بار دیگر خانه‎ای که دوست می‎داشتم!

پنج‎شنبه، پس از یک ماراتن نفس‎گیر و مو-به-موی صدساعته برای آماده‎سازی بستۀ نوروزی پایۀ دوّم، بالاخره برگشتم خانه! صبح دوشنبه که از خانه زدم بیرون، اصلاً فکر نمی‎کردم رفتنم با خودم باشد و برگشتنم با خدا!

وقتی رسیدم خانه، دیدم همه‎چیز زیر-و-رو شده. خانه اصلاً شبیه جایی نبود که دوشنبه ازش بیرون رفته‎بودم! خیلی چیزها اضافه شده‎بود و جای خیلی چیزها هم خالی بود. خیلی از وسایل هم سر جای‎شان نبودند. خلاصه‎ش اینکه احساس می‎کردم به‎سفر «عُزَیر» رفته‎ام!

در راه برگشت به‎خانه، برای اوّلین بار در این مدّتی که رانندگی می‎کنم، بالاخره کم آوردم: برایم جالب بود که وسط راه، کنار خیابان ایستادم و چند دقیقه خوابیدم تا بتوانم باز هم رانندگی کنم! تا حالا برایم پیش نیامده‎بود.

هم خوش گذشت؛ هم سخت. بهتر بگویم: خیلی سخت خوش گذشت! بیشتر خوشی‎ش هم برای وقتی بود که بچّه‎ها جعبه‎های نوروزی‎شان را گرفتند و با دست پر برگشتند خانه. ماراتن صدساعتۀ عجیب و جالبی بود و پر از تجربۀ تازه و لحظات دوست‎داشتنی. یکی‎ش ساعت ده‎ونیم صبح پنج‎شنبه بود(بسته‎ها باید ساعت دوازده‎ونیم آماده می‎بود)؛ لحظه‎ای که لپ‎تاپ خاموش شد و ما برگشتیم به ساعت 7 صبح؛ آن هم درست در زمانی که داشتیم پرینت نهایی مجله را می‎گرفتیم تا برویم برای تکثیر! (احتمالاً هنوز هم نسخۀ کامپیوتری نهایی از مجله نداریم!)

خوشحالم که بستۀ نوروز نود بچّه‎ها چیز نسبتاً خوبی از آب درآمده. خدا را شکر. امیدوارم پس از نوروز بتوانیم مسابقۀ نوروزانۀ دوره17 را دنبال کنیم و برنده‎ها را به‎نان‎و‎نوایی برسانیم! همچنین خوشحالم که به‎یاری خدا توانستیم در اسفندماه، هم اردوی پایه‎ای برگزار کنیم، هم بستۀ نوروزی بدهیم.

پ.ن.1: «عُزَیر» ظاهراً یکی از پیامبران بنی‎اسرائیل است(؟) که خداوند او را به‎مدّت صدسال میراند. هنگامی که از خواب مرگ برخاست، دید میوه‎هایی که همراه داشته سالم مانده‎اند و مرکبش (خَرَش) پوسیده و از بین رفته. سپس خداوند خرش را در برابر چشمانش دوباره به‎صورت نخستین برگرداند. داستان عزیر – البته نه با آوردن نام او – در قرآن هم آمده‎است.

پ.ن.2: گل عزیزست، غنیمت شمریدش صحبت / که به‎باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد :)

یک‎سالگی

پریروز، پنج‎شنبه، تولد فقیهه بود: یک‎ساله شد!

نوزدهم اسفند پارسال، بعد از مدرسه – یعنی وقتی که حسن‎آقا بیرون‎مان کرد – با ناصر و احمد رفتیم شهر کتاب نیاوران برای جمع‎کردن کتاب‎های بستۀ نوروزی بچّه‎های اوّل و دوّم. همۀ یک‎ساعت و اندی که در شهر کتاب بودیم، تلفنم زنگ می‎خورد و دل‎ توی دلم نبود و لابد نگرانی از چهره‎ام می‎بارید که احمد چند بار پرسید چه‎م شده.

کتاب‎ها را که خریدیم، یک‎راست رفتیم بیمارستان و چند دقیقه بعد از حرکت ما، فقیهه به‎دنیا آمد!

هجدهم اسفند امسال هم دوباره با احمد رفتیم همان شهر کتاب نیاوران؛ این‎بار برای خریدن جایزۀ گروه‎های برتر کارسوق انرژی پایۀ دوّم. همۀ خاطرات زیبای پارسال دوباره در ذهنم تکرار می‎شد و حتا گفتگوهایی که بین ما ردّ و بدل شده‎بود.

پ.ن.1: وَه که این قافلۀ عمر عجب می‎گذرد!

