ساحل اهلی

 
[بزرگتر]

عکس: سیّدعلی عاملیان – رامسر – فروردین هزاروسیصدوهشتادوهشت – دوربین: کنون ایکسوس نهصدوپنجاه آی اس دیجیتال
Photo: Seyyed Ali Amelian – Ramsar – March 2009 – Canon IXUS 950 IS digital

چند روایت معتبر دربارۀ نام – 1

۱-
تا چند وقت پیش هر گاه کسی بهم میگفت اسم قشنگی دارم، طبیعتا ً تأئید میکردم و سری تکان میدادم و شاید «اوهوم»ی هم بالا مینداختم؛ ولی ته دلم خیلی از این تأئید مطمئن نبود. گاهی شک میکردم بحرفهای این آدمها! شاید چون از وقتی چشم باز کرده‎ام، همین نام رویم بوده و با آن خوانده شده‎ام و همیشه و همه‎جا این اسم همراه و همدمم بوده و بالطبع، مجال فکر کردنِ مستقل بآنرا نداشته‎ام. همیشه، از وقتی بچّه بودم، از خودم و گاهی از پدر و مادرم میپرسیدم چرا نامم را «علی» گذاشته‎اند. نهایت آنکه کنار آمدم با این وضع و این اسم.

امّا الان شرایط تغییر کرده. آن تردید جایش را بیقین داده. از وقتی علیرضای عزیز را «علی» صدا میزنم، متوجّه شده‎ام که چقدر این نام قشنگ و دلنشین‎ست و چه اندازه آنرا دوست دارم و بداشتنش افتخار میکنم! حقیقتش، تابحال دوستی همنام خودم نداشتم که اینطور صمیمی و بی‎غل‎وغش «علی» صدایش کنم. در این مدّت، این فرصت را یافته‎ام که نامم را از دید یک ناظر بیرونی ببینم و درباره‎اش بیندیشم و زیبائیش را درک کنم.

۲-
از جملۀ مهمترین وظایف پدر و مادر در برابر فرزند، گذاشتن نام نیکوست بر او. این توصیۀ دینی کافی‎ست برای روشن شدن اهمّیت والای موضوع نام. همۀ ما جملۀ معروف امام حسین علیه‎السّلام را خطاب بحُرّ در واپسین لحظات زندگیش شنیده‎ایم، در باب نام او و آزادگیش:
«أنتَ الحُرّ کما سمّتکَ أمّکَ حُرّا ً فی الدّنیا و الآخره.» (لهوفِ سیّد بن طاووس)
«تو آزادمردی، آنچنان که مادرت تو را «حر» نام نهاد و تو در دنیا و آخرت آزاده‎ای.»

۳-
اگر قرار باشد از میان همۀ نامهای پسرانه، چندتا را انتخاب کنم، بدون شک اوّل از همه این چهارتایند: علی، رضا، سینا، سروش. معیار انتخابم چند نکته است؛ از جمله آنکه این نامها کوتاهند و در عین کوتاهی، از نظر معنا ژرف و وسیع؛ بعلاوه غیر از آهنگ و طنین دلنشین، سابقه و ریشۀ پرپیمانی هم دارند.

۴-
معتقدم نام هر کس در شخصیت او تأثیرگذارست. اگر – بفرض – اسم من چیز دیگری، مثل حنیف یا امیر یا هادی – بقول پوریا(!) – بود، در منش و اخلاق من بی‎اثر نمیماند. نام هرکدام از ما، تنها چیزی‎ست که در همۀ مدّت زندگی همراهمان‎ست و حتا پس از مرگ هم ما را با همان میشناسند. همین الان، از آنهمه پادشاه پیش‎از‎اسلامِ هخامنشی و اشکانی و ساسانی فی‎المثل، غالبا ً فقط یک «نام» باقی‎مانده و آنها را با همین نام میشناسند و میشناسانند. چه چیز دیگری را سراغ دارید با چنین خاصیتی؟ این ویژگیِ همیشه‎همراه، طبیعی‎ست که نفوذ پیش‎بینی‎نشده‎ای در روحیات ما داشته باشد؛ درست شبیه محیط خانواده یا اجتماعی که در آن هستیم.

