انتخابات (2)

انگیزه: استاد، دکتر علیرضا حاجیان‏نژاد :*

***
تالار فردوسی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران. ساعت حدودا ً یک‏ربع به‏چهار بعدازظهر. دوشنبه، یازدهم خرداد. جلسۀ سخنرانی با موضوع «چرا باید به‏احمدی‏نژاد رأی بدهیم؟» برنامه – همانطور که اسمش داد می‏زند – در حمایت از احمدی‏نژادست. ده‏بیست نفری از دانشجوها، که اکثرا ً آشنا هستند و همکلاس، جلوی تالار، رو ‏به‏حضار و پشت به‏سِن، ایستاده‏اند. هر کدام، بسته به‏اینکه هوادار کدام نامزدند، پوسترهای موسوی یا کروبی را در دست گرفته‏اند.

برنامه رسما ً آغاز می‏شود و با دعوتِ دانشجوی جوان مجری برنامه، دکتر ذاکر، مهمان و سخنران جلسه، پشت تربون می‏رود. صحبتهایش را شروع می‏کند با درخواست از ایستادگان جلوی سِن، که بنشینند و به‏موقع حرفشان را بزنند:
«من خواهش می‏کنم شما هم روی صندلیهاتون بشینید و اجازه بدید جلسه در آرامش برگزار بشه.»
«درست و معقول نیست که آدم پشت بکنه به‏کسی که هنوز حرفهاش رو نشنیده.»
«ممکنه دیدن تصاویر این حرکت برای افراد خارج از جلسه، این شائبه رو ایجاد کنه که شما، دانشجو نیستین.»
«آدم وقتی دلایل معقول و منطقی برای حرف و نظرش داره، همچین کاری نمی‏کنه.»

البته درخواستها، همانگونه که سخنران پیش‏بینی می‏کرده، جوابی ندارد. سخنرانی شروع می‏شود. طرفداران موسوی و کروبی، هرچند دقیقه، به‏تناسب شرایط، شعار می‏دهند و هواداران احمدی‏نژاد هم، که جوّ غالب سالن در اختیارشان‏ست، جوابشان را با شعارهای دیگری می‏دهند: «الله اکبر»، «زنده‏باد مخالف»، «احمدی، احمدی، حمایتت می‏کنیم»، «درود بر موسوی، رأی ما: احمدی»، و امثال اینها.

کم‏کم کار بالا می‏گیرد. یکی از دانشجویان حامی موسوی، داد و فریاد می‏کند و چند بار از سخنران و مجری می‏خواهد که صحبت کند. هر بار جمعیت با تکبیر گفتن یا هو کردن یا کارهای دیگر، صدایش را ساکت می‏کنند. دانشجوی حامی موسوی، دبیر انجمن اسلامی دانشکده است.

مجری صحبت سخنران را قطع می‏کند و پشت بلندگو، به‏استناد عقیدۀ «زنده‏باد مخالف من»، از حضار می‏خواهد چند ثانیه ساکت باشند تا دانشجوی حامی موسوی حرفش را بزند. جمعیت سکوت می‏کند. دانشجو با فریاد شروع به‏صحبت می‏کند، می‏پرد روی سن و می‏خواهد روی صندلی بنشیند و با بلندگو حرف بزند. مسئولین جلسه که روی سن هستند، می‏کوشند مانع شوند؛ ولی دانشجوی حامی موسوی هنوز اصرار دارد بر خواسته‏اش.

درگیری شروع می‏شود. بزن‏بزن! در فاصلۀ ده ثانیه، بیش از پنجاه نفر روی سن هستند و همه به‏هم حمله می‏کنند. سخنران می‏رود و کسی متوجّه نمی‏شود. چند نفری در دو سو، می‏خواهند هم را بزنند. تعدادی هم برای جدا کردن دو طرف، روی سن رفته‏اند. مجلس به‏کلی به‏هم ریخته و همه، مات و مبهوت، جلویشان را نگاه می‏کنند. ما، مردّدیم که برای جدا کردن، روی صحنه برویم یا نه. تصمیم می‏گیریم سرجایمان بمانیم و غائله را شلوغتر نکنیم.

در همین حیص‏وبیص، اتفاقی میفتد. چیزی می‏بینم. مو به‏تنم سیخ می‏شود. دلم می‏لرزد. باورم نمی‏شود. دکتر حاجیان هم روی صحنه و قاطی جمعیت‏ست؛ درست میان طرفین دعوا! استاد، که تا همین نیم‏ساعت پیش سر کلاسش بودیم. دکتر را به‏هم نشان می‏دهیم. نمی‏توانیم تعجّبمان را کتمان کنیم. خوب نگاه می‏کنم. دکتر، سعی دارد دو طرف را از هم جدا کند و گاهی هم ناچار، رفتارش خشن می‏شود. تاکنون، استاد را اینقدر جدّی ندیده‏ام.

