دوطرفه – 2

یکم:

در همان بحبوحۀ جنگ بیست و دو روزۀ غزه بود. بازار صحبت از تحریم شرکتهای اسرائیلی یا کمپانیها و نامهای تجارئی که اسرائیل در آنها سهامدار و ذینفع است، حسابی داغ شد؛ در تلویزیون، روزنامه ها، مجلات، و بویژه اینترنت و سایتها و وبلاگهای مختلف. گروهی هم نام و نشان تجاری این شرکتهای مظنون را در قالب بروشورهائی در میاوردند و پخش میکردند بین مردم؛ یا فهرستی شبیه همین را در پایگاههای اینترنتی میگذاشتند. خلاصه آنکه تبلیغات – یا در واقع ضدّتبلیغات – حسابی بالا گرفت. در این لیست پر-و-پیمانِ برندهای اسرائیلی، «نستله» (Nestle) یکی از نامهای توی چشم بود؛ یک شرکت تولید آب معدنی و قهوه و شیر خشک و موادّ این مدلی.

***
دوّم:

حدود ساعت ده شب پنجشنبه، بیست و نهم اسفند – یعنی دیشب – شبکۀ چهار سیمای جمهوری اسلامی، برنامۀ مستندی پخش میکرد. متأسّفانه نام دقیق برنامه را متوجّه نشدم. آنقدر فهمیدم که واژۀ «مستند» گوشۀ سمت چپ پائین تصویر خودنمائی میکرد. این برنامه هم – طبق معمول شبکۀ چهار – ترجمه شده و دوبله ای بود. در حدود چهل و پنج دقیقۀ پخش برنامه، گوینده یکبند از شرکت نستله و ساز-و-کار اداری و اقتصادی آن و خدماتی که بکل جهان ارائه میکند حرف میزد و مرتب هم امتیازات و ویژگیهای منحصر بفرد آنرا برُخ میکشید که «از برتریهای نستله نسبت بشرکتهای دیگه اینه که ...» و «نستله توانسته برای نصف جهان فلان چیز را تأمین کند»! 

پ.ن.: صداوسیمای متعهّد! :)

پیشینه: دوطرفه – 1

نو روز دیگر

تقریبا مطمئنم که برای من، نوروز هشتاد و هشت، با همۀ سالهای قبل فرق خواهد داشت. کما اینکه همین الان هم نشانه هایش را میبینم. این نوروز، یک ویژگی مهم دارد: دیگر لازم نیست نگران تکلیفهای عید باشم! هرچند پارسال را هم ببهانۀ المپیاد از زیر این بیگاریها در رفتم.

استادها کارهائی بعنوان «تکلیف عید» میدهند؛ ولی این تکلیفها کجا و نمونه های مدرسه ایش کجا! درخواستهای استادها، بیشتر جنبۀ سرگرمی و تفریح دارد؛ لااقل برای من یکی. شاید بزرگترین تفاوتشان با «پیک شادی»های معروف، همین باشد که آدم احساس نمیکند کار بیخود و بیهوده انجام میدهد.

اگر استادی حدود چهارصد صفحه را برای مطالعه در ایّام تعطیل تعیین میکند و دیگری نزدیک صدوبیست صفحه، باضافۀ ده دوازده صفحه متن عربی برای ترجمه، بچشم «پیک نوروزی» بهشان نگاه نمیکنم. خوب میدانم که انجام اینها در وهلۀ اوّل، عموما بنفع خودمست.

ولی این، فرق عمدۀ عید امسال و سالهای پیش نیست. مدّتیست که دیگر تعطیلیها، شیرینی و جذابیتی را که پارسال داشتند، اصلا ندارند. روزهای تعطیل تفاوت چندانی با روزهای معمولی ندارند انگار. امین هم همین عقیده را داشت. میگفت «آخه روزهائی هم که میایم دانشگاه، مثل روزهای تعطیل میمونه برامون!» و بنظرم حرفش عین حقیقتست.

