شاید سالی دیگر

تمام شد. به‏همین زودی. بدون اینکه بفهمیم، به‏نیمۀ ماه رسیدیم و شبهای قدر را پشت سر گذاشتیم و آزمونهای پایان نیمسال، یکی‏یکی جلوی چشمهامان ورق خورد و داشتیم دم در عید فطر، دق‏الباب می‏کردیم. تمام شد؛ چه جالب هم: همزمانی واپسین روز ماه و آخرین آزمون: امتحان مسعودسعد. بعد امتحان، توی دلم خداخدا می‏کردم که رمضان امسال هم سی روزه شود؛ بلکه بتوانیم این یک روز پایانی را بدون دغدغه و درگیری امتحان شب کنیم؛ ولی نشد. الخیر فی ما وقع!

ماه خوبی بود، هرچند حساب روز و شبهایش از دستمان در رفت و تا به‏خود آمدیم، باید نماز عید می‏خواندیم.

دلم تنگ می‏شود؛ تنگ ماه رمضان و همۀ خرده‏حواشی‏اش. یاد رمضان 88 بخیر. رمضانی که چمدانش را بازنکرده، بست و خیلی زود راهی شد. یاد «یا علی و یا عظیم»ها و «اللهم ادخل علی اهل القبور السّرور»هایش بخیر. یاد قرائت قرآنش. یاد «اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام»هایش.

یاد پرسه‏گردیها و موتورسواریهای دوترکه و سه‏ترکۀ شبهای قدرش بخیر. یاد «الغوث، الغوث»ها. یاد «خلصنا من النار یا رب»ها. یاد حاجتهایی که شب بیست‏وسوّم، روی کاغذ آمد و رفت لای برگهای قرآن تا سال دیگر، که ببینیم چندتایش برآورده می‏شود.

یاد چهارشنبۀ اوّل ماه و دیدار دانشجویان با رهبری بخیر. یاد درددلهایی که نوشته‏شد و خیرْ در آن بود که خوانده نشود.

یاد صحبتهای پیش از سحر آیت‏الله ناصری، با آن لهجۀ شیرین اصفهانی‏ش، بخیر. یاد بیماران ملتمس دعای «ماه خدا». یاد رفتگر محله‏مان هم بخیر. همان که هر شب، صدای خش‏خش جارویش، حول‏وحوش چهارونیم صبح، از پشت پنجره بلند می‏شد و وقتی برایش سحری می‏بردیم، لبخندی می‏زد و همان‏طور که جارویش را تکیه می‏داد به‏دیوار و دستکشهایش را درمی‏آورد، با لهجۀ ترکی تشکر می‏کرد: «بازم که زحمت کشیدی! دستت درد نکنه.»

یاد افطارها بخیر. یاد «اللهم لک صمنا». یاد «انا انزلناه». یاد شبهای دو اذانه که ناخودآگاه خاطرۀ شبهای شیرین مدینه و مکه را زنده می‏کرد و اذان مغرب و عشاهای جداگانه را.

یاد بساط شله‏زرد و آش و زولبیا-بامیه بخیر. یاد صفهای چاق‏وچلۀ بربری و حلیم. یاد شبهایی که تا صبح به ورق خوردن کتابها و جزوه‏های امتحان گذشت؛ و در عوض، روزهایی که تا لنگ ظهر چسبیده‏بودیم به‏بالش و رختخواب!

ولی از همه بیشتر، یاد باران تند بعدازظهر روز بیست‏ونهم، شنبه، بخیر. یاد رگباری که همه را برای چند دقیقه کشاند داخل حیاط مسجد دانشگاه و در پناه سقف، تا خیس نشوند. یاد کفشهایی که در همین دقایق پر از آب شدند! و یاد کسی که فکرش از امتحان آسوده شده و دلش می‏خواهد زیر باران برود، دستهایش را باز کند، و داد بزند: «خداجون، ممنونتم!»

دلها از همین الان، تنگ ماه رمضان‏ست. همیشه، اینجور وقتها، همین را می‏گوییم: «امسال که نشد، انشاءالله سال دیگه.»