غائله با دخالت دربانهای دانشکده و چندتا از اساتید و تعدادی از دانشجوها، ختم به‏خیر می‏شود. به دانشجوی حامی موسوی اجازه داده می‏شود که ده دقیقه، میکروفون را در اختیار بگیرد و صحبت کند.

بعد از ده دقیقه، دانشجوی حامی احمدی‏نژاد که رئیس بسیج دانشکده است، بالای سن می‏رود و چیزهائی در جواب دانشجوی حامی موسوی می‏گوید. جمله‏ای هم در آغاز می‏گوید، با این مضمون: «من بسیار برای آقای خاتمی احترام قائلم. ولی حالا، با دیدن این صحنه‏ها، می‏فهمم که چرا ایشون نتونستن جامعۀ مدنی موردنظرشون رو ایجاد کنن.»

پ.ن.: واقعا ً متأسّفم از این اتفاق زشت و شنیع و بیرون-از-اخلاق-دانشگاهی، که باعث شد «استاد» من، برای جمع کردنش، وارد صحنه بشود. استادی که به‏شاگردیش افتخار می‏کنم. استادی که مثل پدرم دوستش دارم؛ خیلی خیلی زیاد.

انتخابات

روزهای تبلیغات انتخاباتی را، به‏جهاتی، خیلی دوست دارم. در این روزها هر چقدر هم که با طرف مقابلت غریبه باشی و چیزی برای گفتن با او نداشته‏باشی، یک موضوع داغ برای بحث کردن هست و می‏توانی بی‏واهمه پیشش بکشی: انتخابات.

جدای از نامزدهای انتخاباتی و جهتگیریها و نظرات درست یا نادرست‏شان به‏زعم تو، صِرف تبلیغات، هیجان‏برانگیزست. راننده‏ای روی شیشه‏های خودرویش عکس نامزدی را چسبانده. دیگری ویترین مغازه‏اش را برای پوستر کاندیدای مورد نظرش خالی کرده. نفر سوّم کل مغازۀ دودهنه‏اش را تبدیل کرده به‏ستاد تبلیغاتی. کلی آدم در خیابان و دانشگاه و تاکسی و اتوبوس و مترو و این‏ور و آن‏ور می‏بینی با نوارهای سبزی که به‏مچشان بسته‏اند، یا انگشتشان، یا کیف و کله‏پشتی‏شان؛ و یا شال سبز به‏‏گردن دارند. دستبندها و شالهائی که پیش و بیش از حمایت از یک نامزد، نشانۀ شرکت در انتخابات‏ست. از همین‏جاست که حسّ وحدت و همدلی در گوشه‏گوشۀ خیابانهای شهر موج می‏زند؛ حسّ مشارکت. و من عاشق این حسّم و شیفتۀ این حال‏وهوای انتخاباتی.

تلویزیون شده پاتوق کاندیداها و هر بخش خبری، معمولا ً مدّتی را به‏موضوع انتخابات اختصاص می‏دهد. شمارش معکوس بیست‏ودوّم خرداد را می‏توانی از عدد گوشۀ صفحۀ تلویزیون پیگیری کنی. در و دیوار شهر پُر شده از عکسهای نامزدها با فیگورهای جورواجور. هر روز صبح، باید منتظر باشی که موقع بیرون رفتن از خانه، جلوی در، با تراکتهای تبلیغاتی یکی از داوطلبها روبرو شوی.

دانشگاه هم – همانطور که از اسم و وضعیتش پیداست – اوج این تحرّکات انتخابی‏ست. جلوی مجسّمۀ فردوسی، این دیالوگها را می‏شنوی:
اوّلی – چی کار داری با بچّه؟ ولش کن! بیا پیش خودم، «میرحسین» رو برات خوب جا بندازم، اینا از راه به‏درت نکنن!
دوّمی – [نوار سبزی دور مچش بسته] برو بینیم بابا! فقط «دکتر»؛ فقط!
سوّمی – عمرا ً کسی رو دست «شیخ» بلند شه!
چهارمی – داداش چی‏چی داری بلغور می‏کنی؟! رأی ما: «میرمحسن کرّوبی‏نژاد»! :)

حتا کارشکنیهای انتخاباتی هم قشنگ‏ست! وقتی بنرها و میل‏بُردهای یک نامزد را، هواداران دیگری پاره کرده‏اند. وقتی برای یکی‏شان، روی عکس پوسترش، به‏شیوۀ خاصّی ریش و سبیل کشیده‏اند! وقتی هنوز سریش پوسترهای این یکی خشک نشده، پوسترهای دیگری روی‏شان چسبانده می‏شود. وقتی مخالفان  نفر اوّل، از قول هوادارانش، پیامکهای فراخوان برای تظاهرات در خیابان ولیعصر ارسال می‏کنند!

