استاد نمره بدهیم. این شیوه یک اشکال خیلی بزرگ دارد، در قیاس با روش ترم پیش: متفاوت بودن «مقیاس» و «معیار» هر کس در برخورد با این نمره‏ها.

دانشجوئی که درسش خوب‏ست و همیشه نمراتش در بازۀ هفده تا بیست نوسان داشته، طبیعتا ً پانزده را نمرۀ خوبی تلقی نمی‏کند. به‏همین علت، اگر مثلا ً گمان می‏کند تسلط استاد بر مبحث، در حدّ مقبولی نیست، در برابر گزینۀ مربوط به‏آن، ممکن‏ست «15» بگذارد.

از طرف دیگر، دانشجوئی که در کل دوران تحصیل، یک نمرۀ پانزده داشته، آن هم به‏عنوان رکورد و بالاترین و بهترین نمرۀ تمام عمرش، طبیعتا ً آنرا، نمرۀ بدی نمی‏داند! از چنین آدمی هیچ بعید نیست که در مورد دانشمندترین استاد هم، جلوی «تسلط علمی استاد بر مبحث درس» بنویسد: «15»!

این تفاوت دیدگاه و اختلاف در ملاک و مقیاس نمره‏دهی، عینا ً دربارۀ کسانی که این نتائج را کنترل می‏کنند هم صادق‏ست. این دسته، نگاهی کلی و همه‏جانبه و از بالا به‏دانشجو دارند. دانشجو جماعت هم که – متأسّفانه – اغلب در کشور ما، بیشتر دنبال یللی‏تللی‏ست تا «جستن دانش»؛ و جویندۀ هر چیزی هست، الا دانش. پس آدمی که از بالا به‏این قشر نگاه می‏کند، ذهنیتش نسبت به‏آنها، بیشتر منبعث از گروه دانشجوهای علاف‏ست تا درسخوان و جویای علم. تفکر متولیان آموزش هم – بالطبع – به‏این عدّه نزدیکترست.

حال اگر در سیستم نمره‏دهی بررسی کنیم، آنها هم شانزه و هفده را به‏عنوان یک رکورد در میان نمره‏ها به‏حساب می‏آورند. نتیجه آنکه هنگام تحلیل نمره‏های اساتید، کفۀ ترازو به‏سمت افراد ظاهرا ً – و نه باطناً – دانشجو سنگینی می‏کند و نظر دانشجوهای واقعی در اقلیت قرار می‏گیرد و کمرنگ می‏شود. در حالی‏که نظرات این دستۀ اخیر، اغلب صائب‏تر و مطمئن‏ترست از دیگران. به‏همین خاطر هم معتقدم شیوۀ ارزش‏گذاری نمره‏ای، در مقایسه با روش گزینه‏های عالی و خوب و ... ، قابل‏اعتماد و استدلال نیست و نمی‏تواند نتائج دقیقی در پی داشته‏باشد.

پ.ن.: به‏نوشتۀ بالا ایرادی اساسی می‏توان گرفت و آن هم در تعریف «دانشجوی واقعی»ست. احساس می‏کنم در این یادداشت، دانشجوی واقعی، هم‏معنی دانشجوی درسخوان – یا به‏عبارت معمولتر: خرخوان –  قرار گرفته. به‏هرحال این هم باگ (bug) نظر من!

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:46 بعد از ظهر | 

سی و دوتا سؤال تستی و بعد دوتا تشریحی؛ اوّلیش: «تلقی خود را از خدا بنویسید.» این بود امتحان معارف(1) بامزۀ ما!

***
امتحان رودکی-منوچهری؛ ده دقیقه بنُه صبح. جواب سؤال نهم را مینوشتم.
دکتر ترکی گفت:«خب دیگه کم کم پاشین. وقت امتحان ساعت نه تمومه ها.» برگۀ سؤالها را از زیر پاسخنامه کشیدم بیرون. فکر میکردم پانزده تا سؤال داریم؛ بیست و پنج تا بود! :)

«دارین چی مینویسین؟ نگران افتادن نباشین؛ این واحد دو ترم دیگه بازم ارائه میشه! پاشین. عکس پنج نفر آخرو میزنیم رو مجسّمۀ فردوسی!» از آن روز هر وقت میرسم جلوی دانشکده، چشم میچرخانم ببینم دکتر ترکی عکسم را زده یا نه! :)

***
سه- چهار نفر بیشتر نمانده بودیم. اهالی امتحان بعدی هم آمده بودند سر کلاس و جایشان را درست میکردند. سه برگۀ چهار صفحه ایِ جوابهای امتحان فرّخی-کسائی را – میکند بعبارتی دوازده صفحه – روی هم گذاشتم و دادم بدکتر حاجیان:
- استاد من ترم بعد مسعود سعد با شما برداشتم.
- اشتباه کردی! [از آن خنده های معروف دکتر حاجیانی!]
- اختیار دارین. میخواستم ببینم منابع مسعود سعد چیه؟
- اساس کارمون دیوانه؛ ولی انوری میخونیم، عنصری میخونیم، "مفلس کیمیافروش" دکتر شفیعی میخونیم، جلد دوّم "تاریخ غزنویان" هم هست.
- استاد، جلد دوّمشو که همین الان امتحان دادیم!
- آره، بهتون اشتباه گفته بودم! باید جلد اوّلشو برای فرّخی میخوندین. جلد دوّم مال مسعود سعد بود! [باز از همان خنده ها:)]
- عجب! من گفتم چرا یه بارم از فرّخی اسم نیاورده!
و توی دلم ادامه دادم: «نوکرتم، چقدر زود یادت افتاد اشتباه دادی!»

***
چند دقیقه ای میشد که نفر آخر رفته بود و توی کلاس من بودم و
دکتر مجد:
- آقای عاملیان، بسّه دیگه. چی داری مینویسی؟!
- راستش استاد اونقدر ما رو از وضع نمره دادن ترسوندین، دیگه هرچی میدونم دارم مینویسم!
... دقائقی بعد ...
- آقای عاملیان، ولش کن! هرچی نوشتی بسّه.
- یه سؤال مونده همش.
- هنوز یه سؤال مونده؟! دیگه ده دقیقه هم از وقت گذشته.
... و باز چند دقیقۀ دیگه ...
«آقای عاملیان من رفتم. خودت برگه تو بیار بده دیگه.» و از در کلاس رفت بیرون! وسطهای راهرو طبقۀ دوّم بهش رسیدم. «بفرمائین. خلاصه ببخشید معطل شدین، شرمنده.» امتحان خوبی بود؛ نوزده شدم!

***
تا حالا قواعد عربی(1) این ترم تنها درسی بوده که از تمام شدن امتحانش ناراحت بوده ام؛ چون میدانستم دیگر فرصتی نمیشود با حاج آقا حکیم کلاس داشته باشم. هرچند سرجمع دو جلسه و نیم سر کلاسش بودم، ولی همان کافی بود که بفهمم چه آدم نازنینی است.

***
«خدایا من ویژگیهای تاریخ ادبیات صفا رو از کجا دربیارم؟ مگه دربارۀ عنصری هم کسی کنفرانس داده بود؟ اوّلین کتابها بنثر پارسی دری؟!» واکنش اوّلیه ام بسه تا سؤال امتحان تاریخ ادبیات اینجوری بود! البته طبق معمول کار نشد ندارد. اینست که دربارۀ هرکدام، همۀ آن چیزی را که میدانستم با تمام جزئیات نوشتم! امید واثق دارم بسیستم نمره دهی وجبی! :)

مثلا دربارۀ عنصری:«... البته عنصری علیرغم شهرتش درمیان اطرافیان، چندان محبوب نبود. چنانکه شاعری در سوگنامۀ خود در رثای فرّخی، عنصری را پیر دیوانه ای میخواند که از زنده بودنش هر لحظه زیانی تولد میکند؛ حال آنکه فرّخی جوانی بود که وجودش همواره مایۀ سود بود ... خاقانی در قصیدۀ هجویۀ سی و چهار بیتی خود باین موضوع اشاره کرده است:«شنیدم که از نقره زد دیکدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصری» ...»

***
خانم تاشماتاوا – همکلاسی روسیمان – که روی صندلی بغلی من نشسته بود، برگه اش را داد تا من بمانم و
دکتر فضیلت. دوتا برگۀ پاسخنامۀ قابوسنامه-سیاست نامه را گذاشتم توی هم و بلند شدم و برگه را تحویل استاد دادم:
- خسته نباشین.
- قربان شما. سؤالا چطور بود؟
- سؤالا که خوب بود. فقط قسمت الف که گفته بودین «ویژگیهای ادبی و زبانی» همون معنی لغات و تشبیه و ایناس دیگه؟
- بله؛ اگه نکتۀ خاصّی داشته. مثلا اینکه شصت رو با سین نوشته، نه با صاد.
- جدّا! شصت با سین بود؟ من فکر کردم با صاده!
- خب البته الانم میتونین اگه بخواین چیزی اضافه کنین.
- بله، چشم، حتما! :)

***
تاریخ زبان فارسی؛ تنها جائی که دلم خواست با بچّه های گروه یک، این درس را با حمیرا زمرّدی میگذراندم! وقتی استادتان رئیس گروه زبان و فرهنگهای باستانی باشد، احتمالا باید توقع داشته باشید که جزو سؤالها سه تا کتیبۀ فارسی باستان و اوستائی و پهلوی اشکانی را ببینید برای ترجمه بفارسی روان؛ یکی سه نمره!
البته اعتراف میکنم که
دکتر دهقی استاد خیلی خوب و باسوادیست؛ ولی اصلا انتظار همچین امتحانی را بعنوان خط پایان کورس امتحانها نداشتم.

پ.ن.: آخی! بالاخره این امتحانهای فرسایشی تمام شد تا فرصت شود نفسی تازه کنیم! :)

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:13 بعد از ظهر | 

حدودا ً ده روز پیش که بابام بیمقدّمه گفت رئیس سمپاد عوض شده، بدجوری جا خوردم. اصلا ً انتظار شنیدنش را نداشتم. مگر میشد دکتر اژه ای را بعد از این بیست و یکسال، از ریاست سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان کنار بگذارند؟ امّا ظاهرا ً موضوع جدّی بود. کم کم یادم آمد توی رفت و آمدهای چند ماه اخیرم در دبیرستان، گهگداری شایعه هائی برای تغییر ریاست میشنیدم؛ مثلا ً از فرازی – ناظم حیاط مدرسه که با هم عیاقیم.

حجّه الاسلام دکتر جواد اژه ایپیش خودم میگفتم چرا توی مراسم سنتی شب بیست و یکم ماه رمضان امسال دبیرستان، دکتر اژه ای مثل سالهای قبل برای افطار و نماز نیامد مدرسه تا بعد هم – بروال هر سال – جلسه داشته باشد با المپیادیها؛ پس بگو.

خیلیها میگفتند مشکلاتی که امسال در کنکور ورودی راهنمائی اتفاق افتاد باعث و بانی همۀ این برنامه ها بوده. همین قضیه بود که خرداد امسال کلی از اولیا را با بچّه هاشان کشاند بدبیرستان. خیلی طبیعی بود که آموزش و پرورش صریحا ً «تکذیب» کند این دلیل را، از اصل و اساس. حالا اینکه در این واویلای خالی بندی و قمپوز درکنی، طرف کی را باید گرفت و کی راست میگوید، من نمیدانم.

این چند روزه دربدر دنبال اسم و رسم سرپرست جدید سمپاد بودم. از چند نفری سراغ گرفتم؛ امّا ظاهرا ً من از همه بروزتر بودم.

رئیس تازۀ سازمان، دکتر سیّدمحمّد اعتمادیست؛ عضو هیئت علمی گروه الکترونیک دانشکدۀ برق دانشگاه شریف. اوائل تابستان امسال، اعتمادی یکی از سه نفری بود که احمدی نژاد بعنوان اعضای هیئت مدیرۀ سمپاد معرّفی کرد.

پ.ن.: لینکِ نامۀ خداحافظی دکتر جواد اژه ای را در "لینکدونی" این پائین ببینید.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 1:41 قبل از ظهر | 

امروز، بعدِ نهائی کردن کار انتخاب واحدم، بالاخره رفتم پیشدانشگاهی. این، بعد از المپیاد و ماجراهاش، اوّلین بار بود که میرفتم. اوّلینِ اوّلین که نه؛ یکی-دو باری سر زده بودم، ولی خیلی کسی از رفقا را ندیدم.

زنگ تفریح رسیدم. سروصدای بچّه ها کلّ کوچۀ دهم خیابان قائم مقام را پر کرده بود. دم در موتور رضای عزیز را دیدم. لدی الورود هم با سهیل و سجّاد و دار-و-دسته شان روبرو شدم و تعجّب و دست و روبوسی و احوالپرسی. برایم جالب بود که سهیل بعنوان حرف اوّل، سرغ «پاپیروس»هایم را گرفت! [اینجا را ببینید.] گفتم که در دانشگاه و بین همکلاسیها هم کلی طرفدار پیدا کرده! سجّاد هم بدون تعارف کیفم را گرفت تا وارسی کند لای دفتر-دستک – بقول خودش – یک دانشجو چه چیزهائی میشود پیدا کرد! معلومست که غیر از «گزیدۀ سیاست نامه و قابوسنامۀ» آئین و «فاصلۀ» کارور و «تاریخ غزنویان» باسورث، چیزی گیرش نیامد!

گرم صحبت بودیم که روح الله رسید و دست و روبوسی و «چه خبر؟» و تعریف ماجرای دیشب. زنگ کلاس بچّه ها خورد و همگی راه افتادیم. با حمید سینه بسینه شدم. سلام و دست و روبوسی و معانقه. بعد از اختتامیۀ المپیاد دیگر حمید را ندیده بودم بگمانم. تا آنموقع هنوز رفقا وسط حیاط کوچک پیشدانشگاهی فوتبال بازی میکردند. (محض اطلاع بگویم که پیشدانشگاهی علامه حلی، بیشتر شبیه یک آپارتمانست تا مدرسه؛ خیلی کوچک.) حالا دیگر کم کم جل و پلاسشان جمع میشد. بهمین واسطه رضا هم بیخیال فوتبال شد تا با هم سلام و احوال کنیم. استثناءً رضا دو هفته پیش توی بوفۀ دانشکده مهمانم بود و هم را دیده بودیم.

از پله ها بالا میرفتیم و هر کسی را میدیدم، طبیعتا ً سلام و احوالپرسیهای معمول روی شاخش بود و بعضا ً رفیقترها، ماچ و بوسه ای هم کنارش! توی همین راه پله بابک و امید و شهریار – مدال نقرۀ المپیاد فیزیک امسال – و چندتای دیگر از دوستان را دیدم. با امید و بابک و سهیل، پارسال همکلاسی و گاهی هم نیمکتی بودیم. یادش بخیر؛ اوایل پارسال چهارنفری باتفاق یک کنفرانس تاریخ توپ دادیم! بهادر و مراد و چند نفر دیگر هم توی راهرو بودند.

دیگر کم کم بچّه ها رفتند سر کلاس و معلمها هم. من وقتی فهمیدم سیّاحی – معاون و تقریبا ً همه کارۀ پیشدانشگاهی – رفته بیرون و نیست، کارم را گذاشتم برای وقتی که برگشت؛ البته تا موقعی که من مدرسه بودم، برنگشت و کارم ماند برای یک روز دیگر.

رفتم توی حیاط. یکی از کلاسها زنگ خالی داشت و چندتا از بچّه ها ولو بودند. تقریبا ً کلّ زنگ را با حمید و جلال و کمی هم میلاد و بعدش هم نیما و سپهر – که کلاسشان تمام شده بود – از دانشگاه و جوّش و آدمهاش حرف زدیم. توی همان چند دقیقه بهم پیشنهاد سفر ساری و کیش دادند برای تعطیلات بین دو ترم؛ البته ترمهای پیشدانشگاهی، که دقیقا ً همزمانست با امتحانهای آخر ترم دانشگاه!

برای خیلی از بچّه ها جالب بود که از محیط دانشگاه چیزهائی بشنوند. علاوه بر این خیلیهاشان نمیدانستند که من الان میروم دانشگاه. همین هم تعجّبشان را بیشتر میکرد!

زنگ آخر که خورد، دوباره برنامۀ سلام و احوالپرسی و دست و روبوسی و مصافحه و معانقه و باقی رسم و رسومات شروع شد. واقعا ً خیلی خنده دار است: هر کس مرا میدید، اوّل جا میخورد و چشمهاش از تعجّب چهارتا میشد! بعد سلام میکرد و بعد هم همانهائی که بالا نوشتم. بعدش هم سؤالهائی که الان چه کار میکنم و کجا هستم و میگفتم که دانشجو شده ام و بیشتر شاخ درمیآورد و دوباره سؤال که چرا این شکلی شده ام و جوابش و...!

رفقائی را که نشده بود زنگ تفریح ببینم، آن دم آخری دیدم. از جمله مرتضا موسوی – معروف بمُوسُویْ – که بهش گفتم اوقات بیکاری عکسش را در گوشیم نگاه میکنم. حاج مصطفا و خشایار و مسعود و سیناها هم آمدند. سینا میخواست خفه ام کند وقتی فهمید دانشجوام! بعد هم نوبت رسید بحسام و امیرحسین و الهیار و نهایتا ً، حسین خیلی خیلی عزیزم! چند وقتیست – از شروع پیشدانشگاهی – که دیگر وقت سر زدن به "دوستانه" را ندارد.

توی راه و تقریبا ً نزدیک خانه، sms رضا با یکساعتی تأخیر بهم رسید که «کجائی؟»! خیلی شانس آورد! هفتۀ پیش که فهمیدم اسمش برای حجّ دانش آموزی درآمده، خودم را دعوت بناهار کردم و امروز میخواستم عملیش کنم که بخت باهاش یار بود و smsاش دیر رسید!

پ.ن.1: انصافا ً تا حالا تو کلّ عمرم در عرض یکی-دو ساعت اینقدر دست نداده بودم و با این همه آدم سلام و احوال و روبوسی نکرده بودم! :)
پ.ن.2: راست گفته اند که: «دوری و دوستی»! واقعا ً دوری دشمنها را هم دوست میکند! حتما ً یکی از دلائلی که امروز خیلی خوش گذشت، همینست.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:43 بعد از ظهر | 

این فاینال لامصّب – که خدا را شکر بخیر گذشت – هم عجب حرمانی میآوردها! امروز ببهانه اش کلاس قواعد عربی حاج آقا حکیم و تاریخ ادبیات دکتر ستوده را بیخیال شدم و فقط بخاطر دستور زبان، خودم را رساندم دانشگاه.

حول-و-حوش دو بعد از ظهر رسیدم. همین هم هست که میگویم محروم شدم: محروم از تماشای خل بازیهای یک گله عروسک خیمه-شب-بازیِ احمق که بدست آویز روز دانشجو، رَم میکنند و از در دانشکدۀ فنی – که همۀ آتشها از گورش بلند میشود – میزنند بیرون و طوافِ مسجد دانشگاه میکنند و دست آخر، سر میگذارند بدر شانزده آذر تا مطابق آئین مقدّس وحشیگری در چنین روزی، بیاد هر سال در ورودی را از جابکنند و حالش را ببرند!:))

امین – همکلاسی و بچّه محلمان – میگفت امسال۫ زورِ جماعت بدر گندهه نرسیده، کوچکه را کنده اند تا یک وقت زبانم لال فریضۀ در-کَنی روز دانشجو قضا نشود! امسال البته با پیشرفتهای جانبی، سنت گیت-شکنی هم بمراسم افزوده شده! حالا هدف و مطالبات چه بوده، نمیدانم. دکتر مجد در سخنرانی فرحبخشِ عوضِ امتحانش، میگفت در آن هیاهو فقط یک «احمدی نژاد» میشنیده است! ظاهرا ً تلفات هم یک مجروح با سر و کلۀ غرقه بخون بوده که حکما ً حقش هم بوده. آخر۫ سری که درد نمیکند را دستمال میبندند؟!