از طرفی، نامْ اختصاصی‎ست و تنها متعلق بیک نفر و این بزرگترین وجه تمایز نام با نام‎خانوادگی‎ست. نام‎خانوادگیْ کلّ یک طایفه را شامل میشود و برای هر عضو آن خاندان، بمنزلۀ یک هویّت جمعی‎ست؛ ولی نام بخشی از هویّت شخصی ما را تشکیل میدهد.

۵-
یکی از جداشدگان از گروهک منافقین، جائی در خاطراتش اینگونه نوشته بود که پس از جدائی، از کلّ دنیا، تنها یک «نام» برایش مانده بود: مسعود – اگر اشتباه نکرده باشم. دیگر حتا نام‎خانوادگی هم نداشت. (بسیار متأسّفم که لینک این مطلب الان در اختیارم نیست.)

۶-
شاید یکی از دلائل اهمّیت اسم در شخصیت هر فرد، وجود آدم بزرگی باشد که پیش از همه آن نام را بر خود داشته و هر خانواده هم، در واقع، بخاطر علاقۀ باو، نامش را روی فرزند خود میگذارد. بعدتر، این پیش‎زمینه، میتواند – بالقوّه – در رفتارهای او تأثیرگذار باشد.

شخصیت اصلی «کافه‎پیانو»ی فرهاد جعفری، بزرگترین لطف در حق دخترش را این میدانست که نامی روی او گذاشته که هیچکس جز فرزندش آنرا ندارد: گل‎گیسو. و اینرا فرصتی دانسته برای گل‎گیسو تا بکوشد و بنامش هویّت ببخشد، بعوض دیگرانی که اسمشان و پیشینۀ آن، بخشی از هویّتشان را طرحریزی میکند و شکل میدهد.

۷-
همیشه فکر میکرده‎ام آدمهائی که بیش از یک نام دارند و مثلا ً در هر جمعی، آنها را بنامی متفاوت میشناسند، موقعیت داشته‎اند تا دو هویّت را تجربه کنند. یا نه؛ همان هویّت و شخصیت خودشان را در دو قالب متفاوت نمایش بدهند؛ و این برایم جذاب بوده. از وقتی پوریا «هادی» خطابم میکند، توانسته‎ام ذرّه‎ای از این حس را بچشم!

۸-
امروز روز، دیگر مثل قدیم نیست که هر کس با نام خودش و پدرش، یا نهایتا ً پدربزرگش شناخته شود. هر کجا که بروید و هر کار کوچکی هم که بخواهید انجام دهید، از شما «کدّ ملی» میخواهند؛ یک عدد نجومی ده‎رقمیِ بدون نظم و ترتیب همه‎فهم. دنیای امروز، هنگامۀ سیطرۀ باینری‎ست، جهانی‎ست در مبنای دو، عالم صفرویک، عرصۀ حکومت اعداد بر حروف و کلمات. اینها همه یعنی قلب «نام» بیک «عدد» بعنوان نماد هویّت هر کس. دیگر هر کدام از ما فقط با یک «عدد» شناخته میشویم و عملا ً نام و نام‎خانوادگیمان، سوای این عدد، بهیچ دردی نمیخورد، و این لازمۀ زندگی در جامعۀ رو بمدرنیزم‎ست.

برای من، مهمترین و کاربردیترین فائدۀ دورۀ تابستانی پارسال، اجباری بود که باعث شد شمارۀشناسنامه‎ام را از بر کنم؛ یعنی همان هویّت عددیم را! حقا ً که این جنبۀ المپیاد، تا حالا بیش از همه بدردم خورده!