پارسال و سالهای قبلش، از یکی دو هفتۀ پیش تا خود لحظۀ سال تحویل، مرتب فکر میکردم که چه حادثۀ بزرگی در حال وقوعست و دل نگرانی داشتم که چطور باید با این واقعۀ عظیم روبرو بشوم. تا یک دقیقه مانده بسال تحویل، درگیر راست-و-ریس کردن برنامه ها و پوشیدن لباسِ «آب نخورده» و انجام بقیۀ کارهائی بودم که گمان میکردم بدون انجامشان، سال، تحویل بشو نیست!

امّا هیچ اتفاق شاقی نمیفتد وقتی عقربه ها بثانیۀ سی و نهم دقیقۀ سیزدهِ ساعت سۀ بعدازظهر پس فردا برسند؛ فقط  ثانیه ای تبدیل میشود بثانیه ای دیگر. شبیه اتفاقی که عینا هر ساعت سه هزار و ششصد بار دیگر هم میفتد. امیدوارم امسال بتوانم خودم را متقاعد کنم که سرگرم کار دیگری، غیر از آنها که تا پارسال موقع تحویل سالِ نو میکردم، باشم. بذهنم رسید چیزی مثل زبانحال نویسی باید کار جالبی از آب در بیاید!

فاران رخشان

«و اینست برکتی که موسا، مرد خدا، قبل از وفاتش ببنی اسرائیل برکت داده، گفت: " یهوه از سینا آمد، و از سعیر بر ایشان طلوع نمود و از جبل فاران درخشان گردید و با کرورهای مقدّسین آمد، و از دست راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد." »
(اسفار عهد عتیق – کتاب تثنیه – باب 33، آیات 1 و 2)

آنکه از سینا آمد موسا علیه السّلام بود، طالع از سعیر هم عیسا علیه السّلام، و رخشندۀ کوه فاران، پیامبر آخر الزمان، محمّد مصطفا صلی الله علیه و آله.

سالگرد طلوع ستارۀ زندگانی آخرین پیغامبر آسمانی مبارک :)

من ماندم تنهای تنها ...

1-
هرچه ادوار زندگی بشر جلوتر آمده، «فردیت» در برابر «جمعیت» مجال بیشتری برای خودنمائی پیدا کرده. بهمین نسبت هم، حیطۀ خصوصی هر کس گسترده تر شده و نتیجه آنکه آدمها بیش از دوره های قبلی «تنهائی» را شناخته و همنشینش شده اند. مقایسه کنید حریم خصوصی و شخصی خانوادۀ امروز را با دوره ای که – مثلا – ده برادر، یکجا با ده خواهر ازدواج میکردند و هیچ دوتائی از آنها، مستقلا بهم تعلق نداشتند. یا با همین چند دهۀ قبل خودمان که کل یک تیره و طایفه در اتاقهای دور حیاط یک خانۀ درندشت زندگی میکردند و سر یک سفره مینشستند. الان اگر شما سعی کنید فقط بفهمید مشکل همسایۀ واحد بغلیتان چیست، آنهم بفرض برای کمک باو، متهم هستید بفضولی و دخالت در زندگی خصوصی دیگران.

2-
این روند «تنهاتر شدن»، در طول سالهای زندگی خود ما هم جریان دارد. نمونۀ ساده اش؛ امروز و امسالتان را قیاس کنید با دوران مهدکودک یا دبستان. پارسال، هر از گاهی که بفراخور حال کلاس یا درخواست ما، فرهنگ از فیزیک و معادلات الکترومغناطیس گریزی میزد بزندگی و مشکلات آینده در برابر آن، این تنهائی را بیادمان میاورد. یکبار، همان اواخر سال، میگفت «قدر دوستیهاتونو بدونین. بذارین این روابطتون ادامه داشته باشه. تو دورۀ دانشجوئی قشنگ درک میکنین که رفاقتها جنبۀ مادّی پیدا میکنه و شما هر روز تنهاتر میشین.»

3-
جالبست که حتا ازدواج هم نمیتواند گره کور این تنهائی را باز کند. زن و مردی که تشکیل خانواده میدهند، از تنهائیشان رها نمیشوند. فقط این بخت را دارند که در کنار هم مسیر تنهائی خودشان – و نه دیگری – را طی کنند!