***
من که رسیدم خیابان شانزده آذر، گله بگله پلیس ایستاده بود. توی تاکسی شمّه ای از اتفاقات امروز دانشگاه را شنیده بودم و کنجکاو بودم تا صحّت و سقمش را خودم هم ببینم. با تعجّب از کنار پلیسها رد شدم تا رسیدم بورودی. دوباره همان ماجرا و سؤال و جوابهای حال-بهم-زن شروع میشد. باید جملاتی را میگفتم که اگر جبر نبود، صد سال بزبان نمیآوردمشان. کارت باشگاه را عقبتر آماده کرده بودم و وقتی رسیدم، دادم دست دربان و دیالوگهای تکراری:

     - آقا با این کارت نمیتونین برین داخل.
     - چرا؟
     - باید از در پائین برین. اصلا ً امروز غیر دانشجو راه نمیدن.
     - خب آقا منم دانشجوام.
     - دانشجوی کجا؟
     - دانشکده ادبیات.
     - کارتت کوش پس؟
     - من المپیادی بودم، تازه ثبت نام شدم. اینه که کارتم هنوز صادر نشده. اونم کارت المپیادمه. شماره دانشجوئیم دارم.(چندش آورترین جملاتی که تا حالا گفته ام!)

کارت و عکسم را با بدگمانی ورانداز کرد. بعد با لحنی که انگار دارد اصول دین یا رمز ورود میپرسد، گفت:

     - رئیس دانشکده ادبیات کیه؟
     - آقای اکبری.
     - بفرمائید!

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:14 بعد از ظهر | 

بخودم میآیم: طالقانی تمام شده و سرازیرم توی قدس و جلوی در شرقی. ساعتم را نگاه میکنم: هشت و چند دقیقه؛ حدودا ً سه ساعت بعد از مغرب. چرتکه که میندازم، یک ربعی را از تقاطع ولیعصر-طالقانی توی راه بوده ام. نم نم باران، لطیف و ملایم بصورت و دستهام میخورد. قطرات ریزش را روی موهایم حس میکنم. میخواهم راهم را بگیرم و یکراست بروم سمت انقلاب؛ که جاذبه ای از درون دانشگاه و پشت نرده ها و زیر نور چراغهای داخل محوّطه و لابلای درختان چنار، و بیشتر از آن حسّ کنجکاوی درونم، مرا فرا میخواند. میگویم باشد برای شب دیگر؛ ولی دلم رضا نمیدهد. راه در ورودی را میگیرم.

از گیتها رد میشوم و دوباره پا میگذارم بدانشگاه. جالبست؛ انگار دربان هم از بس از صبح مرتب گفته «کارت بزنین... کارت بزنین»، دیگر خسته شده و حتا نای گفتن این یک جمله را هم ندارد. با چشمانی که بی میلی و بی اهمّیتی و خستگی از سر-و-کولش میبارد، نگاهم میکند. اعتراضی در کار نیست. حالا از اینجا ببعد، تفرّجم با خیال راحت آغاز میشود.

سلانه سلانه قدم برمیدارم و پیش میروم: منتظر تازگیها. انبوه قطرات باران در نور زرد چراغهای برق، قشنگتر و یکدستتر از همیشه بچشم میآیند. هیچ اثری از تکاپو و شلوغی و هیاهویِ روز در دانشگاه نیست. همه چیز، از درختان و خیابانها و چراغها و پله ها و تابلوها و حتا دانشکده ها و کلاسها و حتاتر آدمها، همگی در آرامشی غریب و سیّال و دوستداشتنی غرق شده اند. همه جا و همه چیز و همه کس، خیلی مرموز و دلهره آور، ساکت و ساکن شده اند. انگار یکباره روح را از کالبدشان بیرون کشیده باشند. پله های سمت چپم را – که بطرف دانشکدۀ ادبیات سرازیر میشود – مدّتیست رد کرده ام.

نگاهم میفتد بمسجد و حیاطی که وسطش پرده کشیده اند و منتهیست بشبستان قسمت خواهران. مسجد۫ خاموش و سوت-و-کورست و سبد بزرگ کیسه های کفش، وسط حیاط رها شده.

بچهارراه اوّل میرسم و بی محابا ازش میگذرم. دلم راضی نمیشود. ناچار دوباره برمیگردم وسط چهارراه و دور-و-بر را دید میزنم و آنوقتست که میفهمم چرا باید برمیگشتم. مسیر دستِ چپ – همان که بسوی درِ پنجاه تومنی میرود – خالی خالیست. انگار گردِ مرده پاشیده باشندش. میدانم که الان حتما ً در اصلی را بسته اند. در آن انتها، خودروئی پارک شده که ازین فاصله نوعش معلوم نیست. مسیر سمت راست هم عین همین وضعیت. دلم قنج میرود از اینکه برای اوّلین بار میبینم هیچکس در این راه نیست! رو میکنم طرف دانشکدۀ محبوب خودمان. تقریبا ً در تاریکی فرو میرفت اگر نورافکنهای محوّطۀ جلوئی نبود. تک-و-توک چراغهای اتاقهای دانشکده روشنند که از دو-سه پنجره، نورشان را ببرون میپاشند و نوید میدهند که هنوز هم کسانی در راهروها و اتاقها رفت-و-آمد دارند.

بیچاره مجسّمۀ فردوسیِ جلویِ دانشکده. زیر بارانِ نوازشگر، بدون هیچ سرپناه و پوششی، ساکت و آرام نشسته و شاهنامه اش را بغل زده و نگاهش را بجائی نامعلوم دوخته و با صبوری، ضرباهنگ کند و تندِ دانه های ریز باران را تحمّل میکند. یک آن هوس میکنم بروم داخل دانشکده یا لااقل تا کنار فردوسی؛ ولی خیلی زود منصرف میشوم. توقفم زیادی شده.

دوباره راهم را ادامه میدهم بسمت در شانزده آذر.

جلوی کتابخانۀ مرکزیَم. چراغهای بی رمق و رنگ پریده، راه پله های کتابخانه را از تاریکی نجات داده اند. دو-سه نفری از در۫ بیرون میآیند و یکی دیگر هم پله ها را گز میکند تا بدرِ خروجی برسد. پیش خودم فکر میکنم اینها مسئولین کتابخانه اند یا دانشجو؛ و البته که هر دوتا هم با سر-و-وضعشان جور درمیآید.

بتقاطع دوّم  میرسم. آدمهای داخل مسیر که همگی – بدون استثنا – مقصدشان درِ روبروی منست، بیشتر شده اند یا شاید هم من اینطور فکر میکنم. از خرده راههای گوشه و کنار پیوسته اند بشاهراه اصلی دانشگاه؛ یا بهتر بگویم؛ در این ساعت: شاهرگ و شریان حیاتی اصلی آن. مردی با لباس انتظامات دانشگاه از دور سوار یک موتورِ سی-جی میآید. آرام و بااحتیاط میراند و مراقبست تا آبهای جمع شده در حوضچه های طبیعی روی آسفالت را فوّاره نکند بلباس و هیکل این چند نفرِ باقیمانده. و الان با فاصله از کنار من هم میگذرد.

دیگر صدای موتور را نمیشنوم؛ تقریبا ً رسیده ام جلوی در شانزده آذر و پایان سفر خیال انگیز از وسط پیکر در حال احتضار دانشگاه تهران، در ساعات میانی یکشنبه شب.

دو نفر از در فروشگاه جهاد دانشگاهی بیرون میزنند و همانطور که زیرلبی صحبتشان گل انداخته، عازم در خروجند. دو نفر هم راهشان را کج میکنند و قبل از رسیدن بایست بازرسی، از مسر کنار نرده ها پایین میروند تا – احتمالا ً – از در پایینی بیرون بروند.

درِ بخش ورود را قفل زده اند. از دانشگاه بیرون میآیم و پیاده رو را بطرف انقلاب ادامه میدهم. نرده های سبزرنگ – که از بچّگی حسّ عجیبی را بهم القا میکردند – دانه-دانه از کنارم میگذرند.

رسیده ام بجائی که «ادوارد براون» از شرق متولد میشود. ناخودآگاه سرم را براست میچرخانم. خبر خاصّی نیست. در پیاده روِ شمالی، آن دور-دورها یک نفر تنها راه میرود. در سواره رو هم خبری نیست بجز ماشینهائی که دو طرف خیابان، پشت سر هم بخواب رفته اند. پیاده رو جنوبی هم مثل سواره رو؛ پرنده پر نمیزند. حتا پیرزن معروف «ادوارد براون» - که خودکار بیک و آدامس شیک میفروشد – هم دیگر سر جای همیشگیش نیست. همان که تا حالا فقط یکبار خودخواسته از کنارش رد شده ام: دو هفته پیش وقتی با کاوه و آیین از امیرآباد برمیگشتیم.

همۀ این خاطرات از ذهنم میگذرد و الان، جلوی در پایینی شانزده آذرم و کمی بعد، روبروی «مرکز انتظامات پردیس مرکزی»، عرض خیابان را قدم میگیرم و میرسم جلو «باشگاه دانشجویان» که یکی-دو نفری از درش بیرون میزنند. نگاه میکنم: چند نفری هم داخل محوّطه، ایستاده، با هم گپ میزنند.

چند دقیقه گذشته و رسیده ام سر چهارراه، کنار فروشگاه انتشارات دانشگاه تهران، با کرکره های کشیده شده.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 3:42 بعد از ظهر | 

گفته بودم که بهترین اتفاق بالاخره میفتد؛ افتاد! ثبت نام شدیم؛ هوراااااا...:)))

بعد از کلی بالا و پایین پریدن و با این آقا و آن خانم سر و کله زدن و دهان بدهان گذاشتن و همۀ دانشگاه را شاکی و مستأصل کردن، عاقبت دیروز کار تمام شد. یک کلی فرم را همراه یک بغل کپی از تمام مدارک طول زندگیمان و یک آلبوم عکس سه-در-چهار و یک فیش ناقابل، تحویل دادیم بخانم نادری تا برایمان پرونده بسازد و بمانیم منتظر صدور کارت دانشجویی. آخ جون!:)
جالبترین قسمت این پروسۀ دو-سه ساعته، گرفتن شمارۀ دانشجویی بود؛ چه ذوقی داشت و چه فازی داد!:)

وای که رفقا و دور و بریها چقدر تبریک گفتند و متلک بارمان کردند و شیرینی خواستند!;) فرداش هم – که همین امروز باشد – دکتر هادی حسابی بهمان تبریک گفت. تازه دکتر از این روند اداری طرفداری هم میکرد؛ میگفت:«این برنامه های دانشگاه، آدمو برای خواستگاری آماده میکنه!» خانم هادیپور از دست ما پیشش گله کرده، دکتر هم گفته که اینها فقط یک کم ناز میکنند! البته دکتر یک خبر خیلی تلخ هم داد.

احتمالا ً باید بیشتر از هر کس دیگری، از خانم میراحمدی و طباطبائیان و علاقبند تشکر کنیم که حسابی خودشان را بآب و آتش زدند و این در و آن در کوبیدند، تا دانشجو شدنمان نیفتد برای سال بعد! ممنون!:)

ولی خودمانیم؛ اگر کارمان اینقدر طول نمیکشید و بمشکل برنمیخور۫د، الان این همه خوشحال و شاد و شنگول نبودیم؛ یعنی ثبت نام خیلی بهمان نمیچسبید! مزه اش بهمین بود!;)

***
پس نوشت:
دکتر هادی از نظام بروکراسی دانشگاه «طرفداری» نکرد؛ فقط گفت تجربۀ اینجور چیزها بد نیست. کلمۀ «طرفداری» احتمالا ْ خیلی جالب نبود برای آن جمله.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 8:44 بعد از ظهر | 

پیش از آغاز:  بخش قبلی

***
شاید حرفهایی از این دست زیاد بگوشمان خورده باشد که:«ای داد! ای بیداد! ای هوار! بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! علم بفنا رفت!» چرا؟ «فلان استاد یا بهمان عالم و دانشمند، فوت کرد.» اخیرا ً دربارۀ بازنشستگی اساتید دانشگاهها هم، گروهی همین کولی بازیها را درآورده اند.
اوّلا ً این سخن اساسا ً درست هست یا نه؛ و بعد اگر هست، چرا؟

1-
احساس میکنم – همانطور که در مطلب قبلی هم گفته شد – تابو ساختن از پیشکسوتان هر عرصه، باین نوع از نگرش دامن میزند. بزرگ کردن و بزرگ خواندن زیاد از حدّ یک استاد، آنجا که از واقعیت فراتر رود، ماحصلی ندارد، جز گم شدن و در سایه رفتن گروه عظیمی از شایستگان. وقتی توجّه همه تنها بیکی-دو نفر باشد، قابلیتها و استعدادهای دیگرانی که گمنامترند، نادیده گرفته میشود. شاید همین عامل۫ کمابیش سبب دلسردی و بی رونقیِ نابجای کار این دسته باشد. پس آیا این خود ما نیستیم که مستعدّان را نابود و بی انگیزه میکنیم و بعد هم فریاد "هل مِن ناصر"مان بلندست؟

قطعا ً کسانی هستند که بواقع خلف صدق پیشکسوتان و درگذشتگان باشند. این دریغ و حسرت گفتنهای افراطی، هم اینها را کمرنگ میکند و هم نوعی توهینست بهمان بزرگانی که سنگشان را بسینه میزنیم. وقتی میگوییم فلان استادی که برحمت خدا رفت، «خداوندگار» حیطۀ علمیِ تخصّصیش بود و جای خالیش را هیچکس نمیتواند پر کند، دو معنی آشکار دارد:

یا آن دانش احتمالا ً در حال انقراضست و جز استاد مذکور، کس دیگری در آن فیلد فعّالیت ندارد؛ چون میگوییم «بدون حضرت استاد، این علم  یتیم و ابتر میشود.» پس حتما ً ایشان، تنها بازماندۀ آن رشته بوده!

یا شاید حوزۀ پژوهشی حضرت استاد، اساسا ً «علم» محسوب نمیشود؛ بیشتر تفریح و بازیست! چرا که درآوردن ته یک رشتۀ علمی، بخاطر «علم» بودنش، حرف بیمعناییست! مگر علم هم اوّل و آخر و سر و ته و آغاز و انجام دارد؟!

2-
پروسه هایی از نوع بالا را، باین نحو شاید بتوان توجیه کرد: در گذشته، یعنی دورانی که دانش و هنر بمراتب محدودتر و مهجورتر بوده، کسی که یکی-دو اثر برجسته – نسبت بزمانۀ خود – خلق میکرد، نام و آوازه اش چنان فراگیر میشد و دهان بدهان میچرخید و استاد بقدری بالا و بالاتر میرفت، تا آنجا که تبدیل شود به «بت»! ولی در شرایط کنونی که عرصه بشدّت فراخ شده و عرصه گردانان مرتبا ً رو بازدیادند، طبیعیست آفریدن اثری آنطور متمایز، خیلی خیلی دشوار میگردد. بالنتیجه، رسیدن بشهرتی از آن دست، تقریبا ً ناممکنست. بهمین دلیل هم حسّ فقدان استادِ قابل اعتماد و کار۫بلد، افزایش پیدا میکند. حال آنکه واقعا ً اینطور نیست؛ بلکه شاید خیلی از گمنامان، بسیار متخصّصتر از مشاهیر باشند.

3-
فرض دیگرِ ابتدای مطلب – که خیلی هم بیراه نیست – نبود جانشینست برای قدما. این موضوع دو علت دارد: یکی خود دانشجوهایی که قرار بوده جایگزین قبلیها باشند؛ دیگری محیط دانش اندوزی و آنها که مسئولش بوده اند. این حقیقت دارد که دانشجوی بیرگ و بیبخار در محیطهای دانشگاهی کم نیست؛ اتفاقا ً خیلی هم زیادند! بیهوده است انتظار آدم حسابی شدن این گروه. البته رویکرد دیگری هم هست که نمیتوان نادیده اش گرفت: چنین افرادی در همۀ ادوار بوده اند و خواهند بود؛ تنها منحصر بزمان ما نیست. پس نمیتوان این موضوع را بتنهایی دلیل دانست.

امّا پای دیگر قضیه. آیا یکی از مهمترین وظایف همین استادان عزیزتر-از-جان، تربیت شاگرد و حرکت دادن دانشجوهایشان بسوی پیشرفت و کارهای نوآورانه نیست؟ امروز در محیطهای علمی واقعا ً کمتر کسی پیدا میشود که چنین جهتگیرئی در برخورد با دانشجوها داشته باشد. تعداد زیادی از استادان ترجیح میدهند همان اندیشه ها و محتویات ذهنشان را – درست یا نادرست، کامل یا ناقص، سره یا ناسره – بدانشجو بقبولانند. کدام استادیست که از شاگردانش «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» بخواهد؟ «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» نیاز بتمرین و یادگرفتن دارند. و چه جایی مساعدتر از دانشگاه و امثال آن؟ ولی خیلی از این آموزگارها که بعضا ً ازشان تابو ساخته ایم، این موضوع را درک نمیکنند. این خطر را بشاگردها تذکر نمیدهند. پس چه انتظاری داریم که در آینده – و حتا همین الان – علم و هنرمان شکوفا و پویا شود؟ بیجا نیست؟! مادامی که توپ را فقط در زمین دانشجو ببینیم و قصوراتمان را ندید بگیریم، آب از آب تکان نمیخورد.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:28 بعد از ظهر | 

بانگیزۀ این مطلب نازنین پورضرغام

***
احتمالا ً اوایل تابستان همین امسال بود که خبر جدّی شد و کم کم از یک خبر صرف، بصورت جولانگاهی درآمد برای بحث و جدل و حرف و حدیث: تعدادی از اساتید دانشگاههای کشور – مِن جمله دانشگاه تهران – بازنشست شدند. عدّه ای نادان و دهان بین – از روی نادانیشان – و گروهی زیرکتر – که همیشه دنبال پرچم کردن جوراب مردمند – این عبارت را مترادف گرفتند با خانه نشینی اکابر و یتیم شدن علم و دانش. اینها البته چیزهای دیگری هم گفتند. چند نکته بنظرم رسید که مینویسم.

1-
در وهلۀ اوّل، اساسا ً دامن زدن باینگونه خبرها، آن هم با این سبک و سیاق، بیش از هرچیز، زیر عنوان «هو-چی-گری» طبقه بندی میشود تا دلسوزی برای نزول سطح علمی در دانشگاهها. گروهی معلوم الحال، با توجّه بنزدیکی انتخابات ریاست جمهوری – شاید – ، از هر موضوعی که کوچکترین ارتباطی با دولت داشته باشد، غول میسازند و نتیجه میشود آنچه شاهدیم. برخی هم البته کاری بدولت و اینجور مسائل ندارند؛ کلا ً سرشان درد میکند برای داد و قال! بهرحال، قضیۀ بازنشستگی نیز بسرنوشت خبرهای دیگری از این قماش دچار شده: اغراق و پرگویی و یاوه بافی؛ همان ساختن کوه از کاه.