سَحَر سعادت

پیش از آغاز:
چند وقت پیش، پستی با عنوان «دو بیت حافظ» در «دوستانه» نوشتم. آنجا از تطابق جالب و زیبای دو بیتِ یکی از غزلهای مشهور حافظ با ماجراهای حول شهادت امیرالمؤمنین نوشتم. چندی بعد، روح‏الله تماس گرفت و چند نکته گفت که تکمیل‏کنندۀ مطالب و تطبیقهای آن یادداشت بود.

روح‏الله گفت غیر از آن دو بیت، در کل غزل نشانه‏های دیگری هم هست. و با احتساب این نشانه‏هاست که می‏توانیم این غزل را در مقام زبانحالی برای حضرت علی – علیه‏السّلام – بینگاریم. فرارسیدن بیست‏ویکم ماه رمضان و سالروز شهادت آن حضرت، واسطه‏ای شد تا چکیده و نتیجه‏ای از آن صحبتها را در اینجا بیاورم تا هم عرض اراتی باشد، ولو مختصر و کوچک، به‏ساحت اوّل‏مظلوم عالم؛ و هم مطلب پیشین را کامل کند. اگر نخوانده‏اید، پیشنهاد می‏کنم اوّل آن پست را بخوانید – اینجا.

***
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند 
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی‏خود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه‏براتم دادند

بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوۀ ذاتم دادند

هاتف آن‏روز به‏من مژدۀ این دولت داد
که از آن جور و جفا، صبر و ثباتم دادند

این‏همه شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد
اجر صبری‏ست کز آن شاخ نباتم دادند

همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایّام نجاتم دادند

***
هاتف، مژدۀ این دولت، آن جور و جفا، صبر و ثبات، کامروا گشتم و خوشدل، شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد، صبر، آن شاخ نبات، ز بند غم ایّام نجاتم دادند.

اگر در پی یافتن مصداقهای این تعابیر برآئیم، به‏خوبی می‏توانیم آنها را با وقایع دوران امامت امیرالمؤمنین، یعنی روزگار پس از پیغمبر، سازگار کنیم. جلوگیری از خلافت ایشان و تلاش برای گرفتن بیعت و شهادت حضرت زهرا – علیهاالسّلام؛ بیست‏وپنج سال خانه‏نشینی و تحمّل سختیهای فراوان و درد دل گفتن با چاه؛ چهار سال و نه ماه خلافت، همراه با کارشکنیهای رنگارنگ و پیش آمدن سه جنگ جمل و صفین و نهروان؛ و نهایتا ً شب نوزدهم ماه مبارک رمضان و «قاربی» که در دل شب، به‏چاه آب رسید و «ز بند غم ایّام» رهایی یافت.

علاوه‏بر نقل‏قولی که در مطلب قبلی آمده‏بود، و اینجا نیازی به‏تکرار آنها نیست، توجّه به‏این جملات از سخنان خود امیرالمؤمنین، در تطابق این تعبیرها، نابه‏جا نیست.

«فزت و ربِّ الکعبه.» (به‏خدای کعبه سوگند که رستگار شدم.)
[ --> این دولت؛ کامروا گشتم و خوشدل]

«أما وَ اللهِ لقد تقمّصَها فلان.» (هان! به‏خدا سوگند جامۀ خلافت را فلان در پوشید.)
«فرأیتُ أنّ الصبرَ علی هاتا أحجی ، فصبرتُ ، و فی العینِ قذیً ، و فی الحلقِ شجا ً.» (چون نیک سنجیدم، شکیبائی را خردمندانه‏تر دیدم، و به‏صبر گرائیدم، حالی‏که دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شکسته.)
«أری تراثی نهبا ً.» (میراثم ربودۀ این و آن، و من بدان نگران.)
[--> صبر؛ بند غم ایّام؛ آن جور و جفا]

«یَنحَدِرُ عنی السّیلُ ، و لا یَرقی إلیَّ الطیرُ.» (کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان‏ست، و مرغ از پریدن به‏قله‏ام گریزان.)
[--> شهد و شکر کز سخنم می‏ریزد]

[نقل‏قولهای بالا، جز مورد اوّل، از نهج‏البلاغه؛ خطبۀ سوّم، معروف به‏شقشقیه؛ ترجمۀ مرحوم دکتر سیّدجعفر شهیدی]

پ.ن.: سالروز شهادت امیرالمؤمنین – علیه‏السّلام – را تسلیت می‏گویم.

