دعاهای فراموششده
ده دقیقهای قبل از اذان صبح بود، بهگمانم. دکتر آبنیکی، معاون کاروان، بنای بیدار کردن همۀ اهل کاروان را گذاشتهبود. در طبقۀ هفدهم «کریستالات الاصیل» میچرخید و بلندگوی سیّار را دست گرفتهبود و گاهگداری هم با قاشق، ضرب میگرفت روی در اتاقها.
قرار بود نماز صبح را در هتل بخوانیم، سریع صبحانه بخوریم، و یکسره حرکت کنیم سمت مسجدالحرام برای انجام اعمال عمرۀ مفرده. شب قبل را، که شب نیمۀ شعبان بود، بهواسطۀ احتمال شلوغپلوغی بیش-از-حدّ حرم، در هتل سر کردیم.
***
سوار اتوبوسها شدیم. با این اتوبوسها، از روبروی هتل، یکراست میرفتیم مسجدالحرام. همه مُحرم بودند. لباسهای سفید احرام، حالوهوای دیگری به جوّ کاروان دادهبود. ناخودآگاه مرا یاد آخرین لباس دنیاییم میانداخت.
ته اتوبوس، روی صندلی نشستم. استرس داشتم. میدانستم تا چند دقیقۀ دیگر، بیتالله را خواهم دید. بار اوّلم بود. چیزهای زیادی دربارۀ نگاه اوّل شنیده یا خواندهبودم. اضطرابم هم بیشتر بههمین دلیل بود. نمیتوانستم تصوّر کنم این اتفاق برای من چطور خواهد بود. از جمله شنیدهبودم هنگام نگاه اوّل، دعا مستجابست. احساس میکردم اصلا ً آمادگی مواجهه با کعبه را ندارم؛ حدّاقل در آن شرایط. ولی دست من نبود. باید میرفتیم.
اتوبوس وارد تونل شدهبود. شب قبل که وارد مکه شدیم، خوابوبیدار بودم و موقعیت حرم و تونلها، خوب توی ذهنم نماند. نمیدانستم چقدر طول میکشد تا برسیم. آرزو میکردم این زمان هر چه بیشتر باشد تا بتوانم کمی خودم را مهیّا کنم؛ یا دستکم فرصت داشتهباشم دعاهایم را در ذهنم مرور کنم و بهخاطر بسپارمشان. باید از فرصت باقیمانده استفاده میکردم. سرم را پایین انداختم. خیره شدم به دمپاییهای سفید. دانهدانه ملتمسین دعا را از ذهن میگذراندم. پدر و مادر و اقوام و خویشان و آشنایان و رفقا و دوستان و استادان و شاگردان و حتا غریبهترها. یاد برگهای افتادم که از تهران آوردهبودم؛ رویش نام کسانی که باید برایشان دعا کنم، نوشته شدهبود. از کسانی که مربوط میشدند بهدوران مهدکودک و پیشدبستانی و دبستان، تا دانشگاه. سعی میکردم حاجتهای خاصّ هر کس را بهیاد بیاورم.
***
اتوبوس ایستاد. درها باز شد. رسیدهبودیم. نمیدانستم باید چه حسّی داشتهباشم. دل تو دلم نبود. خودم را تسلیم کردم بههر آنچه که پیش آید.
پیش از ورود بهحرم، حاجآقای راشد یزدی، روحانی کاروان، چند دقیقهای برایمان صحبت کرد. بعد دوباره راه افتادیم. از پلههای برقی پایین رفتیم. از زیر مَسعی رد شدیم و رسیدیم به پلههایی که ما را وارد محوّطۀ مسجدالحرام میکردم. پشت سر حاجآقای راشد بودم. دلم آشوب بود. نمیدانستم چه واکنشی خواهم داشت بعد از نگاه اوّل بهکعبه. احساسات مختلفی داشتم. شوق، ترس، شادی، اضطراب، گیجی. خاطرات گذشته را در ذهنم تکرار میکردم. شاید هم خودشان میآمدند و میرفتند.
پلهها را آرامآرام بالا میرفتیم. یکی از بچّهها بلند گفت: «سرهاتونو بندازید پایین.» حاجآقای راشد جواب داد: «لازم نیست. این کارا دیگه چیه؟! نمیخواد.» ولی من دلم راضی نمیشد؛ نمیتوانستم. سرم پایین بود.
پلهها تمام شد! یعنی جلوی کعبه ایستادهبودم؟! سرم هنوز پایین بود. حاجآقا گوشهای را نشان داد برای سجدۀ شکر و بقیه را هدایت کرد بهآن طرف. طاقتم داشت طاق میشد. تحمّل نداشتم سنگهای زیر پایم را تماشا کنم. دیگر فقط شوق داشتم زودتر چشمم بیفتد بهمکعّبی که از تهران منتظر دیدنش بودیم.
سرم را بلند کردم. کعبه را دیدم. بیاختیار خندهام گرفت! نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم! خندهای از شوق و شادی. کمکم اشکها راه خودشان پیدا میکردند. نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم!
همه بهسجده رفتیم؛ سجدۀ شکر. فقط خدا را شکر میکردم، فقط. از ذهنم میگذشت: «آخه من کجا، اینجا کجا؟ چرا من باید بیام؟ این همه آدم. خدایا شکرت، شکرت، شکرت...»
سر از سجده بلند کردیم. بیشتر چشمها خیس بود. شانههایی بود که میلرزید. سرهایی بود که هنوز توان بلند شدن نداشت؛ انگار که سیر نمیشد. دوباره نگاهی بهکعبه انداختم؛ این بار با خیالی راحتتر. چقدر ساده! چقدر زیبا! چقدر دلربا! و چقدر مجذوبکننده! مکعب سیاهی که گروهی گردش طواف میکردند. عدّهای کنار در، دور حجرالاسود جمع شدهبودند. جمعی هم پشت مقام ابراهیم مشغول دعا و نماز یا تماشای این خانۀ بیمثال بودند.
***
حاجآقای راشد همه را صدا زد تا حرکت کنیم برای آغاز اعمال. انجام مناسک عمره سه ساعتی طول کشید. پیش از ظهر برگشتیم هتل. تازه در هتل یادم افتاد موقع نگاه اوّلم بهکعبه، آنقدر گیج شدهبودم که هیچ دعایی نکردم! تمام دعاها، بهکلی یادم رفتهبود!
پ.ن.: برای آغاز ذیالحجّه.