2-
تعبیراتی همچون «خانه نشینی» و «کنج عزلت» و – حتا – اخراج(!) از دانشگاه، همگی خزعبلات و اراجیفی بی پایه و اساسند. کیست که نداند این بازنشستگان، آنهاییشان که هنوز توانایی دارند البته، همین الان هم در دانشگاههایشان کلاس درس دارند؟ فقط یک قدم رنجۀ ناقابل کافیست. دکتر شفیعی، نمونۀ بیخ گوش ماست. استاد را با هزار سلام و صلوات، سه شنبه میآورند و میبرند. از هشت صبح تا یک بعدازظهر، پشت سر هم کلاس کارشناسی و دکترا و ارشد دارند. حالا آن مگس صفتها بنشینند و برای خودشان خیالپردازی کنند و آنقدر توی سرشان بکوبند تا چشمهاشان از حدقه دربیاید!

3-
تعدادی از این اساتید، واقعا ً دیگر توانایی تدریس در کلاسهای دانشگاه با حضور شصت-هفتاد دانشجو را ندارند. تازه، حتا اگر بظاهر هم بتوانند، در عمل۫ بازده باندازه ای پایین میآید که حضور و غیبت در کلاس یکسان باشد! بهتر نیست عوض ابراز دوستیهای خاله خرسه، کوتاه بیاییم و اجازه دهیم این بزرگان، در آرامش و با خیال آسوده بمطالعات و پژوهشهای علمیشان ادامه دهند و خدمتشان باین مرز و بوم را بنحو دیگری پی بگیرند؟ بیایید قبول کنیم تنها راه استفاده از گنجینۀ معلومات یک استاد، سپردن کلاسهای ریز و درشت باو نیست.

4-
گفته اند – و کماکان هم عدّه ای میگویند – که نبود چنین اساتیدی همان، و کن فیکون شدن جهان و بزمین آمدن آسمان و ایجاد رخنه های عریض و طویل در علوم این مملکت همان! یعنی واقعا ً هیچ جایگزینی نیست؟! ببخشید، پس در طول این چند دهه، چه میکرده اند این اعاظم؟! مگر نه اینکه قرار بوده در کسوت استادی، شاگرد تربیت کنند اینها؟
دو حالت دارد: یا چنین کرده اند یا خیر. اگر خیر، که قطعا ً از این ببعد هم گلی بسر ما نخواهند زد. ولی اگر در این کار موفق بوده اند، پس لطفا ً کمی هم برای جوانترها – البته جوانهای چهل-پنجاه ساله دیگر – میدان باز کنید تا خودی نشان بدهند و قابلیتهایشان را ثابت کنند؛ چرا که دیر یا زود، بالاخره این قرعه بنام آنها خواهد افتاد.

5-
متأسّفانه عادت کرده ایم از استادان پا-بسن-گذاشته بت بسازیم و آنقدر غلوآمیز بزرگشان کنیم که کاملا ً دست نیافتنی جلوه کنند؛ دقیقا ً همان کاری که با مرده هایمان میکنیم.
بهرحال در یک روند دانش اندوزی منطقی، همواره باید شاگردها سرتر از استاد بشوند تا بتدریج با گذشت نسلها، علم و دانش و فرهنگ جامعه ای پیشرفت کند. اگر غیر از این باشد که در آیندۀ نه چندان دور، میزان علم و سوادمان بصفر میرسد و بعدش هم منفی میشود! بپذیریم که بزرگ کردن بیش از حدّ و اندازۀ یک استاد بزرگ، در درجۀ اوّل ظلم بدانشگاه و دانشجو و دانشست؛ نه – آنگونه که خیلی تصوّر میکنند – دلسوزی برای آن.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:9 بعد از ظهر | 

الان، در حال حاضر، بهترین اتفاقی که ممکنست در دانشگاه برای ما بیفتد، اینست که ثبت نام شویم. و البته بعد از آن، بهترین اتفاق، ثبت نام نشدنمان است!:)
در هر صورت، بهترین در شرف وقوعست!:)

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:51 بعد از ظهر | 

امسال، 4اُمین باری است که اوّلی بودن را تجربه می کنم: اوّل دبستان، اوّل راهنمایی، اوّل دبیرستان، و حالا سال اوّل دانشگاه و ترم اوّل. خیل حسّ جالبی نیست؛ یعنی اگر بگویم نبود، بهتر است. این نوبت – برخلاف 3دفعه ی قبلی – خیلی زودتر در محیط حل شدم و شرایط جدید را هضم کردم. می گذارم به حساب فضای متفاوت از مدرسه ی دانشگاه؛ و البته این که برایم جذابیت داشت و هنوز هم – تا حدودی – دارد. تنها ملالی که از دانشگاه دامنگیرمان شده – به قول یکی از دوستان – احساس بی هویّتی است، در نتیجه ی مشخص نبودن وضعیت ثبت نام مان!

***

خوب یادم می آید که آقای حاتمی – معلم زیست اوّل راهنمایی مان – جلسه ی اوّل گفت هرچه تا الان در دبستان یاد گرفته اید، فراموش کنید و اطلاعات تان را دوباره از نو و بر اساس کلاس های راهنمایی بچینید. بعدش هم خیال مان را راحت کرد که در دبیرستان هم لدی الورود همین را به شما می گویند. پیش بینی آقامعلم درست از آب درآمد؛ البته یادم نیست کدام دبیر اوّل دبیرستان این را بهمان گفت.

گذشت و دبیرستان تمام شد و وارد دوره ی المپیاد ادبی شدیم. این جمله ی آشنا را سوّمین مرتبه، سر کلاس خانم دکتر قطره (زبانشناسی) شنیدم:«هرچه دستور در کتاب های درسی خوانده اید، از ذهن تان بریزید بیرون.»

در فاصله ی کوتاهی، این قول معروف برای 4اُمین بار تکرار شد: کلاس دکتر مجد، آنجایی که از دست ما المپیادی ها – در جلسه ی اوّلی که سرکلاسش رفتیم – شاکی شد و همین جملات را گفت؛ که وقتی وارد دانشگاه می شوید، کلّ آموخته های دوران مدرسه را فراموش کنید و – اصطلاحا ً – با کاسه ی خالی بروید سر کلاس!

نمی دانم از این به بعد چند دفعه ی دیگر باید به همین راحتی، دانسته هایم را دور بریزم؛ چیزهایی که حدّاقل چند سال ذهنم درگیرشان بوده.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:52 قبل از ظهر | 

چند روز پیش، طرف های عصر، همایش نمی دانم چی چی در تالار فردوسی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران منعقد می شد. از قضا دم در ورودی سالن، میزی گذاشته بودند که تقریبا ً زیر سیل مجلات فرهنگی(!) دفن شده بود. چند قدم آن طرفتر هم یک خروار دیگر از همین نشریات کپّه کرده بودند روی هم.

حول و حوش ساعت 5. کلاس دستور تمام شده بود. پله ها را یکی یکی می شمردم و پایین می آمدم تا رسیدم به لابی طبقه ی اوّل – به قول اولیای دانشکده – یا همان همکف – فی الواقع –. جماعتی را دیدم که دور میز کنار در حلقه زده بودند و هر از گاهی یکی شان – با بسته ای در دستش – خودش را از ازدحام بیرون می کشید و می رفت پی کارش.

حدسم درست بود ... از آنجا که در این مملکت و از عنفوان کودکی یاد گرفته ایم، هرجا چیزی مفتکی می دادند، نه با پای راست یا چپ، که با کله باید رفت، بی درنگ خودم را به میز رساندم؛ یک بغل بسته و مجله تحویلم دادند و چپاندم در کیفم. خوشحال و مسرور و پیروز، شلنگ تخته اندازان راهی خانه شدم.

پریشب هوس کردم ببینم بالاخره در آن هاگیر واگیر، چی دشت کرده ام. بسته را باز کردم. 7مَن "موفقیّت" از توش ریخت بیرون. در بررسی اجمالی اوّلیه – و صدالبته آخریه – نیّت و هدف فرهنگی خیرخواهانه و مسئولانه ی عزیزان دستگیرم شد: دوستان لطف کرده بودند مقداری از عتیقه جات و زیرخاکی های – به اصطلاح – فرهنگی را، بدون ذرّه ای چشمداشت کرده بودند تو کیف دانشجوهای از همه جا بی خبر! جدیدترین شماره ی مجله مربوط می شد به بیش از یک سال پیش. قدمت بعضی های دیگر را تا 7سال و 8سال هم تخمین زدم؛ یعنی سال 79 و 80! چه صبر ایّوبی این ها داشتند که این همه سال، همچین نشریه ی – به معنی واقعی کلمه – خنک و آب زیپویی را بایگانی کرده بودند!

خیلی بهم برخورد که یک مشت آدم نفهم ما را حالو گیر آورده بودند. می دیدم چقدر با عجله و اشتیاق(!) بسته ها را دسته می کردند و در جواب هر نوع سؤالی هم فقط می گفتند:«خیراتیه»؛ ولی جدّا ً فکر نمی کردم راستی راستی این جوری رکب بخورم که حالا بنشینند به ریش من و امثال من قاه قاه بخندند. خیلی خیلی لجم گرفت. کاش دم دستم بودند تا مجله ها را می کوبیدم تو صورت شان!

حسب اتفاق سرگرم نوشته های روی بسته شدم. نوشته بود:«علاقه مندان به اشتراک موفقیت می توانند با ارائه ی آرم موفقیت، حک شده بر روی همین سلفون، از ده درصد تخفیف ویژه استفاده نمایند.» انگار مجله ی کوفتی شان تحفه است. تازه، جالبتر این جا بود که دیدم در ادامه مرقوم فرموده اند:«مهلت استفاده از تخفیف ویژه تا پایان شهریور 87 می باشد.»

حسابی کفری شده بودم. بدجوری دلم می خواست دست اندر کاران این برنامه – یا فحش و توهین عمومی – را گیر بیاورم تا خرخره شان را بجوم! مگر ما سوپور و مأمور شهرداری ایم که آشغال ها و زباله هایتان را می دهید به ما بریزیم دور؟ خودتان افلیج و شل و کر و کورید؟ حمّال و زباله جمع کن گیر آوردید؟ الحق و الانصاف که خیلی ... اید.

 پ.ن.: شاید هم ما تازه وارد و داغیم. ممکن است اگر مدّتی بگذرد، ما هم نسبت به این نوع اهانت ها ایزوله و واکسینه شویم و دیگر ککمان هم نگزد! به هر حال، اوّلین تجربه از نوع خودش بود.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 4:8 بعد از ظهر | 

به همّت همه‌ي بچّه‌هاي كلاسمان – 302 – روزهاي آخر امسال واقعا ً به‌يادماندني شد. بعيد است كسي از بچّه‌ها اين آخرين هفته‌ي تحصيل در دبيرستان را فراموش كند؛ يك گودباي-پارتي به‌معناي واقعي براي وداع با دبيرستان و كلاس 302 كه البته باقيِ دانش‌‌آموزان مدرسه هم در خاطره‌انگيز شدنش بي‌تأثير نبودند.

 

* يكشنبه:

استثنائا ً دير به مدرسه رفته‌بودم.(چون در حالت عادّي كلا ً مدرسه نمي‌رفتم!) قرار بود در كلاس جبراني فيزيك آقاي حيدري شركت كنم كه ظاهرا ً دير رسيدم و بساط كلاس جمع شده‌بود. تا زنگ تفريح در حياط پرسه مي‌زدم كه جريان را دهان‌به‌دهان شنيدم: صبح – بعد از زنگ مدرسه – يك دعواي جانانه و بي‌سابقه در تاريخ علامه حلي راه افتاده‌بود، بين 4-5تا دوّمي و 10-12تا سوّمي كه اتفاقا ً چندتاشان از رفقا بودند!

 

گويا برادران غيرت‌مند سوّمي در برابر فحّاشي دوّم‌ها سر تصاحب زمين گل‌كوچك – كه درشان الفاظ شريفي مثل مادر و خواهر شنيده‌مي‌شده(!) – سينه چاك كرده و به ميدان مبارزه تاخته، 2-3 نفري را راهي بيمارستان كردند! تلفات هم شامل چندتا پارگي و يك جناق‌شكستگي بود! البته پس‌لرزه‌هاي اين اقدام جهادي برادران، تا چند روز بعد، دبيرستان را متأثر مي‌كرد!:(

 

* دوشنبه:

روز اوج گودباي-پارتي! از يكشنبه هماهنگي‌ها و تداركات لازم بين هم‌كلاسي‌ها انجام گرفته‌بود. زنگ دوّم دوشنبه، آخرين زنگ فيزيك سال با فرهنگ فرقاني‌فر بود. بايد سنگِ تمام مي‌گذاشتيم. نيمكت‌ها را مثل مكتب دورتادور كلاس چيده‌بوديم. چند نفر با برگ‌هايِ ريزِ سبزِ تيره و روشن، عبارت "فرهنگ 302" را كف كلاس طرّاحي كردند. ميز معلّم هم از تزئيناتِ برگي بي‌بهره نبود. به هر بهانه‌اي در گوشه و كنار و بالا و پايين كلاس شكل‌هاي قلب تيرخورده و نخورده خودنمايي مي‌كردند. "We love you FARHANG" عبارت گرافيتي روي تخته بود و كار رامتين. ولي بين همه‌ي اين‌ها، كيك تولّد كوچكِ روي ميز معلّم، از همه بيشتر جلوه داشت.

 

بالاخره فرهنگ آمد. با ورود حضرت استاد، چراغ‌هاي كلاس روشن شد و پس از يك تشويق و كف حسابي، با موسيقي متن بشكن، خيلي ملايم دم گرفتيم:«فرهنگ فرقاني‌فر، هوو هوو ... فرهنگ فرقاني‌فر، هوو هوو...»!:))

 

اين برنامه كمابيش ادامه داشت و نيم‌ساعت پايان زنگ را فرهنگ – به درخواست ما – به پند و اندرز و نصيحت پرداخت. واقعا ً پايان خوشي بود براي زنگ فيزيك!

 

ساعت آخر دوشنبه، زنگ خالي ما بود. باز هم در راستاي هماهنگي‌هاي ديروز، قرار بود يك سفره‌ي دانش‌آموزي توي كلاس پهن كنيم و دور هم ساندويچ بزنيم! همه‌ي كلاس به تب و تاب بودند تا برنامه دچار مشكل نشود. شاكر و حسيني ساندويچ‌هاي كالباس را آماده مي‌كردند؛ منصوري و رامتين ترتيب نوشابه‌ها را مي‌دادند؛ انديشه عكس مي‌گرفت؛ اميد حسين‌زاده نقاشي امير و اسحاق را – كه به‌خاطر دلاوري‌هاي ديروزشان در جمع ما نبودند – مي‌كشيد؛ بهنود هماهنگي‌هاي لازم را با دفتر انجام مي‌داد و خلاصه هر كس به كاري مشغول بود. مسئوليت تكميل زيرانداز و كف‌پوش كلاس را هم من به‌عهده داشتم. چند پتو از انبار امانت گرفتم و در يك اقدام زيركانه(!)، دور از چشم تمامي اولياي مدرسه، آن‌ها را به كلاس منتقل كردم!

 

ساندويچ‌ها آماده شد و نوشِ جان كرديم. حالا نوبت مي‌رسيد به برنامه‌ي اصلي پارتي؛ ديسكوي 302 با هنرنمايي‌هاي حيرت‌انگيز انديشه و افكت‌هاي صوتي منصوري!:-) اين مراسم هيجان‌انگيز تا اواخر زنگ ادامه پيداكرد و انواع و اقسام رقص‌هاي دسته‌جمعي، 2 نفره و انفرادي را با آهنگ‌هاي كردي و لري و بندري اجرا كرديم! "رقص چاقو" با اجراي انديشه را كه ديگر نگو! همين امروز فرداست كه فيلمش تو انقلاب دربيايد!:)

 

حسن ختام برنامه، صرف كيك بود؛ هماني كه زنگ دوّم روي ميز فرهنگ گذاشته‌بوديم! الحمدلله كه ناهار خورده‌بوديم؛ و الّا خدا مي‌داند چه قشقرقي راه مي‌افتاد سر خوردن كيك!

 

دست آخر، اميد مرادخاني و مسعود شيخايي زحمت رُفت و روب كلاس را متحمّل شدند.

 

* سه‌شنبه:

از سلسله‌برنامه‌هاي ديروز، يك هندوانه – خريدِ باباي شاكر – باقي مانده‌بود كه تصميم گرفتيم سر كلاس آقاي ميردورقي حلالش كنيم. زنگ آخر و يك زنگ هم بعد از مدرسه، ادبيات و زبان فارسي داشتيم و اصولا ً بايد هر دو كتاب تمام مي‌شد كه شد. زنگ آخر، بچّه‌ها هندوانه را – كه ديروز سپرده‌بوديم به نجفي تا توي يخچال پايه بگذارد – تحويل گرفتند و به‌همراه يك سيني و چاقو، سر كلاس آوردند و روي ميز معلم گذاشتند. من كه ديدم شرايط فراهم‌ست، به شاكر پيشنهاد كردم تا هندوانه را توي درگاه كلاس، جلوي پاي استاد ميردورقي بزند زمين!:) داشتيم تصميم‌مان را عملي مي‌كرديم كه استاد تشريف آورد و كل رشته‌هامان پنبه شد!:(

 

يك ربع-بيست‌ دقيقه‌ي اوّل كلاس به شرح و تفسير جريانات يكشنبه و جلسات آن‌روز در رابطه با دعوا، از زبان ميردورقي گذشت. طرف‌دار تير سوّم‌ها بود اين استاد؛ دمش گرم!؛) بعد از اين صحبت‌ها، عكس انداختيم و آقاي ميردورقي – درحالي‌كه دوره‌اش كرده‌بوديم – جلوي دوربين، هندوانه را ذبح كرد! انصافا ً هندوانه‌ي درجه‌يكي بود!

 

انجام پروسه‌ي تقسيم و توزيع هندوانه بين بچّه‌ها را هم – كه البته به روش هيئتي انجام مي‌گرفت – خود استاد هندل كرد! يعني دستِ ماها بود كه توي هندوانه شسته مي‌شد!:)) پس از صرف هندوانه، قرار شد نيمه‌ي كوچك‌تر را – كه دست‌نخورده بود – ببريم دفتر تا نجفي و زنده‌بودي و احمدي و باقي رفقاشان، ترتيبش را بدهند!