4-
سیر بسوی وحدت و تنهائی، جریانی منطقی و طبیعیست. همۀ ما، بالاخره روزی میمیریم و آنروز، برای نخستین بار معنای تنهائی مطلق را میفهمیم. و مگر نه اینکه در رستاخیز چنان از هم بیگانه و بخود مشغولیم که هیچکس حاضر نیست حتا بپدر و مادر و فرزند خود کمک کند؟

5-
در این دوره و زمانه، دقیقا در لحظاتی که فکر میکنیم بیش از همیشه با هم هستیم، از هر زمان دیگری تنهاتریم. تعطیلیها و مناسبتهای مهم را مرور کنید: جمعه ها، نیمۀ شعبان، شب یلدا، و بزرگتر از همه، عید نوروز. چنین روزها و شبهائی را معمولا تلاش میکنیم دور هم بگذرانیم. بنظرم این تلاش و اصرار، معلول حسّ تنهائی ماست که میخواهیم با کنار هم بودن، ولو ذرّه ای، از فشار و غمش بکاهیم. کافیست یک سیزده بدر را برای آزمایش، تنهای تنها در خانه سپری کرده باشید تا این احساس، خودش را نشانتان بدهد. این نوع تنهائی، معلول نیست؛ صد-در-صد علتست: علت همۀ این اشتیاقهای شدید برای دیدن دوباره و چند ساعتی را با هم سر کردن. ما خیلی بیش از آنچه فکر میکنیم، تنهائیم؛ فقط خودمان را گول میزنیم و نمیخواهیم بپذیریمش.

تابو شکنی

امروز یکی از تابوهای دیرینۀ دوران تحصیلم شکست؛ تابوی موفقیت! تا بحال نشده بود در امتحان یا رقابتی شبیه آن شرکت کنم و بازنده باشم. حتا در بدترین وضعیت، موفقیت همراهم بوده. همیشه دلم شور میزد که اگر امتحان فلان درس را بیفتم، یا مثلا – نمونۀ نزدیکش – در المپیاد طلا نگیرم، چه میشود.

هیچوقت با این غولِ – ظاهرا – ترسناک مواجه نشدم، تا امشب؛ هر چند – طبیعتا – کمی دردناکست. در امتحان پایان ترم زبان افتادم! خب، انصافا افتادن در یکی دو ترم آخر، سوختن هم دارد. ولی باز خوشحالم که این بت، باین شکل برایم شکست. عوضِ ناراحتی و شرمندگی و امثال اینها، نسبتا شادم! عین آدمهای بدبین نمیگویم «استاد منو انداخت». خودم افتادم و حقم هم بود. اگر قبول میشدم مایۀ تعجّبم بود! :)

از خودم خوشم آمد؛ جنبۀ قبول باخت و افتادن را دارم! :))

جنازه

کتابخانه افتاده وسط هال. شکسته. شیشه اش خرد شده. کتابها پخش و پلایند کف اتاق؛ دور-و-بر کتابخانه و لای چوب و شیشه شکسته ها. روی مبل نشسته ام، عین جسد. زل زده ام بکتابخانه و مامان و بابا که مرتب میروند و میایند و میخواهند جمع کنند این بلبشو را. روز اوّل – یعنی شب اوّل – فکر نمیکردم یک تکیه دادن ساده، اینجور نتیجه ای بتواند داشته باشد. کتابخانه عین جنازه پخشِ هال شده و بابا و مامان شبیه مأمور غسّالخانه، میشویند و دنبال کفن و دفنش بالا و پائین میروند. مامان سراغ دستمالْ سفیده را میگیرد.

بابا میخواهد کتابخانه را برگرداند بپهلو. اینطوری بهترست؛ رو بقبله هم میشود اتفاقا. صدایم میکند. «علی، بیا یه کمک بده.» حرفش را میشنوم. ماتم برده. بکتابها که یکی یکی در دستهای مامان تمیز میشوند و خرده شیشه هاشان تکانده میشود و روی هم می نشینند نگاه میکنم. جاروبرقی را هم گذاشته اند آن گوشه، کنار در، تا ریزه شیشه ها را آخر کار باهاش جمع کنند.

