بههمین سادگی
الان که اینها را مینویسم، دل بهدریا زدهام؛ یعنی بالاخره دلم رضایت داد تا بیخیال وسواسها و خردهگیریهای همیشگیم شوم بههنگام نوشتن. بهتر بگویم: دیگر توان ننوشتن نداشتم؛ توان تحمّل ننوشتن را.[من و نقش و نگارش]
امشب که از آتلیۀ میثم برمیگشتیم، توی ماشین احمد تصمیم گرفتم این چند خط را بنویسم. شاید چون حدس میزنم اگر الان ننویسم، دیگر حالا حالاها فرصتش پیش نمیآید؛ لااقل تا بعد اردو – اگر برویم. هیچ ذهنیتی برای نوشتن نداشتم. حتا همین حالا هم موضوع ویژهای در ذهنم نیست که بخواهم دربارهاش بنویسم.
بخش زیادی از اردو، همین امشب، توی آتلیۀ میثم جور شد. بر خلاف بعد از ظهر، یعنی بعد از زنگ مدرسه، الان حسّ خوبی نسبت بهاردو دارم. خدا بخواهد، برنامۀ خوبی از آب درمیآید.
از آن پنجشنبۀ کذایی، یعنی پنجشنبۀ بعد از روز کنکور (کنکوری که ندادم!) آن حسّ مزخرف شروع شده و گمانم خیال بیخیالشدن هم ندارد. شاید سال آینده که همۀ دغدغهها و دلمشغولیها بُنکن شدهباشد، توانستم بروم جنوب. هرچند؛ کو تا سال بعد؟ عمر دست خداست.
فعلاً این بادکنک باید دستنخورده بماند؛ یعنی حدّاقل تا دوشنبۀ دیگر.
پ.ن.1: راستی خاتم فیروزۀ بواسحاقی / خوش درخشید(؟) ولی دولت مستعجل بود
پ.ن.2: امیدوارم بعدها از پینوشت بالا برداشت به خودشیفتگی عدّهای نشود؛ یعنی خلاف منظورم.