 

براي مشايعت نيمه‌ي دست‌نخورده، 4-5 نفري از كلاس خارج شديم و در يك اقدام انتحاري، صاف جلوي در دفتر – كه بسته بود البته – با چاقو افتاديم به جان هندوانه‌ي زبان‌بسته!! احتمالا ً اگر احمدي يكي-دو دقيقه ديرتر در دفتر معاونت را بازمي‌كرد، مجبور بود به تراشيدن پوست‌هاي هندوانه با قاشق بسنده كند!:-))) ما هم خودمان را از تك و تا نينداختيم و بلافاصله پس از گشايش در، نيمه‌ي – حالا ديگر دست‌مالي‌شده‌ي – هنداونه را با بقيه‌ي تجهيزات لازم براي تناول،‌ به دفترنشينان تقديم كرديم! واقعا ً‌ از اين بدتر نمي‌توانستيم به‌شان توهين كنيم! دفترنشينان هم – بدتر از ما – اصلا ً به روي خودشان نياوردند و با كمال ميل و روي گشاده، بقاياي هندوانه را از ما پذيرفتند؛ وَه كه چقدر ما سخاوت‌منديم!:)

 

***

پ.ن.: به اين مي‌گويند كه تدارك همه‌جانبه براي پايان خوش يك سال تحصيلي ديگر؛ سالي كه شايد آخرين سال مدرسه‌رفتن بعضي‌ها باشد! جدّا ً دم همه‌ي بچّه‌هاي 302 كه به هر نحوي به اجراي هرچه‌ بهتر برنامه كمك كردند، درد نكند. 302 بهترين كلاس سوّم امسال بود!

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:55 بعد از ظهر | 

پيش از آغاز:

اصولا ً بايد به‌عنوان اوّلين پست بعد از آزمون مرحله‌ي دوّم المپياد، درباره‌ي المپياد و مطالب اين‌جوري مي‌نوشتم، كه ننوشتم! حالا شايد بعدا ً توي يك فرصت بهتر، هم‌چين كاري كردم. البته در اين عدم تقدّم، نبايد نقش اتفاقات شاخ‌دار داخل دبيرستان علامه حلي را هم نديد گرفت!:)

 

***

ديروز – يعني شنبه – كه بعد از ده روز – با تمام سختي‌هايي كه داشت(!) – بالاخره رفتم مدرسه، با صحنه‌ي خيلي عجيبي مواجه شدم؛ هركدام از بچّه‌هايي كه از پله‌ها پايين و بالا مي‌رفتند، يكي يك «همشهري جوان» دستشان بود! اوّل فكر كردم قضيه اتفاقي بوده؛ امّا بعد متوجّه شدم كه اشتباه نكرده‌ام! پيش خودم گفتم:«به‌به! به‌به! علامه حلي چقدر در زمينه‌هاي فرهنگي پيش‌رفت كرده!»

 

از اين بر و بچّه‌هاي شوت ما بعيد بود «همشهري جوان»خوان بشوند و پول پاي هم‌چين چيزهايي بدهند! اين‌ها كه بيشتر يا دنبال ساختن آدم‌آهني‌اند، يا خوره‌ي كامپيوتر شده‌اند، يا موبايل‌بازهاي حرفه‌اي، يا ...! توي كل اين مدرسه دو سه تا آدم حسابي – مثل خودم(!) – بيشتر نيست كه به فرهنگ و ادبيات اهمّيت بدهد! مهم‌ترين دليل تعجّبم هم همين موضوع بود كه چه معجزه‌اي شده كه ييهو نصف علامه‌حلي‌اي‌ها افتاده‌اند در ورطه‌ي مجله و مجله‌خواني.

 

يك چيز ديگر هم بود كه خيلي مرا مي‌سوزاند؛ صبح، چون – طبق معمول اين دوازده‌ سال – ديرم شده بود، ترجيح دادم تا خريدن «همشهري جوان» را به بعد از ظهر موكول كنم. ولي مي‌ديدم كه ظاهرا ً خيلي‌ها پيش‌دستي كرده‌اند و من از قافله عقب مانده‌ام. راستش را بخواهيد، تا آن‌موقع، اينقدر «همشهري جوان» يك‌جا نديده بودم!؛)

 

امّا اين بهت و حيرت زياد طول نكشيد؛ روي يكي از ديوارهاي راهروي سال سوّم، پوستر خيلي بزرگي زده بودند با اين تيتر:«سي‌دي 18 دوره امتحانات نهايي سال سوّم دبيرستان، ضميمه‌ي رايگان اين‌هفته‌ي همشهري جوان»! (البته بعدا ً متوجّه شدم كه تعداد زيادي از اين پوسترها روي در و ديوار مدرسه هست.)

 

فهميدم كه – مثل هميشه – هم‌كلاسي‌هاي عزيز من، دلشان براي فرهنگ و كمبود ساعت مطالعه‌ي اين مرز و بوم نسوخته؛ بل به‌خاطر آن 50 تومان سي‌دي ناقابل، حاضر شده‌اند 300 تومان پول بالاي مجله بدهند! مسائل فرهنگي در علامه حلي همين‌طور است ديگر؛ مگر يك اشانتيوني چيزي بدهند كه ماها مجله بخريم و بعد هم براي ضرر نكردن، مجبور شويم مجله را كلمه به كلمه و تا صحفه‌ي آخرش بخوانيم كه خداي نكرده يك ريال پولمان حرام نشده باشد!:)

 

توي اين قضيه، دو نكته جالب توجّه است؛ يكي اين‌كه – طبق گفته‌ي بر و بچ - «همشهري جوان» در دكه‌هاي روزنامه‌فروشي اطراف مدرسه ناياب شده بود! و ديگر اين‌كه، بابا اين آقا فريد، عجيب توي كارش وارد است؛ مي‌داند كي و كجا اجناس بنجولش را به‌عنوان اشانتيون غالب كند كه هم از شر آن‌ها خلاص شده‌باشد، و هم مجله را آب كند!:))

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:15 بعد از ظهر | 

يكسال ديگر از زندگي‌مان گذشت. يك‌ سال تحصيلي ديگر را هم در كلاسي منحصر بفرد گذراندم و اكنون به پايان رسيده‌ايم و موقع نتيجه‌گيري‌ست؛ زمان يادآوريها و يادگاريها و يادش بخيرها! زمان برداشتها و شرح مختصر وقايع؛ هنگام برشمردن تجربه‌ها و سير تغيير و تحوّلات؛ خلاصه، وقت جمع‌بندي يك ‌سال درس خواندن ديگر در دهمين سال – يك تجربه‌.

 

كلاس خوبي داشتيم، مثل پارسال. البته پارسال از جهاتي خوب بود و امسال از جهاتي ديگر. كلاسمان در شلوغي و خردكردن اعصاب معلم، تقريبا ً در مقام اوّل قرار داشت؛ اگر 202 را كنار بگذاريم!؛) همكلاسيهايم هم – عليرغم ذهنيتي كه در اوّل سال برايم پيش آمده بود – خوب بودند با همه‌شان خاطره‌هاي خوبي دارم.

 

براي اوّلين بار در طول تحصيلم، روي نيمكتهاي آخر كلاس نشستم. جدّا ً كه انگار دنيايي سواي دنياي بقيّه‌ي كلاس دارد! آدم خود بخود شلوغ و شر ميشود! سوّمين نيمكت از آخر كلاس مينشستم؛ بغل دست مسعود جلاير- همان پيچاير 108! پشت سرمان نويد عزيزان و سينا رئيسي بودند و جلو هم رضا توانا و نريمان كاظمي كه ديگر با آن «يوس»دوستي‌اش ما را ديوانه كرده بود؛ بطلميوس، آپولونيوس، سينوس، دموكريتوس و...!:) علاوه بر اينها، يكي از شاگرداوّلهاي كلاس هم بحساب ميآمد.

 

گفتم كه كلاس طيفهاي مختلفي داشت. از آن جلو تا آن ته، جورواجور دانش آموز ميديدي؛ از حاج مصطفي صافحيان و سيد محمّد صالح حسيني كه همواره دهان معلم را ميپاييدند كه چه ميگويد، تا رسوبات انتهاي كلاس، سپهر حسن‌خانپور و ارشيا غفوري كه اين اواخر چو افتاده بود فارغ التحصيل شده!!:) باينها اضافه كنيد مربع يا مخمّس و يا حتا مسدّس الهيار اكرمي، تنها همكلاسي چهارساله‌ام، امير تقديري، پيمان پژمان، امير نصرالله پور و آرش بني شاه آبادي و شايد هم عليرضا مستفيضي. آرش را كمتر سر كلاس ميديديم؛ فكر كنم روي مسعود را هم سفيد كرده بود! از آن يكي آرش هم بگويم؛ ذوالفقار نسب – معروف به دكتر – بچّه‌ي خوبي‌ست. يكي از قطبهاي شيمي كلاس بحساب ميآمد.

 

در كلاس ما جز ارشيا، سينا قصّاب هم انتقالي بود؛ منتها از اروميّه نه از كرمان. يادش بخير؛ اوايل سال مدام اسمش با اون يكي سينا اشتباه ميشد. كلا ً كلاس ما از نظر تراكم اسمهاي كمياب پايه، جايگاه ويژه‌اي داشت. خشايار فاميل روحاني، بهزاد عبداللهي، نويد عيّوقي، بچّه‌ي آرام و سربه‌زير و در عين حال آب‌زيركاه(!)، پژمان اكرامي، يكي از المپياديهايمان، و يا رامتين طاهريان، كه براي خودش هنرمندي بود و ما خبر نداشتيم، مثالهايي از اين نوادر هستند! براي تراكم هم، علي كوچك‌ زاده، علي ستاري و صد البته خودم، نمونه‌هاي خوبي هستيم؛ يا مثلا ً امير سلامي با ‌دوتا امير ديگر كلاس! سلامي در كلاس زبان، هم‌ترمم است؛ همين قضيّه رابطه‌ي دوستانه‌ي نزديك‌تري ميان ما برقرار كرد.

 

نام كلاسهاي فيزيك هميشه با يادي از ماشين حساب جواد اشراقي، نماينده و شاگرد اوّل كلاسمان، همراه بود. يادم هست كه بعضا ً براي يك مسأله با همان ماشين حساب كذايي‌اش هفت هشت‌تا جواب درميآورد!:) بعد از عيد هم كه دماغش را عمل – و بقول استاد مقدّسي، صافكاري – كرد و حسابي سرشناس شد!

 

حسين منصوري، شباهت اسمي‌اش با دبير عربي، اتفاق جالبي محسوب ميشد. يكبار كه آقاي منصوري بهشت تشر زد، گفت:"آقا چرا با خودتون صحبت ميكنيد!!" محمّد حسين فتاحي، بغل‌دستي جواد، از همسفران خوزستان بود. محمّد سعيد انصاري، يكي ديگر همكلاسيهاي پارسال و امسالم، جزو مراكز رياضي كلاس بود و البته – بقول پارسال خودمان – حلي سه‌اي!

 

هر سال تحصيلي، معلمها نقش بسزايي در جذاب يا بي‌رونق شدن آن دارند. خدا را شكر كه معلمهايمان – در مجموع – خوب بودند. برترين دبير بلامنازع و بلامعارض براي من، استاد ساعتي منفرد هستند كه تا حالا دوسال افتخار شاگردي‌شان را داشته‌ام! جدّا ً كه از سر كلاسشان بودن، لذت ميبرم. يكي از عواملي‌ كه اجازه نميدهد تا سطح زبانم را ارتقا بدهم، همين استاد ساعتي، معلم تمام نسلهاي فارغ التحصيل علامه حلي هستند.

 

برآوردهاي اوّل سال درباره‌ي معلمها، اغلب اشتباه و چپكي از آب درميآيند. مطمئنا ً مهمترين نمونه‌اش امسال درباره‌ي استاد مسافر كه ديگر بر خود جايز نميدانم پايين‌تر از «استاد» خطابشان كنم، اتفاق افتاد!؛) خوب يادم هست كه ابتداي سال و در آن گير و دار كه كاملا ً ميان رفتن بعلوم انساني يا باقي ماندن در رياضي فيزيك معلق و سرگردان مانده بودم، روز شنبه – نخستين زنگ رياضي – هنگامي كه بر شيشه‌ي دفتر آقاي خواجوي نام «مسافر» را روي زنگهاي رياضي 204 ديدم، مصمّم شدم كه حتما ً تغيير رشته بدهم و كاوه وزيري و روح‌الله پهلواني را از بلاتكليفي دربياورم. آن زنگ را هم تماما ً با بي‌ميلي و بدون رغبت سر كلاس رفتم و جزوه‌ را هم، فقط از باب خالي نبودن عريضه نوشتم. يادش بخير! چه معرّفي مختصر و مفيدي داشت، استاد:"خب، اسم من مسافره. معلم رياضي امسالتونم. به تكليفاتون خيلي اهميت بدين. هر كي كه بفهمم تمريناشو كپي كرده يا داره سمبل ميكنه، اولياشو صدا ميكنم بيان مدرسه ..." و الان «فاش ميگويم و از گفته‌ي خود دلشادم»‌ كه آماده‌ام سال بعد هم شاگرد استاد مسافر باشم؛ گيرم كه او سوّم درس نميدهد! البته اين بدان معنا نيست كه دلم ميخواهد – يا ميخواست – كه دبير رياضي پارسالم هم ايشان ميبودند! بنده كه از استاد ضيافر رضايت كامل داشتم!؛)) آنچه مسافر را اينچنين در ذهن من دگرگون كرد، ظاهر و باطن كاملا ً متفاوتش بود؛ اينكه از دور تصوّري كاملا ً منفي از او داري و در بطن كار مي‌بيني كه حسابي خبط كرده‌اي. خاطره‌ي فوتبالي كه بعد از آخرين زنگ رياضي امسال در زمين گل‌كوچيك بازي كرد، هميشه به يادم خواهد ماند! بقول اميرحسين محمّدي‌نيا:"ديگه آخرالزمون شده. همين فردا پس‌فرداست كه امام زمان ظهور كنه! مسافر رفته فوتبال!!!" ولي عجب بازي شد! 107ي‌ها كنار پنجره‌ي كلاسشان از سروكول هم بالا ميرفتند تا بتوانند بازي حضرت استاد را برانداز كنند. هر بار كه از آن حركات نمايشي‌اش انجام ميداد، صوت و كف و هورا محوّطه را پر ميكرد! بنظرم يك گل هم زد كه الهيار خيلي بهش حال داد!:-))

 

ظلم‌ست كه از باقي دبيران يادي نكرده باشم. ابتدا استاد قلي نژاد كه اين اواخر پرشياي نقره‌اي خريده‌اند و يك زنگي هم كه در كلاس قاضي اينها سر درسشان بودم، ده دقيقه يك ربعي در باب كارت طلايي پژوپارس و از اينجور خزعبلات با آقاي قلي نژاد بحث كرديم. ميگفت:"ماشين را تحويل نگرفته، دم در خونه زاپاسمون رو بردن!" "عجب بي‌انصافهايي" بقول مهدي!

 

در درجه‌ي بعد آقاي محمّد مقيمي، معلم كامپيوتر بود كه گرچه سر كلاسش – با اغراق – هيچ چيز ياد نگرفتم(!)، امّا جزو بهترين و صد البته آرامترين دبيراني‌ست كه تا حالا ديده‌ام. خدا بما صبر بدهد! عجيب صبور بود؛ بچّه‌ها ته كلاس آهنگ ميگذاشتند، آنوقت آقا مقيمي فقط با يك لبخند جوابشان را ميداد و بعضا ً دوري هم تا ته كلاس ميزد! اگر قرار باشد فقط يك چيز از آقاي صابر – كه سركلاسش درس هم دادم – ياد بگيرم، بيرون رفتن از كلاس، با نهايت سرعت و بمحض خوردن زنگ بود! جدّا ً كه من تا حالا معلم اينجوري نديده بودم.

 

امسال من كلا ً شر شده بودم؛ ولي تنها كسيكه اينرا خوب فهميد، آقاي سعادت بود. هر چه بهش ميگفتم:"آقا، بخدا من بچّه‌ي مثبتي‌ام؛ دانش آموز خوبي‌ام،" تو كتش نميرفت كه نميرفت. خيلي آرام فقط جواب ميداد:"نه!" بنظرم سعادت هم‌دوره‌ي سياوش وزيري، دبير ادبيّات، بود. من آخرش هم نتوانستم با خودم تصميم بگيرم كه وزيري معلم خوبي بود يا نه! فيزيك امسالمان دو معلم داشت: آقاي حيدري و اسلامي‌نيا در ترم اوّل. آقاي حيدري هم از آنجمله معلمهايي بود كه اوايل، خيلي‌ها ازش خوششان نميآمد، ولي بعدا ً رضايت پيدا كردند. آقاي حيدري هم‌دوره‌ي آقاي سعيدي‌نيا بوده است.

 

جناب منصوري – كه ذكرش بالاتر هم رفت – از آن معلمهايي‌ست كه از روي دلسوزي به بچّه‌ها سخت ميگرفت. استاد پيراني با آن "سلامٌ عليكم" و خنده‌هاي دلنشين، دل ما را برده بود! خداييش معلم خوبي بود؛ بيشتر از اين جهت ميگويم كه روش تدريس جديدي در درس ديني داشت؛ روشي كه اندكي شبيه بآنرا، فقط پارسال در كلاس آقاي فيضي ديده بودم. استاد مقدّسي – كه اتفاقا ً اواخر سال بچّه‌محل هم درآمديم و همين يكي دو جا بدردم خورد – جزو معلمهاي زحمتكشي‌ست كه تا حالا ديده‌ام؛ گرچه شايد تا حدودي در برخي موارد كمتر لارج بود. بهرحال خدا عمرش بدهد و سلامتي!

 

از همه ياد كردم جز معلمهاي شيمي: آقاي هاشمي و دبير حل تمرين، آقاي فتاح نژاد. هر دويشان كمابيش قابل قبول بودند. نقصهاي فتاح نژاد را گذاشتم به پاي جواني و بي‌تجربگي‌اش. آقاي ورزشمان هم جناب پاك‌نژاد بود كه پينگ-پنگ‌بازمان كرد! و جداي از همه‌ي اين نقلها، آقاي ميرزايي كه ظاهرا ً در حاشيه بود، ولي باطنا ً در خيلي از برنامه‌ها كاملا ً در بطن و جريان اصلي ماجرا قرار داشت و از همين‌جا ازش تشكر ميكنم.

 

و نهايتا ً بايد ياد ويژه‌اي بكنم از حاج آقاي ابوالقاسمي، پيشنماز دبيرستان، كه اين اواخر سال مرا بنام «سيّد» ميشناخت و كلي هم تحويلمان ميگرفت! بماند كه يكي دوباري هم با پس‌گردني – البته به مزاح – نواختمان!!:-) بحثهاي خوب و – غالبا ً – مفيدي را هم پس از نماز جماعت مطرح ميكرد كه خيلي بجا بودند؛ لااقل در علامه حلي – و با آنوضع قمر در عقرب فرهنگي و مذهبي‌اش – چنين برنامه‌هايي خيلي لازم‌اند.

 

***

 

سال تحصيلي 85-86 هم با همه‌ي خاطرات خوب و بد و تلخ و شيرينش، به اواخر خود نزديك ميشود و از آن فقط چندتايي امتحان ديگر باقي مانده. براي من كه شخصا ً امسال بسيار آموزنده بود؛ نه فقط از جهات درسي؛ بل بيشتر از ديد روابط و تجارب اجتماعي فراواني كه بدست آوردم. شايد در مطلبي جداگانه آنها را هم بنويسم. اين مطلب، مهمتر از همه براي زنده كردن خاطرات و ياد دوباره از همكلاسيها و معلمهاي – نسبتا ً – خوبم بود كه ازشان تشكر ميكنم و بهشان خسته نباشيد ميگويم.

 

***

 

سابقه‌ي خداحافظي در "دوستانه":

108 خداحافظ

 

پستهاي مرتبط با امسال تحصيلي در "دوستانه":

یک شروع طوفانی

امتدادی نه‌چندان طوفاني

تازه‌هاي علامه حلي

يك تجربه‌ي نو

روز كارنامه

قاضي و ولخرجي؟!!!