پ.ن.2: این دویستمین نوشتۀ من‎ست در «دوستانه».

روز میمون

برگشتیم از اردو؛ اردوی میانکاله. اردوی خوبی بود و به‎گمانم به‎بسیاری از بچّه‎ها خوش گذشت و به‎ما هم. خلاصه‎اش را که بخواهم بگویم، با قطار رفتیم گرگان. از گرگان با مینی‎بوس رفتیم بندر ترکمن. از آنجا هم با قایق خودمان را به‎«آشوراده» رساندیم. (بعداً فهمیدیم می‎توانستیم با قطار در ایستگاه بندر ترکمن پیاده شویم!) این نخستین مقصد اردو بود. طرف‎های غروب و پس از گشت‎وگذار در بازار بندر راه افتادیم سمت ساری و در سمپاد ساری جاگیر شدیم.

روز دوّم، صبح کلّۀ سحر، بر طبل (یا همان: قابلمۀ) بیدارباش کوبیدیم و رفتیم سمت «میانکاله»؛ منطقه‎ای حفاظت‎شده که هیچ‎گونه جک‎وجانوری بدون مجوّز محیط زیست نمی‎تواند پایش را آنجا بگذارد و اقامتگاه گرمسیری پرندگان مهاجری‎ست که از میانه‎های اسفند راهی سیبری می‎شوند. تا بعدازظهر میانکاله بودیم و به‎اندازۀ همۀ عمرمان پرنده دیدیم و پشت نیسان‎وانت سوار شدیم! بچّه‎ها سرگرم جمع‎آوری آثار و بقایای پرندگان شدند و من هم تمام‎وقت یا داشتم تلفن جواب می‎دادم یا بابت جا گذاشتن وسایل توی اتوبوس و بدقولی راننده و ابر و باد و مه و خورشید و فلک حرص می‎خوردم. توی میانکاله شعلۀ گاز پیدا نکردیم و بی‎خیال ناهار آنجا شدیم و برگشتیم مدرسه و حوالی پنج عصر نیمرو خوردیم. شب هم رفتیم استخر. شام پاستای فردیناندو بود با سس اسپاگتی. پاستای میثم پهلو می‎زد به مشقوک محمّدرضا در اردوی شاهرود تابستان!

برنامۀ روز سوّم‎مان رفتن به‎«دشت‎ناز» بود. دشت‎ناز هم یکی از مناطق حفاظت‎شدۀ محیط زیست است و محلّ نگهداری گوزن زرد ایرانی که روی هم سی‎ودوتا بیشتر ازش باقی نمانده. با آنکه مجوّز داشتیم، محیط‎بان دشت‎ناز، اوّلش به‎مان اجازۀ ورود نمی‎داد. می‎گفت الان گوزن‎ها باردار هستند و اگر غریبه ببینند وحشی می‎شوند و جنین‎شان را به‎کشتن می‎دهند. بعد کلی بحث و جدل، گفت که تراکتورش خراب‎ست و نمی‎تواند بچّه‎ها را پشت تراکتور بنشاند و در منطقۀ حفاظت‎شده بچرخاند. ما هم کم نیاوردیم و هشتادتا آدم افتادیم به‎جان تراکتور و آنقدر هل دادیم که بالاخره از رو رفت و به‎ناچار روشن شد! تجربۀ خوبی بود دیدن گوزن‎هایی که – در حالت عادی – از پانصد متری نمی‎شود به‎شان نزدیک شد در فاصلۀ هفت‎هشت متری. عصر روز سوّم بچّه‎ها در حیاط مدرسه حسابی بازی کردند و من در نمازخانه استراحت کردم تا کمرم کار دستم ندهد.

شب حرکت‎مان بود به‎سوی تهران. چیزی نمانده بود از قطار جا بمانیم که به‎برکت صلوات‎های بچّه‎ها – با پیشنهاد سیدیحیی – و با هر جان‎کندنی بود به‎قطار رسیدیم. هنگام سوار شدن فهمیدیم شام‎مان – یعنی هفتادتا تن ماهی – را در مدرسۀ ساری جا گذاشته‎ایم! یکی از معلم‎ها رفت دنبال آوردن شام و دست‎آخر توانست در پل‎سفید خودش را به‎ما برساند و یک اردو را از نگرانی و گرسنگی نجات بدهد.

در یک کلام، اگر سختی‎هاش را کنار بگذارم، «خیلی خوش گذشت»!

پ.ن.: ایّام خوش آن بود که با یار سپر شد / باقی همه بی‎حاصلی و بی‎خبری بود

پ.ن.2: دیروز روزی خوب و عجیبی بود؛ خبر جالبی به‎م رسید. شاید بعداً درباره‎اش نوشتم. برایم دعا کنید. کار[ها] و روزهای سختی در پیش‎ست.