گاهی این اعلام برائتها، شکل و شمایل جالبتری هم پیدا می‏کند. مثل این اتفاق که دو-سه شب پیش افتاد: نامزد انتخاباتی اوّل، وارد مجلس عزاداری ایّام فاطمیۀ رهبر می‏شود. وسط سخنرانی سیّداحمد خاتمی‏ست؛ ولی جمعیت یک‏باره روی پا می‏ایستد و یکصدا شعار می‏دهد: «مرگ بر ضدّ ولایت فقیه!» یک دقیقۀ بعد، کاندیدای دوّم وارد می‏شود و دوباره جمعیت، بلندتر از قبل، فریاد می‏کشد: «صلی علی محمّد، بوی رجائی آمد!» نامزد اوّل، مجلس را ترک می‏کند. [به‏نقل از حاضر در صحنه]

و همۀ این اتفاقات کوچک و بزرگ، یک فضا و جوّ پُرتلاش و پُرانرژی ایجاد می‏کند. تلاش و انرژی همیشه در این شهر وجود داشته و دارد؛ ولی این فضا، همۀ آنرا در یک جهت کلی قرار می‏دهد و هدف غائی همه را، یک چیز می‏کند: انتخابات.

تکه‏پاره‏ای از یادداشتهای اردوی تبریز

اردوی تبریز، خوش گذشت؛ در حدّ مرگ! :)
این بهترین و خلاصه‏ترین و مفیدترین جمله‏ای‏ست که می‏توانم دربارۀ این سفر بگویم و خالی کنم جای همۀ دوستانی را که نیامدند. اردو از طرف باشگاه دانش‏پژوهان برگزار می‏شد و از همۀ المپیادها هم آمده‏بودند.

***
1-
«الان به‏موبایل من ساعت ۲/۲۸ بامدادست. در اتاق‏خواب واحد 408 روی تختم نشسته‏ام و اینها را می‏نویسم. غیر از من کسی در اتاق نیست. ماهد و حسین و احسان با جمع کثیری از بچّه‏های دیگر – از المپیاد شیمی و فیزیک و ریاضی – در اتاق 302 در حال بازی کردن مافیا هستند. الان دست دوّمشان‏ست. من هم در بازی بودم که با رذالت سهیل – به‏معنای واقعی – کشته‏شدم!»

2-
«نشسته‏ام روی صندلیهای جلوی سکو و قطاری هم – شاید قطار ما – روبرویمان ایستاده. بچّه‏ها سراغ ساعت پرواز و تیک-آف را می‏گیرند!»

3-
«ساعت از دو شب چهارم خرداد گذشته و در کوپۀ دیگری، غیر از کوپۀ خودمان، مافیا بازی می‏کنیم. «من پلیس هستم.» ملت گیر داده‏اند که این جمله را نوشته‏ام تا خودم را مبرّا کنم و آنها را سر کار بگذارم. حسین دبیریان حتا جملۀ بعد را هم حدس زده! اینکه می‏نویسم: «این جمله را نوشتم تا بقیه را گول بزنم!» ولی واقعا ً اینطور نیست و من پلیسم. بازی شدیدا ً جالب‏ شده و هر دست، کلی حرف و حدس و گمان نسبتا ً بی‏اساس می‏بندیم به‏این و آن.»

4-
«امروز – یعنی در واقع دیروز [این‏ بخش، پس از دوازده شب نوشته ‏شده] – بعد از ناهار و نماز، رفتیم آبشار. بسیار بسیار خوش گذشت. [...] چندتائی از بچّه‏ها هم که عملا ً دوش گرفتند و کل هیکلشان را خیس خالی کردند، عین موش آبکشیده! [...] به‏نظرم هیچکس خودش را محروم نکرد از این آب‏بازی تمام‏عیار فوق‏العاده. پیش خودم فکر کردم دلیل زیر آب یا توی آب نرفتن، در همچین شرایط توپی،‏ چه می‏تواند باشد. [...] یکی اینکه طرف از آب می‏ترسد؛ طبیعتا ً اگر بیاید داخل اینجور جائی، ترسش هم می‏ریزد. دوّم اینکه ممکن‏ست بترسد از خیس شدن و در نتیجه به‏هم خورد ژست و تیپ و کلاسش، که جدّا ً دلیل بچّه‏گانه‏ای‏ست. البته دلیل سوّمی هست که امکان دارد خصوصی و شخصی باشد و این یک مورد، احتمالا ً موجّه‏ست.» 


