زندگی هم میکنیم!
شام غریبان امام حسین – علیهالسّلام – را همانجایی رفتم که این چندسالۀ گذشته رفته بودم. وقتی برگشتم، نمیدانم چرا پس از مدّتها تلویزیوندیدنم گل کرد و نشستم پای جعبۀ جادویی و زدم کانال چهار. اتفاقاً داشت «ژرفا» پخش میکرد و همۀ زورش را میزد تا توی ذهن بینندۀ بیچاره بچپاند که باید دنبال معنای زندگیش بگردد!
فیلم که تمام شد، پیش خودم فکر میکردم دقیقاً چند وقتست رمان و داستان نخواندهام. احتمالاً عدد بالای یکیدو ماه بود. در همان لحظه، یک «تصمیم کبرا» – بخوانید تصمیم اکبر – گرفتم و یکراست رفتم سر وقت کتابخانهام، بخش داستانهای ایتالیایی!
از سر تا ته داستانهای ایتالیایی را چند بار ورانداز کردم: روحم شاد شد! توی نامها گشتم دنبال کتابهایی که در نوبت خواندنند. «شوالیۀ ناموجود»، «قارچها در شهر»، «بیابان تاتارها»، «مارگریتا دلچه ویتا» را که خوانده بودم؛ تا بالاخره رسیدم به «شهرهای ناپیدا»ی کالوینو. کتاب را بیرون کشیدم و شروع کردم بهخواندن.
تا الان که تقریباً بهنیمۀ کتاب رسیدهام، آنجور که انتظار داشتم و سرپرست «کتاب خورشید» از نمایشگاه کتاب دو سال پیش تعریف و تمجید میکرد، چندان جالب نبوده. «شهرهای ناپیدا» جزو نوشتههای سوررئالیستی کالوینو دستهبندی میشود، مانند «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» و ما معمولاً زیاد از این شیوۀ نگارشی لذت نمیبریم و – شاید – اساساً نمیفهمیمش! البته بخشبخش که کتاب را نگاه کنی، جذابیت دارد؛ ولی خب، مردهشور ترکیبش را ببرد!
کالوینو جهانبینی ویژهای دارد و باید از عینک این جهانبینی داستانهایش را بخوانی. این لذت درستوحسابی نبردن احتمالاً محصول ناهماهنگی در جهانبینیست.
پ.ن.1: نمیدانم نام این کارم را چه بگذارم: با 35 واحد آزمون که در دانشگاه انتظارم را میکشد و تحقیق «علوم قرآنی» و کنفرانس «تأثیر حدیث در ادبیات» و هزارویک کار دیگر، نشستهام بهخواندن «شهرهای ناپیدا»! پیش خودم میگویم: «خدا بزرگست!» :)
پ.ن.2: خیلی وقت بود دوست داشتم نوشتهای ادبیاتی در «دوستانه» بنویسم. گرچه این چند خط هم «ادبیاتی» نیست، ولی خب لااقل زیادی شخصی هم نیست: کاچی بهز هیچی.