دوباره بابا صدایم میکند انگار. آینه جلویم نیست. فقط جنازۀ کتابخانۀ شکسته و مامان و بابا هستند. احتمالا پلکهایم نصف چشمم را گرفته اند. مردمک بیچاره مجبورست از همان نصفۀ باز اینها را ببیند. لب و لوچه ام هم لابد کشیده شده پائین و همینطور ابروها. شاید رنگم هم پریده باشد؛ چه میدانم! با بیحالی بابا را نگاه میکنم. تا من بروم، مشغول کار دیگری شده. معنی سنگینی پلکها را بحق الیقین لمس میکنم.

داشتم پیامک میفرستادم. داد زد. پشت میز ایستاده بودم. "send" را زده بودم. فقط توانستم نگاه کنم. درست شبیه درختان تنومندی که قطعشان میکنند و قبل از افتادن، صدای مردِ ارّه بدست، همه را فراری میدهد از زیر سایۀ درخت که هر لحظه کوتاهتر و سنگینتر میشود؛ و بعدِ چند ثانیه درخت مرده است. کتابخانه، آرام، جلوی چشمانم افتاد؛ و صدای دلنشین شکستن شیشه و صدای مرگی که حاکی از شکستن در و پیکر کتابخانه بود: مرد؛ دل و روده اش ریخت بیرون

بابا چپ چپ نگاهم میکند. رمق از بدنم رفته. فقط ذهنم فعّال مانده. دست و پایم لمس شده. درست مثل کسی که بختک رویش بیفتد. یاد ارمیا میفتم. الان چقدر شبیهش شده ام. هرچه بدنم بی حستر میشود، تداعی تصاویر و خاطرات ذهنم قوّت بیشتر میگیرد.

زبان عمومی، صبح کلۀ سحر، امیرآباد، تربیت بدنی، استاد سرکاره، سیگار احترام داره، حاضر زدیم، لیچار، دفتر جامعه، کمد علیرضا، مسجد، پناهیان، طمع، چُرت، آئین نگارش، محمّدحسن، موسوی، خسته ام، لوبیا، بوفه، مهمان محمّدحسن، دوستت دارم، قرائت عربی، موسوی، معنی چند کلمه را نمیدانی؟، قصر الاحمر، المنجد، خوابم خواب، مهدی، ایستک، سَمت، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، خداحافظ، مهدی کتاب خمس میگیره، کتاب ندارم، حسین، writing، He's stupid، Ferdowsi، سعید احمدی، پُردل، بی.آر.تی، اتوبوس پولی دیرتر میرسه، حذف و اضافه، وای منصور رفت از دستم، امین!، کتابخانه، بابا دوباره صدایم میزند.

پیش خودم میگویم «یه جنازه چقدر چیز میتونه بنویسه.» هفت صبح، نه شب. خسته ترم از اینکه بخوابم. خستۀ خستۀ خسته: مرده.

شگفت انگیز

خدا را شکر. چند وقتی میشد که چندان تعجّب نکرده بودم. دیروز در دانشکده موجودی را دیدم که حسابی شگفت زده ام کرد: آدمی با موهای بنفش! :) چنان از دیدن این تمثال بیمثال بوجد آمده بودم که ناخودآگاه «وای» بلندی گفتم؛ طوری که امین کمی وحشت کرد! :) الحمدلله، هنوز چیزهای تعجّب برانگیز زیادی توی این دنیا پیدا میشود!

مصیبت

کنار چهارراه خیابان انقلاب و شانزده آذر، منتظر قرمز شدن چراغ ایستاده بودم. پسرک – حدودا بیست و چند ساله – تنش را تا کمر از پنجرۀ سمت راست وانت مزدا بیرون آورده بود. بهر دختری میرسید که کنار خیابان ایستاده بود، تکه ای حواله اش میکرد و میخندید و قهقهه میزد و رد میشد. احتمالا خیلی هم احساس بزرگی و گندگی میکرد. بنظرم، صرفا چون این دخترها چکمۀ چرم پوشیده بودند، یا کمی موهایشان از زیر شال یا روسری بیرون بود، یا عینک آفتابی زده بودند، یا رنگ مانتوشان کمی جیغ و توی چشم بود.

پ.ن.: بچّه، عقده، اخلاق ... واقعا متأسّفم.