[بزرگتر]

5-
«بعد از آن [= آب‏بازی زیر آبشار] از صخره‏ها بالا کشیدیم و با دو-سه تای دیگر از بچّه‏ها، رفتیم بالای مرتفعترین صخره‏ای که به‏رودخانه و درّه و آبشار مشرف بود. الحق که چه حالی داد! اگر این کار را نمی‏کردم، بدجوری احساس زیان به‏هم دست می‏داد! یک داد جانانۀ چهارنفری هم از همان بالا زدیم، که خیلی چسبید!»


[بزرگتر]

6-
«از آبشار که حرکت کردیم، سر راهِ مرند، در شهری که نمی‏دانم اسمش چی بود، حدودا ً چهل‏وپنج دقیقه‏ای ایستادیم تا درِ اتوبوس ما را جوشکاری کنند. فرصت خوبی شد که در پیاده‏رو قدم بزنم و کمی فکر کنم به‏بعضی مسائل. چه خوب می‏شد اگر باران هم نم‏نم می‏بارید!»

7-
«حسن‏نژاد را می‏گفتم. ماشاءالله عجب دختر بامزه‏ای دارد. اسمش حنانه است و پنج‏ساله. در راه برگشتمان [از روستای کندوان] به‏پارکینگ، حنانه نشسته‏بود روی کول حسن‏نژاد. چقدر هم دوست‏داشتنی تک‏زبانی حرف می‏زند. به‏ش گفتیم که خسته شده‏ایم؛ به‏باباش گفت: «بابائی، نمی‏شه این عموها رَم پشتت سوار کنی؟»!:)»

 
[بزرگتر]

8-
«حنانه همۀ اردو را فیلم کرده! میلاد که شده مامان دوّمش! به‏ش پیشنهاد کردم مهد کودک بزند! می‏گفت حنانه گفته دانشگاه‏بازی کنند! :) »

9-
«رفتیم کار دریاچه‏ای و هندوانه خوردیم و عکس دسته‏جمعی انداختیم و بچّه‏ها سنگ انداختند درون دریاچه. [...] با مسعود نشستیم روی زمین و آن ربع هندوانه را حلال کردیم.»


[بزرگتر]
[فلاش دوربین که زده‏شد، همین جمعیتی که پاهایشان را در عکس می‏بینید و عدّۀ دیگری که نمی‏بینیدشان، به‏طرفة‏العینی چنان قاچهای هندوانه را غارت کردند، «که ترکان خوان یغما را»!]

10-
«[در قنادی] به‏سرم زد که بد نیست برای بچّه‏ها شیرینی بخرند! پیشنهادش را به‏خانم قدس دادم و حنانه را هم تحریک کردم تا حسن‏نژاد را برای خریدن شیرینی تحریض کند. آخر سر هم تلاشم جواب داد و به‏تعداد بچّه‏ها شیرینی خریدند!»

11-
«قصد قایق‏سواری نداشتم؛ ولی وقتی دیدم همه را دارند سوار می‏کنند، خب ما هم سوار شدیم؛ چه بهتر! جذابیت چندانی ندارد قایق‏سواری در اینجور دریاچه‏های مصنوعی. [= دریاچۀ مصنوعی دور عمارت ائل‏گلی] تنها جذابیتِ ممکن، این‏ست که قایق چپه شود و ملت بریزند توی آب!»

12-
«گشتی در بازار روسها زدیم. آقای حسین‏زاده به‏دکتر جمالی توضیحاتی دربارۀ وجه تسمیۀ بازار داد که نفهمیدم؛ یعنی یادم نماند. نمی‏فهمم چه صیغه‏ای‏ست که هر شهری یک بازار روسها دارد. بازاری که به‏قول بچّه‏ها از-سر-تا-ته made in China است!»

13-
«الان اتوبوس در پلیس‏راه ایستاده. جناب لیدر تور اشاره کرد به‏سمت راست که: «اینم مرند ماست!» حسن‏نژاد هم درآمد که: «خب اونجام [روبرو را نشان داد] سراب ماست؛ مگه چیه؟!» »

14-
«در کافی‏نت هتل، ارزشیابی اساتید این ترم را انجام دادم. از بین همه، به‏مجد خیلی بد نمره دادم! به‏نظرم حقش بود و شاید حتا زیادی هم به‏ش داده‏باشم. به‏استاد معارف هم – که اصلا ً نمی‏دانم کیست – همه را دادم هفده.»

پ.ن.: اینها، بخشی از چیزهائی بود که در طول اردوی – کمابیش – پنج‏روزۀ تبریز نوشتم.