روزهاي آخر

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:14 بعد از ظهر | 

1-

چهارشنبه‌ي هفته‌ي پيش، بالاخره كارنامه‌هاي نيمسال اوّل را دادند. من كارنامه‌ام را خودم گرفتم و نه والدينم! معدّل و رتبه‌ام هم از نظر خودم قابل قبول است: رتبه‌ي سوّم كلاس و نوزدهم پايه. نمرات دروس مختلفم مطابق با پيش‌بيني‌هايم بود؛ بجز يكي دو نمره، از جمله پايان ترم زبان فارسي. امتحانم را خيلي خوب داده‌ بودم و نمره‌هاي امتيازي زيادي هم داشتم. خيلي عجيب بود كه چگونه جناب مقدّسي پايان ترمم را هژده رد كرده است! خب، سه‌شنبه از خودش ميپرسم! مستمر آمارومدلسازي‌ام را هم صابر نوزده رد كرده. نميدانم، كوييزهايم را خوب دادم و تازه تدريس جلسه‌ي آخر هم كلي نمره‌ي امتيازي برايم بارمغان آورد. همه‌ي اينها را بايد پرس و جو كنم.

 

2-

متأسّفانه ناله و نفرینهای بچّه‌ها جواب كه نداد هيچ، نتيجه‌ي عكس هم داشت. آقاي اسلامي نيا – دبير اسبق فيزيكمان – را عوض كردند و از شنبه‌ي اين هفته آقاي حيدري جايگزين او شد. همه‌ي ما اسلامي نيا را دوست داشتيم، البته فقط وقتهايي كه نبود؛ چون از هر چهار پنج جلسه، يك جلسه را مي‌آمد و از اين جهت بسيار مورد توجّه شاگردانش قرار گرفت!:) امّا جناب حيدري – آنطور كه از ظواهر قضيّه پيداست – خيلي منظم‌اند و دقيق. مثل اينكه آرزوي نيامدن معلم فيزيك هم دارد به رؤياهايي همچون غيبت آقاي مسافر ميپيوندد!:)

 

ولي آقاي حيدري... همين قدر از ايشان ميدانم كه معلم راهنماي سال بالاييهاي ما در راهنمايي علامه حلي يك بود. بچّه‌ها هم – تا آنجا كه من ميديدم – رابطه‌ي خوب و دوستانه‌اي (!) با او داشتند. گرچه كلاسهايش تا حدودي خشك و بي‌بخارند، امّا خودش آدم باصفا و خوش مشربي بنظر مي‌آيد. شايد هم چون شنبه اوّلين زنگ فيزيكمان با او بوده، زهرچشم گرفتنها و رفتارهاي معمول مدرّسين در جلسه‌ي نخست را اجرا كرده و بهمين خاطر در ذهن بعضيها حس تنفر از خود ايجاد نموده است!!:) اصلا ً شايد من دارم اشتباه ميكنم. شايد هم آقاي حيدري اشتباه ميكند؛ شايد آقاي رمضاني اشتباه كرده؛ ممكن هم هست كه اساسا ً حاجي (:آقاي جعفري، مدير دبيرستان) اشتباه كرده باشد. شايد ...!!!

 

با همه‌ي اين احوال، باز هم دلم روشن است كه گويا معلم فيزيك خوبي برايمان پيدا شده! هنوز براي قضاوت قطعي زود است.

 

3-

پارسال، در امتحانهاي پايان ترم اوّل، هر روز براي معلم آن درس نظر خواهي ميكردند و – ظاهرا ً – بنابرآن برنامه‌هاي بعدي را طرح ميكردند؛ خدا كند!:) امسال اين طرح بكل برداشته شد و فقط درباره‌ي دبيران شيمي نظرسنجي شد كه آنهم توسّط خود گروه شيمي و بصورت داخلي انجام گرفت. خودمانيم، به نظرات پارسالمان درباره‌ي برخي معلمها، پشيزي هم ارزش ننهادند و دوباره همان دبيرها و با همان روش منزجركننده و ناپسند قبلي بكارشان ادامه دادند! احتمالا ً امسال هم در گروه شيمي بهتر از سال گذشته با ما برخورد نخواهند كرد.

 

4-

بچّه‌ها بعد از گرفتن كارنامه‌هايشان، واكنشهاي مختلفي داشتند؛ عدّه‌اي خوشحال و خندان بودند و گروهي ناراحت و غمگين. اين كارنامه‌ها – همانطور كه در پايينشان هم نوشته شده – هيچ ارزشي ندارند و اصل، كارنامه‌ي زندگي و حيات ماست كه روز قيامت بدستمان ميدهند. خدا كند كه آنرا بدست راستمان بدهند و آنموقع چهره‌هامان بشاش و خندان باشد!

 

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 7:44 بعد از ظهر | 

ديروز، زنگ آخر سر كلاس آمار، براي اوّلين بار معلمي و تدريس را تجربه‌ كردم. هفته‌ي پيش آقاي صابر – دبير آمارمان – قرار گذاشته بود كه براي جلسه‌ي بعدش (همين ديروز) يك نفر آخرين درس آمار را تدريس كند. از همان موقع بفكر افتادم تا خودم را در اين زمينه – يعني تدريس – مَحَكي بزنم! انصافا ً بد هم نگذشت. آمار درس قشنگيست و بقول صابر، كتاب آموزش و پرورش، همه‌اش مقدّمه‌اي بر اين مبحث است و درست در همانجاييكه آمار زيبا ميشود و قضاياي اصلي‌اش آغاز ميگردد، كتاب تمام شده. موضوع واپسين مبحث آمار امسال "پيوستگي و رگرسيون" است. ظاهرا ً از هفته‌ي بعد وارد تركيبيات ميشويم.

 

و امّا تجربه جديدم ...

 

درس پاياني كتاب را دو سه بار در خانه خوانده بودم و مباحث و نقاط مهمّش را ميدانستم. حيف كه اطلاعات كافي و وافي نداشتم تا روند تدريس را عوض كنم و از زاويه‌ي ديگري – جُز كتاب – بآن بپردازم. ناچار مطالبم را با همان آهنگ مرتب كردم. سه شنبه زنگ اوّل معلم نداشتيم. فرصت مناسبي بود تا كمي هم در فضاي كلاس براي خودم تمرين كنم. بماند كه اين تمرينها – كه با صداي بلند هم انجام ميشد البته – اكثر دوستان را متأذي و ناخشنود كرده بود! ولي خُب بايد انجام ميشد؛ هم بسود خودم بود – كه مثبت كلاسي‌اش را ميگرفتم(!) – و هم بسود خود بچّه‌ها؛ چون صابر گفته بود كه اين بخش را خودش تدريس نخواهد كرد.

 

اندكي استرس و اضطراب داشتم؛ بدو دليل: يكي اينكه بتوانم مطلب را خوب براي بچّه‌ها جابيندازم، و دوّم اينكه خودم هم سربلند بيرون بيايم. بعد از زنگ ناهار و در فرصت چند دقيقه‌ايكه از زنگ تا آمدن معلم بود، يك بار ديگر كتاب را ورق زدم و نكات مهمّش را بخاطر سپردم. تا اينكه صابر آمد و بدقايق حسّاس نزديكتر شديم.

 

غير از من، حاج مصطفي (صافحيان را ميگويم) هم درس را براي ارائه آماده كرده بود، ولي اوّل من رفتم پاي تخته. خود صابر ته كلاس رفت و روي نيمكت آخر نشست و كلاس را سپرد دست من! هنگام طرح مطلب، سعي كردم تا بچند نكته توجّه كنم:

 

1- همانند بچّه‌هاي دبستاني، مثل چوب خشك، سيخ جلوي كلاس نايستم و همينطور رگباري حرف نزنم؛ بلكه كاملا ً عادي و معمولي جلوي كلاس قدم بزنم و تحرّك هم داشته باشم.

 

2- لحن صحبتم عاميانه باشد؛ يعني همانگونه كه وقتهاي ديگر صحبت ميكنم. اساسا ً خوشم نمي‌آيد كه يك نفر جلوي كلاس بايستد و مانند اخبارگو، واژه‌ها را واو بواو عين نوشته بخواند! (از كتابي سخن گفتم هيچ خوشم نمي‌آيد.)

 

3- از حركات دست و سر هم براي القاي مطلب استفاده كنم.

 

4- صورت بچّه‌ها را نگاه كنم و چشمم را فقط وفقط بزمين و سقف ندوزم. تا ديروز نميدانستم، ولي حالا فهميدم كه اين كار خيلي سخت است و نياز باعتماد بنفس بالا دارد. چرا كه با توجّه باختلاف سني ناچيزي كه داريم و روابط دوستانه‌مان و اينكه همه زُل زده‌اند توي چشمهاي تو، ممكن است هر لحظه كنترل خودت را از دست داده و رشته‌ي كلام از دستت بيرون برود.

 

5- بموقع و در زمانهاي لازم، شكلها و نوشته‌هاي مورد نياز را بر روي نمايش بدهم.

 

6- تا آنجاكه امكان دارد، مطالب را بصورت طبقه‌بندي‌شده و منظم ارائه كنم تا دركش براي بچّه‌ها بهتر باشد. نوشتن با نظم و ترتيب روي تخته، باين كار كمك فراواني ميكند.

 

7- بچّه‌ها را هم وارد بحث كنم و يك‌ريز حرف نزنم. بعضي جاها هم سؤالات واضحي مطرح كنم تا همه جواب بدهند و خوابشان نبرد!

 

فكر ميكنم كه توانستم در اين تجربه، به پنجاه درصد اهداف آرماني كه براي خودم تنظيم كرده بودم برسم. اينرا موفقيّت خوبي براي خودم ميدانم. گرچه – با حضور صابر و جذبه‌ي او(!) – نيازي نبود تا انرژي‌ام را صرف كنترل و سكوت كلاس كنم. اگر معلمي همه‌ي نكات بالا باضافه‌ي احترام و رابطه‌ي عاطفي و دوستانه‌ي متقابل و نزديك با دانش‌آموزان را رعايت كند، ميتواند معلم موفقي در زمينه‌ي تدريس باشد. بقول قاضي عزيز، كلاس مانند يك كشور و معلم فرمانرواي آنست؛ هر چه اين فرمانروا بيشتر بكارش مسلط باشد، در اداره‌ي كلاس موفقتر خواهد بود. اگر دقت بيشتري بكنيم، متوجّه ميشويم كه اكثر معلميني كه دوستشان داريم (و بهشان احترام ميگذاريم!) همينها را مدّ نظر ميگيرند. بموقع‌اش كلاس را آزاد ميگذارند و شوخي ميكنند، و بوقتش هم با نظم بخشيدن بكلاس – البته بروش ملايم – درسشان را خيلي خوب ميدهند و علاوه بر اين، براي تدريسشان برنامه‌ريزي دارند؛ مانند استاد قلي نژاد و آقای شیوا.

 

بحث را تا سر "خط رگرسيون" جلو برده‌بودم كه صابر تشكر كرد و خواست تا حاج مصطفي مطلب را ادامه دهد. مقداريكه گذشت، صابر احساس كرد كه حاجي زده جادّه خاكي، بهمين خاطر دوباره بمن گفت تا از همانجا كه تمام كرده بودم، دوباره شروع كنم! آخر زنگ هم از همان چيزها يك كوييز گرفت. جدّا ً ضايع بود، من كه خودم درس را كنفرانس داده بودم (چون از اين كلمه متنفرّم، آنرا تا حالا بكار نبرده بود!)، جواب سؤال را اشتباه نوشتم!:)) البته يكي از فرمولهاي قديمي را اشتباه بكار بردم، نه فرمولهاي جديد را. راستي، فكر كنم يك مثبت هم گرفتم!

 

البته اين نخستين تجربه‌ام نبود؛ سال اوّل دبستان كه بوديم، يكبار معلممان بمن گفت تا ببقيّه‌ي بچّه‌ها املا بگويم! پنجم هم كه رفتم، يكبار معلممان مجبور شد تا بمسافرت برود، بهمين خاطر كلاس را سه روز بمن سپرد و معين كرد تا ديكته بگويم، سؤالات كلاسي بپرسم و نمره هم وارد كنم!:) دوّم راهنمايي هم يكبار كنفرانس جغرافي دادم درباره‌ي قارّه‌ي اروپا.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 7:49 بعد از ظهر | 

1-

مهمترين و البته خوشحال‌كننده‌ترين اتفاقيكه در هفته‌ي گذشته رخ داد، بازگشت استاد قلي نژاد بعرصه‌ي تدريس و آموزش بود! (راستي حضرت استاد را اینجا معرّفي كرده‌ام!) سه هفته‌اي ميشد كه ما ايشان را زيارت نكرده‌بوديم. يك هفته‌اش خورده بود بعيد فطر و يك جلسه هم كه خودشان نيامدند. سه شنبه‌ي اين هفته كه دوباره سر كلاس آمدند، فهميديم كه بله، تصادف كرده بودند؛ آنهم از نوع عجيب و غريبش!

 

ظاهرا ً دو روز پيش از عيد فطر، بعد از افطار، آقاي قلي نژاد با چند تن ديگر از اعضاي خانواده براي خريد كتاب بخيابان فخر رازي رفته بوده‌است. هنگام بازگشت و وقتيكه استاد در حال بازكردن در پيكان مدل 80 خود بوده‌، ناگهان چيزي سنگين و محكم، از پشت با كمرش برخورد ميكند و او روي زمين ميافتد. جريان از اين قرار است كه يك وانت نيسان در حال دور زدن در جلوي ماشين آقاي قلي نژاد بوده، و چون در عقبش را با چفت نبسته، در باز ميشود و با سرعت زيادي از پشت بايشان اصابت ميكند. ماحصل اين حادثه‌ي دلخراش، شش دنده‌ي شكسته و حدود پانزده درصد پارگي ريه‌ي استاد بوده‌است!

 

راننده‌ي جوان هم كه پا بفرار گذاشته، دويست بالاتر دستگير ميشود؛ خودش راهي بازداشتگاه و وانتش هم بپاركينگ ميرود و هر دو توقيف ميشوند! البته خودش بقيد وصيغه آزاد شده، ولي ماشينش نه. سر كلاس باستاد قلي نژاد گفتيم كه هر وقت ديه را گرفت، بايد همه‌ي بچّه‌ها را شيريني مهمان كند!!:))

 

آقاي قلي نژاد اندر احوالاتش ميگفت:"موقع خوابيدن عزا ميگيرم. چون دنده‌ام شكسته نميتونم دراز بكشم و بايد نشسته بخوابم." ايشان در بخش ديگري از فرمايشاتش افزود:"اينهم كه امروز بمدرسه اومدم، بخاطر اين بود كه از خونه موندن خسته شده بودم. 16 روز موندن توي بيمارستان و خونه، جدّا ً كسل‌كننده‌ است."

 

در كلاس ما، آرش بني شاه آبادي بزور توانست از آقاي قلي نژاد اجازه بگيرد و بهر بدبختي كه شده از كلاس بيرون برود و براي او كمپوت آناناس بخرد! انصافا ً هم كار خوبي كرد. چون آقاي قلي نژاد همچين بگي نگي حال ندار بود. هميشه از ديدن يك نفر در حال بيماري، كسل ميشوم. هيچوقت دوست ندارم تا يكي را در حاليكه مريض است ببينم. بهتر بگويم، هيچگاه دلم نميخواهد تا كسي بدحال باشد!

 

راستي يك چيز ديگر... بين خودمان بماند، ولي فكر كنم كه من و قاضي آقاي قلي نژاد را چشم زديم كه اين بلا بر سرش آمد!!

 

2-

سمينار كذايي علوم و فنون دبيرستان علامه حلي، همه ساله در ايّام دهه‌ي فجر برگزار ميگردد و هميشه مسئوليّت نظم و ترتيب و كلا ً اداره‌ي سمينار بعهده‌ي سال دوّميهاست. نگفته پيداست كه امسال هم اداره‌كنندگان بيست و سوّمين سمينار علوم و فنون، بايد از بين هم‌دوره‌ايهاي ما باشند. نام‌نويسي، انتخابات و معارفه‌ي دبير سمينار در طول چند هفته‌ي گذشته انجام شد و البته با حواشي بسياري هم همراه بود. من كه نتوانستم رأي بدهم، ولي نهايتا ً سجّاد فلاحتكار دبير سمينار شد. شايد بهترين انتخاب در ميان نامزدهاي دبيري، همين سجّاد بود. بنظرم سمينار علامه حلي، آنطور كه درباره‌اش صحبت ميشود، نيست و بيشتر جنبه‌ي تبليغ براي دبيرستان دارد. ان شاءالله در موقع خود سمينار درباره‌اش مينويسم و نقدش خواهم كرد!

 

چون اساسا ً خيلي از سمينار خوشم نمي‌آيد و همينطور باين خاطر كه خيلي حال و حوصله‌ي توضيح و تفصيل ندارم، پيشنهاد ميكنم تا احيانا ً براي اطلاعات بيشتر به وبلاگ رامتین مراجعه كنيد.‌

 

3-

دو هفته‌ايستكه يك روحاني جديد بنام حاج آقاي ابوالقاسمي، بجاي پيشنماز قبلي يعني حاج آقاي علي‌لويي مي‌آيد. حدوداً چهل سال دارد. آخوند خوش مشرب و باحاليست! برنامه‌اش هم تا حدودي با پيشنماز قبلي تفاوت دارد. نماز را زودتر ميخواند و در عوض، پس از نماز جماعت، ده دقيقه‌اي صحبت ميكند. هر روز يك مسأله از احكام ميگويد و موضوعي را باستناد احاديث و روايات پي ميگيرد. دانش آموزان زيادي هم پاي منبرش مينشينند. گفتم كه، آدم با صفاييه!

 

4-

امسال ژتونهاي غذا را صد تومان گرانتر كرده‌اند! عجب آدمهاييند! قرمه سبزي را جاي قيمه جاميزنند، آنوقت 1100 تومان هم بابتش پول ميگيرند!:))

 

5-

امسال هم همانند پارسال، هركس صبح دير كند، تأخير ميخورد و احتمالا ً از نمره‌ي انضباطش نيز كم خواهد شد. من كه اصولا ً متخصّص در زمينه‌ي دير رفتن بمدرسه و صد البته تأخير خوردن هستم، پس از بررسيهاي فراوان باين نتيجه رسيدم كه اگر ساعت يك ربع تا ده دقيقه به هشت (يعني همان وقتيكه كلاسها شروع ميشوند) بخواهيم سركلاس برويم، حتما ً تأخير خواهيم خورد. اما اگر اندكي تحمّل كنيم و مثلا ساعت پنج دقيقه به هشت برويم، ديگر هيچ اثري از ناظم و معاون در طبقه نخواهيم يافت! آنموقع است كه ميتوانيم با آسودگي خاطر تمام، سركلاس برويم و تازه چون امسال – برخلاف سال گذشته – كلاسها را حضور و غياب نميكنند، هيچكس هم متوجّه نميشود!:) البته همه‌ي اينها وابسته باينست كه معلم سر كلاس نيامده باشد، و يا اگر آمده، از آن دسته معلمهاي سختگير كه ميگويند حتما ً بايد از معاون برگه بگيريد، نباشد!!