سفرت بخیر، امّا...

دوشنبه. رفته‏بودم مجله بخرم. تیتر روزنامه‏های دم دکه، جلوی چشمهام رژه می‏رفتند. این بین، احساس کردم چیز آشنایی دیدم؛ عکس آشنایی. برگشتم و دقیق شدم. عکس دکتر شفیعی کدکنی بود. نشستم و تندوتیز خبر را خواندم: دکتر شفیعی برای فرصت مطالعاتی یک‏ساله، رفته امریکا؛ دانشگاه پرینستون. روزنامه‏های دیگری هم خبر را نوشته‏بودند. واقعیت داشت. دکتر شفیعی رفته‏بود.

حالم گرفته‏شد، ناجور. یاد یک ماه و نیم پیش افتادم. بعد از ظهری که محمّد رزمی بهم زنگ زد و جریان ملاقاتشان – بچّه‏های المپیاد بیست‏ودو – را با دکتر شفیعی در دانشگاه تهران تعریف کرد. گفت که خودش چه سؤالی پرسیده و شفیعی چه‏ها گفته و نگفته و دکتر هادی چقدر خوشش آمده!

خاطرۀ سه ماه پیش برایم زنده شد؛ انتخاب واحد ترم پاییز 88. چقدر حواسم را جمع کردم و دقیقه‏به‏دقیقه و ثانیه‏به‏ثانیه نگاهم به‏ساعت بود، تا دقایق اوّل باز شدن انتخاب واحد را از دست ندهم؛ تا کلاس دکتر شفیعی پُر نشود؛ تا بتوانم منطق‏الطیر را با شفیعی بردارم. برای چندتای دیگر از دوستان هم، همان‏وقت انتخاب واحد کردم؛ بیشتر به‏خاطر منطق‏الطیر شفیعی. ذوق‏زده بودیم که توانسته‏ایم بالاخره کلاس بگیریم با شفیعی. بعد هم که گروه فارسی اعلام کرد نمی‏توانیم از ترم بالا واحد انتخاب کنیم، کلی بگومگو کردم با مسئولین گروه و اهالی آموزش و آنقدر کلنجار رفتم تا آخر سر به‏واسطۀ معدّلم، رضایت بدهند واحدهایم از ترم بالا، خصوصا ً منطق‏الطیر را، حذف نکنم.

حالا آن دریای امید و آرزوها، جایش را داده به‏یک سراب. نمی‏دانم کدام استاد جایگزین شفیعی می‏شود برای تدریس منطق‏الطیر؛ اکبری؟ حاجیان؟ گلچین؟ یا...؟ شاید اصلا ً حذف کنم این واحد را. من و امثال من، به‏خاطر شفیعی این واحد را برداشته‏بودند و الان ... !

این خرده‏اتفاقاتِ شخصی، خیلی مهم نیست. مهم این‏ست که الان شفیعی امریکاست و فقط می‏توانیم امیدوار باشیم فرصت مطالعاتی یک‏ساله‏اش، طولانی نشود و پس از این، باز هم کرسی تدریس ایشان در دانشگاه تهران محفوظ بماند.

***
خبری از بازنشستگی دکتر شفیعی نشنیده‏ام؛ ولی اساتید دیگری امسال بازنشست شده‏اند؛ در گروه فارسی هم دکتر مظفر بختیار. آرزو می‏کنم بختیار هم به‏تدریس در دانشگاه ادامه دهد؛ انشاءالله.

+ نوشتۀ دکتر ترکی در این‏ باره را هم اینجا بخوانید.

+ مرتبط با بازنشستگی اساتید در «دوستانه» :
          قحط استاد – 1 
          قحط استاد – 2