ترحّم

حدوداً دو سال پیش بود، یا شاید کمی بیشتر. همان روزهایی که پای محمّدحسن مشکل پیدا کرده‎بود (درست یادم نیست چه عیب و ایرادی به‎هم زده‎بود) و با عصا می‎آمد دانشگاه. یکبار که توی بوفۀ دانشکده می‎خواستیم بنشینیم و چیزی بخوریم، کمی کمکش کردم تا ساده‎تر بتواند روی صندلی بنشیند. لبخندی زد و با همان لحن صدای همیشگی‎ش گفت: «واقعاً اینقدر مستحق ترحّم شده‎م؟!» وقتی اینجور گفت، بی‎خیال شدم و گذاشتم خودش هر طور راحت‎تر است رفتار کند.

سر میز که نشستیم دنبالۀ حرفش را گرفت که: البته ترحّم همیشه هم بد نیست. یعنی می‎دونی علی، گاهی اصلاً آدم دوست داره دیگران به‎ش ترحّم بکنن!

راست هم می‎گفت محمّدحسن. احتمالاً همۀ ما – لااقل من که اینجوری‎ام – گاه‎گداری دلمان هوس می‎کند که دیگران نازمان را بکشند و به‎مان ترحّم کنند و – خلاصه – حسابی تحویل‎مان بگیرند. بالاخره خواهی‎نخواهی حسّ جالب و دوست‎داشتنی و – البته – نفسانی‎ و خودخواهانه‎ای‎ست!

ولی گاهی قضیه از این هم فراتر می‎رود؛ یعنی دیگر حتا دلمان منت‎کشی‎ها و ترحّم‎های دوستانه و مادرانه و پدرانۀ دیگران را هم نمی‎خواهد؛ دیگر حالمان از این حرف‎ها هم به‎هم می‎خورد. اینجور وقت‎ها تنها چیزی که دوست داریم، تنهایی‎ست. تنها باشیم؛ تنهای تنها. توی این تنهایی می‎توانیم فکر کنیم، گریه کنیم، خودمان را دلداری بدهیم و هزار و یک کار دیگر. اینجور وقت‎هاست که دیگر تحمّل همه یا برخی آدم‎های دور و بر و رفتارها و گفتارهای‎شان هم سخت و دشوار می‎شود؛ بسیار دشوار.

به‎همین سادگی

الان که اینها را می‎نویسم، دل به‎دریا زده‎ام؛ یعنی بالاخره دلم رضایت داد تا بی‎خیال وسواس‎ها و خرده‎گیری‎های همیشگی‎م شوم به‎هنگام نوشتن. بهتر بگویم: دیگر توان ننوشتن نداشتم؛ توان تحمّل ننوشتن را.[من و نقش و نگارش]

امشب که از آتلیۀ میثم برمی‎گشتیم، توی ماشین احمد تصمیم گرفتم این چند خط را بنویسم. شاید چون حدس می‎زنم اگر الان ننویسم، دیگر حالا حالاها فرصتش پیش نمی‎آید؛ لااقل تا بعد اردو – اگر برویم. هیچ ذهنیتی برای نوشتن نداشتم. حتا همین حالا هم موضوع ویژه‎ای در ذهنم نیست که بخواهم درباره‎اش بنویسم.

بخش زیادی از اردو، همین امشب، توی آتلیۀ میثم جور شد. بر خلاف بعد از ظهر، یعنی بعد از زنگ مدرسه، الان حسّ خوبی نسبت به‎اردو دارم. خدا بخواهد، برنامۀ خوبی از آب درمی‎آید.

از آن پنج‎شنبۀ کذایی، یعنی پنج‎شنبۀ بعد از روز کنکور (کنکوری که ندادم!) آن حسّ مزخرف شروع شده و گمانم خیال بی‎خیال‎شدن هم ندارد. شاید سال آینده که همۀ دغدغه‎ها و دل‎مشغولی‎ها بُن‎کن شده‎باشد، توانستم بروم جنوب. هرچند؛ کو تا سال بعد؟ عمر دست خداست.

فعلاً این بادکنک باید دست‎نخورده بماند؛ یعنی حدّاقل تا دوشنبۀ دیگر.

پ.ن.1: راستی خاتم فیروزۀ بواسحاقی / خوش درخشید(؟) ولی دولت مستعجل بود

پ.ن.2: امیدوارم بعدها از پی‎نوشت بالا برداشت به خودشیفتگی عدّه‎ای نشود؛ یعنی خلاف منظورم.