 

6-

هفته‌ي پيش بالاخره وعده ایكه آقاي مقدّسي اوّل سال بما داده بود، محقق شد. پس از يك ماه و نيم از شروع سال تحصيلي، نيمكتهاي جديدمان را آوردند! گرچه براي ما دبيرستانيها خيلي بزرگ و باندازه نيست، ولي باز بهتر از قبليهاست؛ نيمكتهاي يك دست و يك رنگ قهوه‌اي تيره. پيش خودم تصميم گرفتم تا ببينم اين نيمكتها چند سال زير دست بچّه‌هاي علامه حلي دوام ميآورند!

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 12:43 بعد از ظهر | 

اين سال تحصيلي عليرغم شروع طوفانی‌اش، در ادامه خيلي طوفاني نبود! نه اينكه خيلي ساكن بودها، ولي اونقدرها هم غير قابل پيش‌بيني نبود. تعداد زيادي از معلمها نو سركلاسمان آمدند و درسشان را شروع كردند؛ كم بودند معلمان تكراري‌مان! براي من كه فقط استاد ساعتي هستند! بين معلمهاي جديد،‌ همه جور آدمي پيدا ميشه: اخمو، خوش‌خنده، جوان، ميانسال، پير،(از نوشتن زن و مردش معذورم!!) ناراحت، خيلي راحت،با كلاس، شلخته نداريم، صبور و كم‌طاقت.

 

برخي از كلاسهامون خيلي جذاب، و درعوض بعضيها خيلي خيلي كسل كننده و ملال آور است. از جمله‌ي كلاسهاي جذابمون، جغرافيست. همه‌ي بچه‌هاي پايه باين قضيه معترفند كه كلاسهاي آقاي قلي نژاد خيلي دوست داشتني و جالبه. جلسه‌ي اوّل كه سركلاسمون آمد، خيلي راحت گفت كه سي سال اوّل خدمتش بپايان رسيده و از امسال سي سال دوّم رو شروع ميكنه!!:) ميگفت كيلومترم صفرشده و دوباره بايد از نو آغاز كنم!

 

برخلاف كلاس جغرافي، كلاس كامپيوتر در صدر كلاسهاي ملول كننده و زجرآور قرار داره! با همكلاسيها تصميم گرفتيم تا اين هفته براي جذابتر شدن كلاس، شيرين كاري دربياريم! مثلا ً پاك كن يكي از بچّه‌ها رو مي‌اندازيم زمين، اونوقت كل كلاس براي پيدا كردنش ميرن زير ميز!:) تجربه‌ي پارسال نشون داده كه اين روش جواب ميده!

 

من اساسا ً با بعضي از درسها مشكل دارم؛ يعني فقط كافيه تا معلمش يك ذرّه با ايده‌آلهاي من تفاوت داشته باشه تا كلاس برام غيرقابل تحمّلشه. مثل فيزيك و هندسه و حتا عربي؛ شايد چون تا حالا معلم خوبي توي اين دو درس نداشتم يا فكر ميكردم كه خوب نبودند (والبته بعدا ً به اشتباهم پي بردم).

 

تا حالا در 80 درصد موارد، برايم ثابت شده كه معلمها و اخلاق و رفتار و روش تدريسشون رو از روي قيافه نميتوان تشخيص داد. عدّه‌اي از نظر ظاهر، خيلي موجّه و دوست داشتني بنظر ميرسند، ولي يك جلسه نشستن سركلاسشون براي ايجاد تنفر از آن درس كافيه! بعضيها هم برعكس؛ اوّل فكر ميكني كه خيلي خشك و خشن و زيادي منضبطند، امّا بعدا ً ميفهميكه عجب خَبطي كرده‌اي! مثل آقاي قلي نژاد كه برحسب ظاهر فكر ميكردم از اون آدمهاي جدّي و بدون انعطافست،‌ ولي از همان جلسه‌ي اوّل و روش جالب تدريسش، كلا ً نظرم درباره‌اش تغيير كرد. از ابتدا تا انتهاي كلاس صحبت ميكند؛ البته بيشتر بسخنراني شبيه است، امّا خيلي قشنگ و جذاب! يك مسأله‌ي بظاهر جغرافيايي را از جهات ديگري همچون تاريخي و سياسي تفسير و تشريح ميكند.

 

مطمئن نيستم، ولي شايد علت اينكه از بعضي درسها يا معلمها خوشم نيامده، نيمكتهاي بسيار ناراحت كلاسمان باشد. يك زنگ سيخ نشستن روي اين نيمكتها، جدّا ً طاقت‌فرساست!:)) آقاي مقدّسي – دبير زبان فارسي – مژده داد كه قرار است آنها را تا يكي دو هفته‌ي ديگر نو كنند؛ خدا از دهنش بشنوه! يكي از جذابيتهاي خارق العاده‌ي كلاسهامون اينستكه اگر قبلا ً يك فنكوئل خراب داشت كه تابستونها باد گرم و زمستونها باد سرد ميداد، بعد از تعمیرات همون را هم برداشته‌اند. ما رو بگو كه خيال ميكرديم با نوسازي كلاسها، برامون كولر گازي ميذارن! يه قرون بده آش، بهمين خيال باش!:) يكي ديگر از جاذبه‌هاي طبيعي كلاس، تخته‌ي ال.سي.دي اونه. بجاي اينكه در هر كلاس يك تخته نصب كنند – و احتمالا ً بدليل ضيغ وقت – يك قسمت از ديوار كلاس رو بجاي تخته رنگ سبز زدند!!

 

با همه‌اي اين اوصاف، احساس ميكنم كه برخلاف سال دوّم راهنمايي، دوّم دبيرستان سال تحصيلي خوبي داشته باشم و داشته باشيم!

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:25 قبل از ظهر | 

1-

سه ماه تعطيلي هم بالاخره بار خودش رو بست؛ با اتفاقات تلخ و شيرين؛ تابستاني‌ مثل تابستان قبل. مهمترين تفاوتش در اين بود كه امسال، يك فعّاليّت جديد رو شروع كردم. مطمئنّا ً اگر اصرار و پشتكار برادرم نبود، من وارد ورزش "جودو" نميشدم. بله، تابستان فرصت خوبي بود تا رابطه‌ي قهرآميزم با ورزش رو كنار بگذارم و تبديل بشوم بيك جودوكار – يا بهتر بگويم، جودوكا. جودو ورزشي رزمي و در عين حال نجيب و زيباست. شايد بعدا ً‌ فرصتي پيدا كردم تا اونو بيشتر شرح و بست بدهم.

 

2-

هميشه روز اوّل مهر حسّ عجيبي دارم. نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. متوجّه منظورم هستيد كه. خوشحالي از اين بابت كه بعد از سه ماه، دوباره روي مدرسه و دوستان را ميبينم، و ناراحت از اينكه تعطيلات چقدر زود تمام شد. روز اوّل مهر استرس عجيبي دارم؛ هميشه اينطور بوده‌ام، بجز پارسال كه چند روز زودتر براي آشنايي،‌ بمدرسه رفتيم. پارسال راحت‌ترين شروع سال تحصيلي برايم بود!

 

براي امثال من كه در طول تابستان بيشتر از يك يا دوبار مدرسه را نديده‌ايم، اين شروع هيجان انگيز است. اصلا ً بنظرم تابستان را براي همين گذاشته‌اند؛ تابستان براي اينستكه بچّه‌ها دلشان براي مدرسه تنگ شده، و با شور و نشاط سال بعد را آغاز كنند. بار دوّميكه تابستان امسال بدبيرستان رفتم، با بعضي از بچّه‌هاي الكترونيكي (!) – كه هميشه‌ي خدا توي مدرسه‌اند – صحبت كردم. اونها ميگفتند ما برعكسيم؛ دلمان براي خانه تنگ شده!!:)

 

3-

اوّل مهر امسال،انصافا ً يك اوّل مهر بيادماندني براي همه‌ي ما بچّه‌هاي علامه حلي – و خصوصا ً دوّميها – بود. از ماشينكه پياده شدم، الگانس پليسي كه جلوي در مدرسه پارك بود، توجّهم رو جلب كرد. احتمال دادم كه يه خبريه! وقتي وارد مدرسه شدم، زنگ خورده بود و صفها مرتب. موقعيكه رفتم تا در ليست، كلاسم رو پيدا كنم، احساس كردم اطراف تريبون، بيش از اندازه شلوغه؛ چند سرباز هم اون اطراف ايستاده بودن. حتم كردم كه حدسم درسته و يه اتفاق مهمّي افتاده. بعد از كلي گشتن، بالاخره كلاسم رو پيدا كردم و در حال حركت بسمت صفوف بودم، كه خبر مهم از بلندگو اعلام شد:" حضور جناب آقاي دكتر قاليباف، شهردار محترم تهران را در دبيرستان علامه حلي گرامي ميداريم." (!!!)

 

باستناد سخنان مدير، اين اوّلين بار در طول عمر بيست و چندساله‌ي دبيرستان علامه حلي بود كه يك مسئول كشوري، باونجا مي‌اومد. مدير، در صحبتهاش – كه قبل از سخنراني تاريخي(!) دكتر قاليباف انجام شد – از ايشون قول گرفت تا باز هم بمدرسه‌ي ما تشريف بياورد. بعدش هم كلي تعريف و تمجيد كرد كه: "آقاي قاليباف، گرچه جنابعالي سنّتون باينكه در مراكز سمپاد درس خوانده باشيد نميخورد، ولي ما شما و اخلاق و رفتارتون رو مانند تيزهوشان ميدونيم" و از اين جور تعارفات! وای که چقدر هم تبلیغ دبیرستان رو کردند: "پر افتخارترین دبیرستان آسیا!!!" بابا ایول، نمردیم و دبیرستانمون بین المللی هم شد!:))

 

و امّا سخنراني دكتر قاليباف كه جدّا ً براي دبيرستان، تاريخي بود: آقاي قاليباف بعد از صحبتهاي معمول و تبريك آغاز سال تحصيلي و البته زدن زنگ مدرسه، همه‌ي بچّه‌ها را دعوت كرد تا بسايه بروند و بنشينند! با اين كارش، حسابي ما رو خوشحال كرد و احتمالا ً حال مسئولين مدرسه رو هم گرفت! سپس مقداري از دوران دفاع مقدّس برايما گفت. سخنراني‌اش را هم با يك خاطره‌ي جالب از هشت سال جنگ بپايان رساند.

 

ما كه متوجّه نشديم، ولي ظاهرا ً پس از اين سخنان، جناب دكتر سري هم به كارگاه برق و الكترونيك زد. اينرو از بروبچ الكترونيكي‌مون شنيديم!

 

4-

راستي، امسال كلاس 204ام. در ظاهر كلاس خوبي داريم، تا ببينيم چي پيش مي‌آد. بيش از هفتاد درصد بچّه‌ها، علامه حلي يكي هستن! ليست رو كه نگاه ميكردم، بودن يا نبودن اسم بعضيها برام فرقي نميكرد. امّا ديدن نام برخي ديگر، جدّا ً برايم خوشحال كننده بود؛ رضا، الهيار، سينا، صفا؛ گرچه خيليهاشون، اونهاي سابق نيستند! يكي هم، همچين كه اسمش رو خوندم، انگار يك سطل آب يخ رو سرم خالي كرده بودند! (شوخی کردم.) ولي اشكال ندارد، بالاخره بايد با هم بسازيم. اميدوارم كه سال خوبي در پيش باشه.

 

5-

جالبترين و خوشحال‌كننده‌ترين اتفاق براي ما دوّميها؛ پس از رفتن شهردار، كلاس سوّميها را فرستادند بالا. حدود بيست دقيقه بعد هم اوّلها رو. سپس اعلام كردند كه ما برويم آمفي تئاتر، حالا براي چي‌اش رو نميدونستيم!

 

توي سالن، بالاخره قاضي رو پيدا كردم و كنار او و محمّدامين نشستم. بين ما يك صندلي كه فقط پشتي داشت فاصله انداخته بود. رضا رو كه ديدم، دعوتش كردم تا بياد و كنار ما – روي همون صندلي فوق الذكر – بشينه! وقتي بهزار زحمت از لابلاي جمعيّت رد شد و خودشو بما رسوند، حالش حسابي گرفته شد!!:)

 

صحبتهاي آقاي شوشتري حدسهاي ما رو بواقعيّت رسوند. اعلام كرد كه هنوز كلاسهاي طبقه‌ي دوّم (يعني كلاسهاي ما) آماده نشده. باين ميگن دقت برنامه ريزي و مديريّت در امر نوسازی مدرسه!!:)) البته براي ما كه بد نشد! آقاي شوشتري گفت: "الان ميتونين تشريف ببرين منزل. روز دوشنبه هم تماس بگيرين تا اگر كلاسها آماده شده بود، سه شنبه بياين سر كلاس."

 

بقول رضا: "اينقدر كه اونروز بهمون خوش گذشت، تابستون خوش نگذشته بود!!"

 

6-

اين، يك اوّل مهر خاطره‌انگيز و بيادماندني براي من و بقيِّه‌ي بچّه‌هاي سال دوّم شد كه بعيد ميدونم هيچ وقت فراموشش بكنيم!! مگر اينكه بعدها بدليل كهولت سن و اينجور چيزها، آلزايمر بگيريم!:)) يك شروع طوفاني براي يك سال تحصيلي!!

 

7-

چيز ديگريهم امسال فكرم را مشغول كرده بود؛ اينكه فقط يك اوّل مهر ديگر تا گرفتن ديپلم، و دو اوّل مهر تا پايان تحصيلات دوازده ساله‌ام باقيمونده. اين هم بنوبه‌ي خود هم خوشحال كننده و هم غم‌انگيزه!

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 4:4 بعد از ظهر | 

يك: راه انتظار

 

ديروز كه بدعوت تعدادي از بچه‌هاي سال دومي پارسال – براي نخستين بار پس از تعطيلات تابستاني – بدبيرستان رفته بودم، اتفاقات جالبي برايم افتاد. اين بچه‌ها از آغاز سال تحصيلي گذشته، ماهنامه‌اي فرهنگي – معارفي بنام " راه انتظار" منتشر ميكردند كه البته بدون استفاده از امكانات مدرسه بود. يعني همه‌ي كارهاي مجله درخارج از دبيرستان و با تلاش خودشان انجام ميشد. مجله را هم پس از انتشار در نمازخانه – ياهمان مكتب الهدايه – ميان بچه‌ها توزيع ميكردند. بچه‌هاي گروه راه انتظار امسال، سال سومي ميشوند و وقتشان بشدت پر خواهدشد. بهمين جهت از گروهي سال اولي – كه ما باشيم – دعوت بهمكاري كردند و ديروز هم نخستين جلسه را برگزار نمودند.

 

برنامه‌هايشان بد نبود. اول مختصري آشنايي با راه انتظار و پس از اندكي استراحت، پخش يكي از فيلمهاي مربوط به جبهه كه درگروه " روايت فتح " آماده شده بود. فيلمشان خيلي جالب بود. اين دو در آمفي تئاتر دبيرستان انجام شد كه بواسطه‌ي خرابي سيستم خنك كننده‌ي سالن، برنامه‌ي بعديشان كه ادامه‌ي آشناييها بود، در كلاس 307 برگزار گشت.

 

پس از اينها، نماز را بجماعت با حاج آقاي علي لويي، پيشنماز دبيرستان، خوانديم و نهار را نوش جان كرديم! جاي شما خالي، جوجه كباب بود. اندكي استراحت كرديم و از ساعت يك و چهل وپنج دقيقه با حضور آقايان جعفري ( مدير دبيرستان)، شوشتري و قهرماني (معاون آموزشي سال آينده) برنامه‌ي پرسمان آغاز شد. پيش از شروع پرسمان، سؤالاتمان را با بچه‌هاي دومي درميان گذاشتيم تا بتوانند آنها را طبقه بندي كنند. مراسم پربدك نبود! گرچه از برخي پاسخهاي مسئولان دبيرستان قانع نشدم؛ ازجمله در رابطه با خلع فرهنگي و ديني دبيرستان. آقاي جعفري معتقد بود كه شرايط و كارهاي انجام شده از سوي دبيرستان بسيار خوب هستند(!!) كه جداْ جاي تعجب داشت.

 

آخرين برنامه هم استخر بود كه بعضيها – ازجمله من – نرفتند.

 

دو: اندر سخنان مدير

چند نكته در صحبتهاي آقاي جعفري برايم جالب توجه بود.

 

1-

همانطور كه در بالا هم نوشتم، آقاي جعفري معتقد بود كه فعاليتهاي فرهنگي و معارفي مدرسه در حد قابل قبولي است :))

 

2-

آقاي جعفري در صحبتهايش اشاره كرد كه مدرسه برنامه‌اي براي كاهش قدرت دو گروه الكترونيك و كامپيوتر كه حدوداً دوسوم دانش آموزان مدرسه را پوشش ميدهد، دارد. ظاهراْ ميخواهند تمركز بچه‌ها را از روي اين دو گروه كم كنند. اميدوارم من جزو كساني نباشم كه بايد از گروه كامپيوتر اخراج شود!

 

3-

امسال تنها سالي بود كه نظارت بر مدارس دعوت شده به سمينار علوم و فنون انجام نگرفته بود و بهمين جهت، تنها دو يا سه مدرسه‌ي پسرانه دعوت شده بودند و برخلاف آن از حدود 25 مدرسه‌ي دخترانه براي بازديد از سمينار دعوت بعمل آمده بود:) ... اين هم ازآن كارهاي فرهنگيست ديگر!

 

4-

آقاي جعفري: سمينار علوم و فنون بايد بتواند تمامي دانش آموزان درگير كند. سمينار بايد حدود 200 پروژه داشته باشد كه از اين بين 20 پروژه بايد عالي باشند، 80 پروژه جديد و 100 پروژه هم تكراري!

 

5-

مدير دبيرستان اعتراض يكي از بچه‌ها باينكه امسال مشاورين بهيچ وجه نقش پررنگي ايفا نكردند را با كمال فروتني پذيرفت.

 

سه: دوستان

 

اول كه بدبيرستان وارد شدم، صفاي عزيز را ديدم كه طبق معمول يك كيف بدست داشت و ميرفت؛ مطمئناْ بآزمايشگاه الكترونيك:) پس از آنهم اميرحسين و اميرحسام را وقتيكه براي صرف صبحانه به تالار دبيران رفته‌ بودم، ديدم. آنها هم دعوت شده بودند. پس از آنها نيز نادر و وحيد و سياوش را.

 

درفواصل ميان برنامه‌ها سري هم به گروه الكترونيك زدم؛ باين اميد كه بتوانم قاضي يا سينا را هم ببينم كه البته هيچكدام نبودند. درگروه الكترونيك صفا، احدي، علي رياحي پور، تقوي و عليرضا مستفيضي را ديدم. حال و احوالي با صفا كردم و دوباره ازآنها جدا شدم تا ببرنامه‌ها برسم.

 

مهمتر از همه، ديروز بصورت اتفاقي سعید هم بمدرسه آمده بود. او را ديدم و حسابي با هم حرف زديم. آخرسر هم پس از پايان پرسمان، مقداري از مسير بازگشت را باهم آمديم.  