رکورد

مهمترين خبر سينمائي اين روزها، غير از فهرست خوش‌آب‌و‌رنگ اكران نوروزي، فروش بي‌سابقۀ دوّمين دست‌پخت مسعود ده‌نمكي بود. فروشِ – تا بامروز – حدودا ً سه‌ميلياردي "اخراجيها2"، عملا ً فكّ هر شنونده‌اي را زمين زده! سينمائي كه تا پيش از اين، اگر فيلمي در آن بفروش يك‌ميليارد نزديك ميشد، يكي از عجائب بحساب ميامد، الان با رقم خيره‌كنندۀ سه‌ميليارد روبروست! "اخراجيها2" را هنوز نديده‌ام. امّا شمارۀ يكش را نسبتا ً و بجهاتي پسنديدم. بيشتر باين خاطر كه از انبوه فيلمهاي «حاجي» و «سيّد» و «حاجي سيّدتو كشتن» و امثال اينها، خيلي واقعگراتر بود.

با همۀ اينها، اگر يك تناسب مستقيم ساده بلد باشيم، براحتي متوجّه ميشويم كه "اخراجيها2" فقط در رقمِ فروش ركورددار شده، نه چيز ديگر. مثال خوبش "كلاه‌قرمزي و پسرخاله"ايست كه همۀ ما تا الان، لااقل ده‌بار ديده‌ايمش. "كلاه‌قرمزي" در سال هفتادوسه، با بليتهاي هشتاد توماني، صدوهفتاد ميليون فروخت؛ چيزي در حدود دو ميليون و صدوبيست‌وپنج هزار بليتِ فروش‌رفته. اين را مقايسه كنيد با "اخراجيها2" كه با بليتهاي – بطور متوسّط – دو هزار و پانصد توماني، سه‌ميليارد فروش داشته؛ يعني يك ميليون و دويست‌وپنجاه هزار بيننده.

خلاصه اينكه "اخراجيها2"، حالاحالاها راه دارد تا به "كلاه‌قرمزي و پسرخاله" برسد؛ چه از حيث تعداد بيننده، چه از لحاظ محبوبيت عمومي، و چه از نظر تأثيرگذاري. بعيد ميدانم از نسل ما، كه اوّلين سالهاي كودكيمان مقارن بود با اكران عمومي "كلاه‌قرمزي"، كسي هنگام پخش فيلم، براي كلاه‌قرمزي، موقعي كه قهر ميكند و ميخواهد برگردد دهاتشان، گريه نكرده‌باشد!

حموم زایمونش ایشالا!

از قدیمیها شنیده بودیم: وقتی زنی سخت میزائید و بچّه باین راحتی دل از مادرش نمیکند، میفرستادند کسی برود روی پشت بامی جائی اذان بگوید، بلکه بچّه با سلام و صلوات و با زبان خوش ول کن معامله شود و دنیا بیاید.

لابد شما هم این جریان را شنیده اید. حالا این، شده نقل جریان دیروز، یکشنبه، نهم فروردین. حدودا ساعت هفت و ده دقیقۀ بعدازظهر، یعنی بافق تهران، چیزی نزدیک سی چهل دقیقه تا اذان مغرب، شبکۀ یک اذان پخش میکرد! آن هم چه اذان نابی! ملغمه ای از همۀ ده دوازده مدلی که تا حالا از رادیو و تلویزیون و گلدستۀ مسجدها شنیده بودیم: هر ذکر با صدای یکی از مؤذنهای معروف!  بابا، ایول داره راستی راستی، دست مریزاد! :)

پیش خودم حدس زدم این اذان کج موقع کاملا بیربط ببرنامۀ قبل و بعدش، فقط میتواند درخواست یک بابائی باشد که مادرش یا یکی دیگر از بستگانش داشته فارغ میشده! ظاهرا اواسط اذان بچّه تشریفش را بدنیا آورد که سرِ «حیّ علی الصّلوة» کات دادند ببرنامۀ بعدی! :پی

هشتاد و هفتی که گذراندم

قال این سال کبیسه هم کنده شد؛ پنجمین سال کبیسه ای که تجربه اش میکردم. الحمدلله، یک سال دیگر هم از خدا زمان گرفتیم تا دوباره بهار را ببینیم. سالی را که گذشت در شرایطی آغاز کردم که از نظر روحی اصلا موقعیت مناسبی نداشتم. ولی شکر خدا، بزودی برطرف شد.