 

چهار: عمليات ساختماني

 

اولين چيزيكه بمحض ورود بدبيرستان توجهم را جلب كرد، تعميرات ساختماني مركز بود. آنطور كه بنظر ميرسيد، مدرسه قصد دارد تا براي سال تحصيلي آينده، كلاسهاي اول و دوم را همانند كلاسهاي سال سوميها بازسازي اساسي كند. البته چون راه بسته بود – واضافه كنيد تنبلي مرا – نتوانستم ازاين امر مطمئن شوم. ولي در حياط مدرسه، درست زير پنجره‌ي كلاسها يك پلاستيك صورتي كشيده بودند كه داخلش پربود از پاره آجر و موزاييك. چند قسمت از حفاظهاي پنجره‌هاي كلاسها را – كه توصيفشان را هم در اینجا كرده‌ام – بريده بودند. احتمالا براي سهولت پرتاب نخاله‌هاي ساختماني به درون حياط!

 

افزون بر كلاسها، درحياط مدرسه هم تغييراتي درحال انجام بود. باغچه‌ي پشت سالن ناهارخوري را موزاييك كرده بودند و ارتفاع برخي قسمتهاي حياط هم بالا آمده بود. تازه سالن افتخارات و اتاقهاي مجاورش راهم بهم زده بودند تا دوباره نوسازي كنند. البته آنطور كه ميدانم، سالن افتخارات دو سال پيش هم بازسازي شده بود!

 

پنج: حرف آخر

دیروز بمن که خیلی خوش گذشت؛ دیدار دوباره ای از مدرسه و دوستان عزیز:))

 

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 3:47 بعد از ظهر | 

امروز صبح، نتايج مرحله‌ي دوم آزمون ورودي به مراكز راهنمايي استعدادهاي درخشان سراسر كشور از سوي سازمان استعدادهاي درخشان اعلام شد و برروي اينترنت هم قرار گرفت – اینجا. تقريبا نيمي از كسانيكه دراين آزمون شركت كرده بودند، قبول و بقيه هم مردود اعلام شدند. کارنامه ی مردودین را هم در اینجا میتوانید ببینید. البته اين نكته را نبايد فراموش بكنيم كه تيزهوشان و علامه حلی آخر دنيا نيست و مسلما راههاي ديگري هم براي موفقيت وجود دارد. اگر فقط همينجا بود كه آدم مستعد تربيت ميكرد، پس اين همه نخبه كه از روستاها و شهرهاي كوچك و دورافتاده ظهور كرده اند چه هستند؟ بهرحال هم براي قبول شدگان و هم براي كسانيكه قبول نشدند، اميد موفقيت و بهروزي دارم.

 

راستي در بين اسامي پذيرفته شدگان،‌ نام برادر دوست عزيزم سينا، پويا رئيسي، هم بود كه به او و برادرش تبريك ميگويم – اینجا. حيف تا الان نتوانستم با او تماس بگيرم و مستقيما اين پيام را بهش ابلاغ كنم. درضمن برادر خودم هم در مرحله‌ي اول پذيرفته شده بود، اما نامش جزو پذيرفته شدگان مرحله‌ي دوم نبود. براي برادر خودم و برادر سينا هم آرزوي موفقيت حسابي ميكنم!

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 11:57 بعد از ظهر | 

پریروز، شنبه ۲۰ / ۳ / ۱۳۸۵، آخرین روز سال تحصیلی ۸۵-۱۳۸۴ در دبیرستان علامه حلی بود.پریروز آخرین روزی بود که من و بقیه ی دوستانم بعنوان یک دانش آموز سال اول دبیرستان به مدرسه میرفتیم.پریروز پایان یک سال تحصیلی دیگر برای مابود؛ پايان نهمين سال تحصيلي عمرمان؛ پايان يكسال تحصيل در كلاس ۱۰۸ دبيرستان علامه حلي؛ اما نه پايان رفاقتها و دوستيهايي كه در طول اين يكسال ايجاد شدند؛ نه پايان خاطرات خوش اين سال كه بنظر همه ي بچه هاي سال اول خيلي زودتر و سريعتر از آنچه كه بايد، تمام شد؛ زودتر از سالهاي تحصيلي قبلي؛

پريروز بعد از آنكه آخرين امتحانمان (دین و زندگی) را دادیم، تعطیل شدیم.البته تعطیل تعطیل که نه، چند روز دیگر کارنامه هایمان را میدهند و چند روز بعد از آن هم ثبت نام کلاسهای تابستانی ۱۳۸۵ و پس ازآن شروع کلاسها تا پایان تابستان.از آنجاییکه من احتمالا قصد ندارم تا در هیچیک از کلاسهای تابستانی مدرسه نام نویسی کنم، با بعضی از بچه ها که احتمال میدادم دیگر نبینمشان، خداحافظی مفصلی کردم.ما دیگر درطول این چهار سال که باهم بوده ایم، به اینگونه خداحافظیهای مفصل (!) عادت کرده ایم. با برخی از بچه ها  شماره تلفن و آدرس ايميل و نشاني وبلاگ مبادله كرديم و با بعضي هم نه.ولي در كل ديروز هم روز خوشحالي بود و هم روز ناراحتي از جهات مختلف.

خوشحالي از اين نظر كه خب بالاخره يكسال تحصيلي را با موفقيت بپايان رسانديم. تعطيلات شيرين تابستان، كه البته بقول يك بنده خدا تعطيل نيست بلكه تعويض است هم مزيد بر علت شد.فراغت از درس خواندن پس از ۹ ماه براي هركسي لذت بخش است (بجز بچه خرخونها!).

ناراحتي هم از اين ديد كه ما سال قشنگي و خوبي را با اكيپ عالي بچه ها و معلمين در کلاس ۱۰۸ گذرانديم و حالا تمام شدن آن مسلما خيلي باب ميل نيست.برخلاف سالهاي پيش كه عموما پايان آنها فقط با خوشحالي همراه بود،‌ امسال احساس تأسف هم میکنم، از بابت کمکاریهای خودم و همان قضیه ی ۱۰۸.

بدم نیامد تا تحلیلی از رفتارها و کارهای خودم  و برخوردهایم با دیگر دوستانم در طول این سال تحصیلی بکنم.

امسال کلاس ۱۰۸ از خیلی جهات - البته بنظر من - بهترین کلاس پایه ی اول بود.اکیپ بچه های کلاس ما خیلی قشنگ چیده شده بود، بطوریکه قویترین و ضعیفترین دانش آموزان، شرترین و آرامترین دانش آموزان و ... همه در کلاس ما جمع شده بودند.بعبارت دیگر در ۱۰۸ از همه سنخ دانش آموز پیدا میشد.علاوه بر آن خود بچه ها هم بچه های باحالی بودند.از پدرام ربیعی، اشکان اکبرزادگان (دست...دست!)، سهیل سرهنگیان و دکتر(حمید صدر لاهیجانی) گرفته تا اندیشه اشجری (بابابزرگ!)، علیرضا رضایی، سعید حجتی و بابک جمالی. از رامیار قندریز و بهروز توکلی گرفته تا سینا رئیسی، سهراب شیخانی، نوید عزیزان و کاوه وزیری.بهرحال از همه ی بچه های پایه و بخصوص بچه های بامرام و باحال کلاس خودمان خاطره ی خوش دارم.چندتاشان را نام بردم و بقیه را هم درزیر مینویسم:

وحیدرضا افرشته، محمد سعید انصاری، نیما بنی اسدی (جانونی!)، حسین خادم، سعید امیری چیمه (سبیل!)، علی کوچک زاده (علی کوچیک)، محمدرضا رستم، درویش زاده (پسرخاله)، محمد صادق تقی پور(سدتقی)،بردیا قادری یزدی، نادر رنجبری اردکانی، ماکان طیبی.

نام هرکدام از این بچه ها خاطراتی زیبا را - خواه شیرین و خواه تلخ - در یادم زنده میکند.علاوه براینها افراد دیگری مانند سید مهدی قاضی میرسعید، صفا رفیعی وند، محمد امین خودکار،رضا توانا و الهیار اکرمی هم امسال را برایم شیرینتر کردند.

 نه ماه تمام نشستن کنار کسی که تاکنون - بقول خودش - هیچکس همه ی سال تحصیلی را کنارش ننشسته، به من خیلی چیزها یاد داد.چیزهایی که هیچ جای دیگر نمیتوانستم آنها را یاد بگیرم. حجتی همیشه داوطلب که خیلیها از دستش خسته شده بودند، البته من نه. نباید این را فراموش کنیم که همین خصلت سعید، خیلی وقتها مارا از مخمصه های مختلفی نجات داد. سعید دستت درد نکند. یا مثلا سوتیهای تابلوی رامیار که معمولا موجب تازه شدن حال و هوای کلاس و خنده میشد. عجب و عیا (بجاي حجب و حيا) هم از آن شاهکارهای سینا بود. برای کاوه هم که باید همه چیز را تعریف میکردی، از غرور و غضب و خدا گرفته تا کلاس و در و دفتر و نیمکت! شیرین کاریهای نیما را هم که دیگر نگو! کسانیکه در کلاس، آنها را دیده اند میداند من چه میگویم! خیر سرش مثلا مبصر ما بود! ولی خب یک حرف خوب در نظری که برای پست قبلیم داده بود نوشت که بنظرم خیلی هم بیراه نبود:"به امید دیدار، هرچه دیدار دورتر، تابستان بلندتر!" نشد یکبار کسی امتحان بگیرد و اندیشه کمتر از رتبه ی اول بیاورد. مثل همین قضیه در مورد علی کوچک زاده صادق است: نشد یکی یک برنامه ی کامپیوتر بگوید و علی ننویسد.از خسیس بازیهای قاضی هم که دیگر لازم نیست حرفی بزنم.همه خیلی خوب میشناسندش. رضا را هم که هروقت دیدم از عالم و آدم ناامید بود و از زندگی نیز! ولی الهیار نسبت به سال قبل که همکلاسی و خیلی صمیمی بودیم خیلی تغییر کرده.علتش را دوستانش و افرادی که دورو برش می پلکند میدانم.

از دانش آموزها که بگذریم، نقش معلمهایمان را هم نباید فراموش کنیم. بنظر من با توضیحات بچه های کلاسهای دیگر و نیز صحبتهای نمایندگان آنها در جلسه ی شورای دانش آموزی، کلاس ما از نظر معلم در وضعیتی بسیار بهتر نسبت به آنها قرار داشت.معلمان ما عبارت بودند از: آقایان حامد ضیافر، حسین میرزایی، محمد سیاحتگر، محمد میرزاخانی، سروش همایونی، زیارتی، شاهین صولتی، محمد فیضی، علی کابلو، امیر پویان شیوا، بهزاد محمدی، فرهاد حبیبی، شمس، شکوهی، نتاج و امید رضا فرح خواه.

اکثر بچه های کلاس از تعدادی از معروفتیرین معلمها متنفر بودند.نه اینکه من متنفر نبودم، بودم ولی نمیدانم چرا وقتی که خوب به چهره شان نگاه میکردم، مظلومیت و دلسوزی را در صورتشان بوضوح میدیدم و نظر درباره شان عوض میشد.ازجمله آقای سیاحتگر(دبیر فیزیک) که اگرچه خیلی وقتها حسابی از دستش عصبانی و ناراحت میشدم، ولی باز هم با نگاه به چشمهایش و همچنین بچه های کلاس خودمان به او حق میدادم تا اینطور رفتار کند.نمیدانم، شاید من خیلی رمانتیک و احساساتی هستم (که هستم)! یا مثلا معلم کامپیوترمان، آقای میرزایی، که خیلی ها ازش بدشان می آمد ولی من هرچه میکردم نمیتوانستم این حس را به خودم بقبولانم. یا نقطه ی اوج این معلمها آقای کابلو که من هیچکس از بچه ها را ندیدم که ازاو بخوبی یاد کند! درمورد آقای کابلو هم بعضا احساس میکردم که کاملا غیرقابل تحمل است (چه بسا این ذهنیت در زمان دانش آموزی خیلی از معلمان ما هم وجود داشته است!)، ولی هنگامیکه خوب به چهره اش خیره میشدم، احساس میکردم که حتا او هم مظلوم است!!

البته من در بالا تنها ۳ تا از معلمهایم را گفتم، ولی این ذهنیت درباره ی همه معلمها بغیر از آقای ضیافر(نفس!) وجود داشت، اما خب کم و زیاد داشت. محبوبیت (بخوانید تنفر بچه ها) بعضی معلم ها خیلی زیاد بود و برخی دیگر، کمتر! اما من غیر از ۲ تا معلم، از هیچکدام دیگر واقعا بدم نمی آمد.از این دو تا هم با دلیل بدم می آمد که در ادامه مینویسم.

اولی آقای شکوهی که با همان دو جلسه حضورش در کلاس برای تدریس حقوق (!) حسابی اعصابم را بهم ریخت.متنی هم درباره ی او دروبلاگ نوشتم - اینجا.علت اصلیش این بود که مطالبی را درکلاس مطرح میکرد که واقعا مختص علم حقوق نبود و این توضیحات را میتوانست در هر کلاس دیگری - از ریاضی گرفته تا ادبیات - بدهد.مثلا اینکه علم چیست یا دانشمند چه تعریفی دارد.شما خودتان انصاف بدهید، آیا این مطالب ویژه ی علم حقوق است که این آقا آمد و ۲ جلسه وقت ما را با همین ... ها گرفت؟! آخر عزیز من، کسی مجبورت نکرده که بیایی و چیزی را که نمیتوانی، درس بدهی.

نفر دوم هم آقای زیارتی، معلم هندسه مان. خب آقای زیارتی هندسه بلد بود ولی درست درس نمیداد. مثلا وقتی ازش پرسیدیم که سینوس و کسینوس چه هستند، گفت: سینوس نسبت ضلع مقابل به وتر و کسینوس هم نسبت ضلع مجاور به وتر است، بجای اینکه بیاید و دایره ی مثلثاتی بکشد و روی آن برای ما مشخص کند. یا مثلا یک مسأله پای تخته مینوشت و میرفت با شاگرد اولهای کلاس مشغول صحبت و بعضا درد دل میشد و زندگیش را تعریف میکرد!! بجای آنکه بیاید و همه ی بچه ها را به یک چشم ببیند و درست و حسابی درسش را بدهد و خلاص!

خلاصه اینکه وجود اینطور معلمها که گاهی واقعا تحمل بچه ها تمام میکرد، با حضور معلمین خوب دیگری که در صدر آنها آقای استاد ضیافر قرار دارد، جبران میشد.هیچکس را - غیر از خودم - سراغ ندارم که از آقای ضيافر اشكال و ايرادي گرفته باشد. البته اين را هم به پاي نكته سنجي و ذكاوت خودم ميدانم!!!! دركل استاد ضيافر نياز به تعريف من و امثال من ندارد، خودتان برويد ببينيد كيست!

بعد از همه ي اينها(‌البته بايد اين را اول ميگفتم)‌ جا دارد تا از معلم زبان انگليسي مان، استاد ساعتي تجليل بكنم، البته بعنوان يك دانش آموز شر! تنها كلاسي كه معلمش مرا يك دانش آموز شر ميداند، كلاس زبان انگليسي است و آنرا هم به اين دليل ميدانم كه در زنگ زبان انتهاي كلاس مي نشينم و چون زبانم نسبتا خوب است،‌ خيلي در قيد و بند گوش كردن به درس نيستم! اين موضوع نيز تاحدودي بخاطر صحبت خود حضرت استاد است كه ميفرمودند يا بخوابيد يا به درس گوش بدهيد! خلاصه مطلب اينكه آقاي ساعتي با اينكه سن زيادي دارند (البته نه خيلي زياد) ولي از خوش اخلاقترين معلماني هستند كه تاكنون ديده ام و اميدوارم بتوانم در آينده ايشان را الگوي خودم قرار بدهم. ايشان تنها معلمي بودند كه هيچ وقت هيچ دانش آموزي را ضايع نكردند و حتا وقتي دانش آموزي، دانش آموز ديگري را ضايع ميكرد، آقاي ساعتي از كسيكه ضايع شده بود حمايت ميكردند.

در پايان از ته دل اميدوارم كه همه ي دوستان و همكلاسيهايم و همينطور معلمانم هميشه و در همه ي مراحل زندگيشان موفق و سربلند باشند.

" خدايا چنان كن سرانجام كار / تو خشنود باشي و ما رستگار "

 

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 10:21 قبل از ظهر | 

به تازگی خبردار شدم که مدیریت مدرسه ی راهنمایی علامه حلی ۱ تهران عوض شد.بنابر اخبار رسیده (!) شنبه ی همین هفته، ۱۳ / ۳ / ۱۳۸۵، طی جلسه ای در مرکز راهنمایی علامه حلی ۱، جناب آقای نصرت زاده، معلم زبان انگلیسی درمراکز علامه حلی، به جای آقای دکتر بهروز بریری، سمت مدیریت این مرکز را عهده دار شدند.

آقای بریری از۴ سال گذشته، یعنی از آغاز سال تحصیلی ۸۲-۱۳۸۱، همان سالی که هم دوره ای های ما پا به سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان گذاشتند، به سمت مدیریت علامه حلی ۱ منصوب شدند و تا پایان این سال تحصیلی (۸۵-۱۳۸۴) در این سمت بودند.بهر حال برای ایشان هم آرزوی موفقیت داریم.

و اما با انتصاب مدیر جدید در مرکز راهنمایی شماره ۱، امیدواریم تا شاهد تغییر و تحولات شگرف، بویژه در زمینه های مذهبی و اخلاقی در مرکز باشیم.(البته منظورم از تغییر، پس رفت نیست ها!)

در پایان برای همه ی دانش آموزان علامه حلی و کسانیکه بهر نحو برای آنها زحمت میکشند، سلامتی و موفقیت را از خدا خواستارم.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:15 قبل از ظهر | 

ديروز (۳/۳/۱۳۸۵) امتحان مطالعات اجتماعی داشتیم.درمدرسه ی ما برای آنکه تدریس و فهم مطالب این بخش (جامعه شناسی، اقتصاد، سیاست و حقوق) تدریس هر بخش بصورت دوره ای توسط معلمین جداگانه انجام میشود.البته گاهی یک موضوع بیش از یک معلم دارد.

کلاس ما درترم دوم ۲ مبحث سیاست و حقوق را گذراند.همزمان با ما ۳ کلاس دیگر هم همین موضوعات را داشتند.ولی معلم ۲ تای آنها ازمعلم ما جدا بود.

امتحان دیروز کلاس ما و کلاس دیگری که معلمش با کلاس ما یکی بود (۱۰۸ و ۱۰۵)، به نسبت خیلی ساده بود.ولی امتحان ۲ کلاس دیگر...

تا آنجا که من به یاد دارم هیچکدام از بچه های آن ۲ کلاس (۱۰۱ و ۱۰۳) نبودند که ازجلسه بیرون بیایند و ازامتحان ابراز خشنودی کنند یا معلم بخت برگشته را زیر باد توهین نگیرند.تازه خیلی ها نقشه ها و خیالات خطرناکتری هم درباره ی معلم بخت برگشته داشتند که نفهمیدم عاقبتش چه شد!

به نظر من حق هم داشتند.معلمشان فقط و فقط ۲ جلسه سرکلاس ما آمد وهمان ۲ جلسه برای ایجاد تنفر نسبت به او برای ما کافی بود.

درکشور ما کم آدمهایی پیدا میشوند که درست و به جا برسر پستی قرار گرفته باشند از جمله همین معلم نابجای حقوق وسیاست.