در این سال برای دوّمین بار – بعد از سوّم راهنمائی – مزۀ «امتحان نهائی» را چشیدم و در نتیجه اش دیپلم گرفتم. [اینجا] غیر از پایان دورۀ دبیرستان، دیگر اتفاق مهمّ سه ماهۀ اوّل سال هشتاد و هفت، شب بیست و هفتم خرداد بود؛ لحظه ای که دانه دانه و سطر بسطر نام پذیرفته شدگان مرحلۀ دوّم المپیاد ادبی را میخواندم. دستم میلرزید، بی اغراق. از قبولی خودم اطمینان داشتم، ولی بقیۀ رفقا را نه. نام روح اله و سپهر و حمید را که دیدم، نزدیک بود از خوشحالی بال دربیاورم! بهر سه تاشان زنگ زدم تا اوّلین تبریک را بگویم. عملا پشت تلفن – از زور شادی – هوار میکشیدیم! :)

اتفاق بعدی، دورۀ تابستانی چهار هفته ای المپیاد بود که پنجم مرداد، با اعلام نتایج نهائی، رسما بپایان رسید؛ ولی در واقع مقدّمه ای بود برای بقیۀ حوادث هشتاد و هفت؛ مثلا دانشجو شدن. دانشجوئی یکی از میمونترین رخدادهای سال پیش بود؛ گرچه با تردیدهای بسیاری که بین کنکور و مهندسی عمران، و ادبیات فارسی داشتم محقق شد، و هرچند بعد از دوندگی فراوان، نهایتا در آذرماه رسمیت پیدا کرد. [اینجا و اینجا]

مورد دیگر، سفرهای مجرّدی بود که دوبار در این سال مجالش دست داد. یکبار فردای اعلام نتایج المپیاد، همراه حمید و سپهر و روح الله؛ و دیگری با گروهی از بچّه های دورۀ نوزدهم علامه حلی – دورۀ قبل از ما – در فاصلۀ تعطیلات بین دو ترم دانشگاه. هر دوتا – جایتان خالی – حسابی خوش گذشت!

اوّلین تأثیر این اتفاقها، پیدا کردن کلی دوست و همدم عزیز و جدید بود، از هر سن و فکر و عقیده و نوعی، که بداشتنشان میبالم.

در سالی که گذشت، همچنین، خیلیها رفتند و خیلیها آمدند. اوّلین کسی که رفت، بهروز بود؛ معلم شیمی سی و پنج سالۀ علامه حلی، درست همان روزهای پیش از آزمون مرحلۀ دوّم که مدرسه رفتنمان را تعلیق کرده بودیم. وقتی خبرش را از روح الله شنیدم، چشمهایم گرد شد. اصلا باور نمیکردم که آن آدم آرام و متین، خودکشی کرده باشد. مولود سال گذشته هم که پسر دائیم بود. [اینجا و اینجا]

این را هم البته نباید فراموش کنم که امام رضا در این سال حسابی شرمنده ام کرد. سال هشتاد و هفت، بیش از همۀ سالهای قبلی که گذرانده ام، دعوت شدم بحرم باصفای آقا. ممنونم.

وقتی اتفاقات مؤثر سال گذشته را توی دفتر لیست میکردم و تعدادشان رسید بحدود پنجاه مورد کلی و بعضا جزئی، در یک نظر فهمیدم که بدون تردید، مهمترین سال زندگیم تاکنون را پشت سر گذاشته ام. در حقیقت، وقایع این سال، زندگیم را – تا جائی که الان احساس میکنم – شدیدا دگرگون کرد و راه و روشم را از بیخ-و-بن تغییر داد. المپیاد و همۀ جریاناتی که بدنبالش براه افتاد، دوستیهای بعد از دوره، دانشگاه، دانشجو شدن بدون کنکور و کلی پس لرزۀ دیگر، مهمترین نقش را در این زمینه داشتند.

انشاءالله هشتاد و هشت، بهترین سال زندگیتان تاکنون باشد! عیدتان مبارک :)