این آقا دراصل تاریخ خوانده و تا آنجاییکه من فهمیدم هیچ درک عمیقی نسبت به حقوق یا سیاست ندارد و فقط بصورت تفننی و تفریحی چیزهای مختصری درباره ی اینها خوانده است.سخن من این است که چرا آدمی که علمش از سیاست در حد مردم معمولی (شاید اندکی بیشتر ) است، باید بیاید و این مباحث راتدریس نماید، حال آنکه افراد خیلی لایق تر ازاو برای این کار حضور دارند.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 9:38 قبل از ظهر | 

البته الان که من دارم این مطالب را مینویسم، سال تحصیلی درعلامه حلی به پایان رسیده و دانش آموزان درگیر امتحانات پایان ترمشانند (!).ولی اشکالی ندارد که ما به چند هفته ی پیش دبیرستان علامه حلی سری بزنیم ...

همانطور که درمطلب بچه های علامه حلی آمد، همه ی دانش آموزان علامه حلی دانشمند ومخترع نیستند. این موضوع برای خیلی ازما ها عادی شده که هفته ای دستکم یکی دو زنگ را سرکلاس نیاییم (= بپیچونیم).علاوه براین ما عادت کرده ایم درهرهفته حداقل دو زنگ معلم نداشته باشیم، یعنی معلمانمان سرکلاس نیایند. بهمین علت اگر فرد غریبه ای وارد مدرسه شود، دروحله ی اول احساس میکند که زنگ ورزش است. چون درطول هفته به ندرت زنگی پیدا میشود که درآن همه ی کلاسها معلم داشته باشند! خوب ماهم بدعادت شده ایم وبه هیچ وجه انتظارنداریم که دریک هفته همه ی معلمان سرکلاسمان (کلاس ۱۰۸) بیایند.

ازاین مطالب پیش پاافتاده که بگذریم، بچه های سمپاد پس ورود به دبیرستان دچار یک تب خیلی مزخرف میشوند که من اسمش را میگذارم : " تب معلم "

این تب عبارتست ازاینکه بیشترین وقت آزاد دانش آموزان درعلامه حلی به بحث و گفتگو، تجزیه وتحلیل و غیبت معلمان دبیرستان یا راهنماییشان میگذرد. این قضیه برای من - به شخصه - خیلی اعصاب خردکن است. راستش راکه بخواهید تاکنون خیلی باخودم کلنجار رفته ام تابتوانم این موضوع را به نحوی توجیه کنم، ولی هنوز به نتیجه ی به دردبخوری نرسیده ام. (اگرشما عقیده ای دارید، لطفا ً برایم بنویسید ...)

جدای ازاین یکی دیگرازعادتهای - به نظرمن - پوچی که درمیان بچه ها دردبیرستان (ونه درراهنمایی) شایع شده، دست دادن های بیخود و بی جهت وحتی گاهی بی ادبانه است. (الان علتش راتوضیح میدهم ...)

مثلا بچه ها تاهمدیگررا می بینند با اصرارهای بی کلام سعی میکنند تا دست بدهند. بعضا ً ممکن است این اصرارها به دعواهای لفظی هم بینجامد! گاهی هم این اتفاق چندین بار(شاید بیش از۵ بار) دریک روز بین دو نفراتفاق می افتد.

نمونه ی دیگری که دقیقا سرکلاس خودمان اتفاق افتاد این بود : یکی ازمعلمهای ما سرکلاس آمد. به محض ورود اوبه کلاس، یکی ازبچه ها ازته کلاس عریض ما بلند شد و بی هیچ علتی به جلوی کلاس آمد ودستش را بسمت معلم درازکرد. معلم بنده ی خدا همین طور هاج و واج مانده بود که این حرکت دانش آموزباادب (!) چه معنی میدهد واو منظورش ازاین کار چیست. بالاخره طاقت معلم بسرآمد از دانش آموزپرسید:" چیه؟ چکارکنم؟ " دانش آموزهم پرروترازقبل جواب داد که :" آقا میخواهم باهاتون دست بدم (!!!)." معلم هم که درعمل انجام شده قرارگرفته بود، ازروی ناچاری با دانش آموزدست داد.

شاید بنظرشما این نکته که درطول این ۸ ماه تحصیل من دردبیرستان توجه مرا به خود جلب کرده خیلی چیزبیخودی باشد. ولی این اتفاقات تنها چندبار اتفاق نیفتاده وتقریبا هرروزمکررا ً دیده میشود. همه ی مامیدانیم که اگرمیخواهیم به بزرگترازخودمان دست بدهیم، باید منتظربمانیم تا اول اودست درازکند. ولی بعضی ازبچه های مدرسه که اسم خودشان راهم دبیرستانی گذاشته اند، هنوز متوجه کوچکترین نکات آداب ومعاشرت نیستند.به این نکته هم باید توجه داشت که خیلی ازاین رفتارها برای عرض ارادت یا ادب انجام میشود که متاسفانه نتیجه ی عکس میدهد، هرچند خیلی از معلمها به روی خودشان نمی آورند. البته دست دادن را تنها بعنوان یک مثال نوشتم، ولی منظورمن کلی ترو عمیق ترازاینهاست.

بهرحال این مطالب برای من خیلی دردناک است و باید برای مسئولان دبیرستان هم همینگونه باشد.گفتم، شاید نظرشما درباره ی این نوشته این باشدکه خیلی مضحک یا بچه گانه است، ولی این نکته برای من مهم است که افرادی که نام استعدادهای درخشان را یدک می کشند، وظیفه دارند تا اخلاق و ادبی درخوریک استعداد درخشان داشته باشند ...

 

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 2:59 بعد از ظهر | 
صحبت کردن درباره ی معلمانمان خیلی لذت بخش است! آدم کیف میکند.

دبیرستان علامه حلی ازلحاظ تعداد معلمانی که درهفته درآن تدریس میکنند منحصر به فرد است.به جرات میتوانم بگویم که هفته ای بیش از ۱۰۰ معلم به دبیرستان ما می آیند.البته این مطلب تا حدودی هم از اینجا ریشه میگیرد که دبیرستان علامه حلی ۲۴ کلاس درس دارد. علاوه براین سیاست آموزشی مدرسه براین است تا با کاهش تعداد کلاسهایی که یک معلم درآن تدریس میکند، رابطه ی صمیمی و دوستانه ی بیشتری میان معلم ودانش آموز بوجود بیاورند و درنتیجه ی این کار معلم تطابق بیشتری با شاگردانش پیداکند.

اکثر معلمان ما کم سن وسال هستند و بیش از ٪۷۵ آنها زیر ۳۰ سال سن دارند و حدود ٪۵۰ شان هم بین ۲۰ تا ۲۶ ساله اند.افزون براینها بیشتر معلمان علامه حلی از فارغ التحصیلان همین مرکزهستند که هم اکنون دانشجواند.این اقدام دبیرستان علامه حلی که از فارغ التحصیلان ِ دانشجوی خود دعوت به همکاری درامرآموزش میکند، راهکار خوبی برای تربیت معلمان تیزهوش و همچنین اشتغالزایی برای آنها است.

علامه حلی برای خود برای پذیرش آموزگارانی که فارغ التحصیل آنجا نبوده اند، محدودیتهایی قائل است.ازجمله آنکه تقریبا همه ی معلمان ما که درعلامه حلی (یامراکز دیگرسمپاد ) درس نخوانده اند، مدرک دکترا یا کارشناسی ارشد دارند ویا جزو رتبه های تک رقمی یا دورقمی کنکور سراسری بوده اند.

درکل رابطه ی میان دانش آموز و معلم درعلامه حلی (در اکثرموارد) رابطه ای بسیار صمیمی و دوستانه است وتقریبا ارتباط معلم وشاگردی به ارتباطی رفاقتی تبدیل گشته است. این نکته استثاناهای محدودی هم دارد که رابطه ی کاملا دیکتاتوری میان استاد وشاگرد برقرار میگردد، مثلا کلاسهای عربی ما (سال اول دبیرستان) با آقای علی کابلو.

فارغ التحصیلان علامه حلی دراین مرکز فقط به کار آموزش اشتغال ندارند، بلکه خیلی از مسئولیتهای مدیریتی و اجرایی مدرسه نیزبعهده ی این افراد است.برای مثال مدیر دبیرستان علامه حلی، آقای جعفری همدانی، خود ازفارغ التحصیلان سری سوم دبیرستان است یا آقای مهران ایازی،معاون آموزشی دبیرستان هم ازافرادی است که دراین مرکزتحصیل کرده.

موارد یادشده دربالا درباره ی مسئولیتهای فعلی برخی فارغ التحصیلان دبیرستان علامه حلی که دچار فرارمغزها نشده اند، نوعی اعتماد بنفس برای محصلان کنونی ایجاد میکند که درآینده حداقل توانایی تدریس در این مرکز راخواهند داشت.

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:26 قبل از ظهر | 

كادر آموزشي مدرسه ي ما تشكيل شده است ازيك معاونت آموزشي، يك معلم راهنما (= مشاور پايه) و معلمين دبيرستان.البته در دبيرستان ما براي بهتر شدن سطح آموزش و همچنين ايجاد نظم و هماهنگي بيشتر ميان معلمان، " گروههاي آموزشي " پديد آمده اند.اين گروهها عبارتند از : گروه رياضي، فيزيك، شيمي، زيست، كامپيوتر، الكترونيك، مكانيك، علوم انساني و زبان.

هر يك از معلمان ما بسته به درسي كه تدريس ميكند، عضو يكي از گروههاي بالا ميباشد.البته بعضي گروهها مانند الكترونيك يا مكانيك، تدريس مستقيم به دانش آموزان ندارند.بلكه نقش آنان درفعاليتهاي پژوهشي دانش آموزان  مطرح ميگردد.

حالا كه صحبت از پژوهش شد، خوب است آنرا كمي بيشتر باز كنيم.

همه ي كلاسهاي اول و دوم دبيرستان علامه حلي، يك زنگ در هفته بعنوان زنگ پژوهشي دارند.در آغاز سال تحصيلي دانش آموزان يكي از گروههاي پژوهشي موجود را انتخاب كرده ودرطول سال تحصيلي كارهاي پژوهشي خودرا در ارتباط با گروه پژوهشي خود ادامه ميدهند.گروههاي پژوهشي ما همان گروههاي بالا هستند، بجز گروه زبان كه فعاليت پژوهشي ندارد و فقط به كلاسهاي فوق برنامه اي نظير "روش ترجمه" يا "زبان انگليسي خياباني" اكتفا مينمايد.درضمن هماهنگ كردن اين گروهها و در واقع ساماندهي دانش آموزان در امر پژوهش را بخشي با عنوان "معاونت پژوهشي " در علامه حلي انجام ميدهد.

درآينده بيشتر درباره ي پژوهش و زنگهاي پژوهشي علامه حلي صحبت خواهم كرد (خواهم نوشت).

برگرديم سر بحث آموزش.برنامه ي درسي كلاسها درسال اول دبيرستان در طول هفته به شرح زير است:

  1. رياضي 3 زنگ
  2. شيمي 2 زنگ (يك زنگ درس شيمي و يك زنگ آزمايشگاه و حل تمرين)
  3. زبان انگليسي 2 زنگ
  4. مطالعات اجتماعي 1 زنگ
  5. فيزيك 2 زنگ
  6. زيست 1 زنگ
  7. زبان فارسي ۱ زنگ
  8. ادبيات فارسي ۱ زنگ
  9. دين و زندگي ۱ زنگ
  10. هندسه ۱ زنگ
  11. كامپيوتر ۲ زنگ
  12. زبان عربي ۱ زنگ
  13. ورزش ۱ زنگ
  14. مباني پژوهش ۱ زنگ

هر زنگ درسي ما ۱ ساعت و ۲۵ دقيقه و هر زنگ تفريح هم ۱۵ دقيقه ميباشد.ساعت شروع كلاسها   ۳۰/۷  و پايان كار مدرسه در وقت اداري نيز ساعت ۲۰/۱۴ است.

درمجموع احساس ميكنم كه زمانهاي درنظر گرفته شده براي درس و تفريح و شروع و پايان كار مدرسه متياسب و خوب تعيين شده اند.ولي بهتر هم ميتوانند باشند!

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 5:14 بعد از ظهر | 

خیلی ها فکر میکنند که علامه حلی یک دبیرستان است که هرکس درآن درس میخواند آخرمخهای دنیا است و از علامه حلی نخبه ومغز باسرعت سرسام آور تراوش میشود (!!) وحتما همه ی دانش آموزان آن یک عینک ته استکانی به چشم دارند و دائماْ درحال مطالعه وتحقیق هستند (!!!).

نمیخواهم بگویم که این نظرکاملا غلط است،بلکه نظر من به عنوان کسیکه خودش دراین مرکز مشغول به تحصیل است این است که چنین نظراتی کاملا اغراق شده اند.(مثلا چند روز پیش بغل دستی ام برایم تعریف کرد که یکی ازهمکلاسیهای کلاس زبانش،بعدازاینکه فهمیده او درعلامه حلی درس میخواند به او گفته:"مدرسه ی شما همان مدرسه ایست که هفته ای ۲۱ زنگ ریاضی دارد !!!!!!!)

داشتم میگفتم که من قصد رد این عقیده راندارم،بلکه میخواهم آنرااصلاح کنم.درواقع هیچکس نمیتواند منکرموفقیت دبیرستان علامه حلی و دانش آموزان آن بشود (با بیش از۱۰۰ مدال المپیاد جهانی و داشتن تعداد خیلی زیادی از رتبه های یک و دو رقمی کنکورسراسری)،ولی باید از افراط در بیان این مطالب هم اجتناب کرد.تعدادی ازدانش آموزان علامه حلی و همکلاسیهای من واقعا نخبه هستند - دراین شکی ندارم - ولی این موضوع درباره ی همه ی محصلان دبیرستان ما صدق نمیکند.چون ما دانش آموزانی داریم - ویا درراهنمایی داشتیم - که حتا ساده ترین مسائل و معادلات ریاضی را نمیتوانند حل کنند.البته این برای علامه حلی - به قول معلم ریاضی مان،آقای حامد ضیافر - فاجعه است!

من به نوبه ی خودم موفقیت بزرگ و عالی برای علامه حلی و هر مدرسه ی دیگر را این میدانم که تعدادی دانش آموز ضعیف داشته باشد وآنهارا قوی کرده و به سطح قابل قبولی برساند، نه اینکه پس از چندین مرحله پالایش کردن دانش آموزان، تعدادی نخبه دریافت کند و بعد آنهارا همانطور پس از ۴ یا ۷ سال (دوره ی راهنمایی ودبیرستان / فقط دوره ی دبیرستان) تحویل جامعه و دانشگاه بدهد.این کار را هر کسی میتواند انجام دهد.چون این افراد نخبه خواه ناخواه موفقیتهای علمی خودراکسب میکنند، حالا درهر جاکه میخواهند درس بخوانند.لازم به تذکر است که این نکته راهم نباید ازیاد برد که ایجاد زمینه و محیط مناسب برای شکوفا شدن اینگونه استعدادها - یاهمان امکانات(!) - نیز مطلب بسیار مهمی است که خوشبختانه علامه حلی در انجام آن موفقیت خیلی خوبی داشته است.اما آیا بهتر نیست که علاوه بر این کار، تدابیری هم اندیشیده شود تا دانش آموزان ضعیفتر هم بتوانند پیشرفت کنند و پابه پای نخبگان فعلی راه بیایند و افتخارات دیگری برای این دبیرستان - و هر دبیرستان دیگر - بیافرینند؟؟!...

درمجموع به این نتیجه میرسیم که نباید ضعفهای آموزشی علامه حلی درزیر سایه ی موفقیتها و افتخارات عده از دانش آموزان واقعا ممتاز و نخبه ی آن گم شود، چه برای افرادی که ازبیرون به این مجموعه نظر دارند و - مهمتر از آن - چه برای اعضای درونی و داخلی این مرکز.

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 0:43 قبل از ظهر | 

        دبیرستان علامه حلی در جنوب شرقی شهر تهران واقع است،جایی نزدیک به چهارراه لشگر و میدان حر.

خیلی ها فکر میکنند دبیرستان علامه حلی با کلاسترین مکان روی زمین است،ولی اینطور نیست.

عمر ساختمان دبیرستان ما به بیش از۳۰ سال پیش برمیگردد،البته از اول بمنظور دبیرستان ساخته نشده (بماند که منظور از ساخت این ساختمان چه بوده!!!).همین مسأله باعث شده تا هم اکنون بدلیل تغییراتی که برروی بنای اولیه ایجاد شده دروسط اکثر کلاسهای دبیرستان یک ستون بزرگ ومزاحم وجود داشته باشد که تقریباً همه ی فارغ التحصیلان این مرکز ازآن خاطرات جالبی دارند(!).

علاوه براینها جلوی همه ی پنجره های دبیرستان نرده های خیلی ضایعی نصب شده که انسان را بیش از مرکز استعدادهای درخشان به یاد زندان می اندازد.

ازهمه ی اینهاکه بگذریم،مهمترین خصلت این ساختمان فضای زیاد آن برای راه اندازی آزمایشگاه ها و بخشهای مختلف است.

بهرحال اینطور بنظر میرسد که این ساختمان دقیقاًبرای استعدادهای درخشان طراحی شده باشد!!

 

 

+ سیّدعلی عاملیان، ساعت 2:49 قبل از ظهر | 
آغاز
دوستانه
تلنگر
پست الکترونیک
بايگاني "دوستانه"
بايگاني "تلنگر"
دوستانه

تلنگر

خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي‌ست.

خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني‌ست.

خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي‌ست.

خدايا! محتاجم مكن تا تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‌ايست.

خدايا! ارشادم كن كه بي‌انصافي نكنم؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كيس را ضايع نكنم؛ زيرا بي‌احترامي به يك انسان، همانا كفر بزرگي‌ست.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! تو را شكر ميكنم.

  (نيايش، شهيد دكتر مصطفي چمران)

[بايگاني]

بايگاني موضوعي
علامه حلی،آموزش،دانشگاه(36)
ادبیات، کتاب، نوشتن(36)
اجتماع و آدمها(28)
شخصی(66)
یاد، رویداد(31)
سینما، تلویزیون، رسانه(10)
ورزش(10)
عکس(4)
کتاب نوشت(3)
ديگران
راز _ اميرپويان شيوا
فصل فاصله _ دکتر محمّدرضا ترکی
سوتك
اپسيلون ارّابه‌ران
فوتوهايكو
گرچه...
قصّه های عامه پسند
زنده یاد قیصر امین پور
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
همگام _ هم اندیشی نخبگان علمی کشور
بیت
هفتان
بوالفضول الشعرا
نشریۀ ادبی جن و پری
کلاس 211 دانشکدۀ ادبیات
مصطفا مستور
رضا امیرخانی
هذیانات
یادداشتهای علیرضا فتاح
خسروانی های من
قلم خورده
کویر راز
در ورای سیطره
لينكدوني
«چند روایت معتبر دربارۀ دوزخ»، مصطفا مستور
پیام خداحافظی جواد اژه ای، رئیس سابق سمپاد
ده قطره اشک
سیر تحوّل ادبیات داستانی و نمایشی
«دانشکدۀ» زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران
بايگاني
بايگاني
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
امكانات

اگر ميخواهيد هرگاه نوشته‌ي جديدي به "دوستانه" اضافه شد، مطلع شويد، كافيست نام و نشاني ايميلتان را در زير بنويسيد.





Powered by WebGozar

آگاهي

haiku

پشتيباني

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان