واژۀ بهتر خدا
مولای
ما نمونۀ دیگر نداشتهاست
اعجاز خلقتست
و برابر نداشتهاست
وقت
طواف دور حرم فکر میکنم
این
خانه بیدلیل ترک برنداشتهاست
دیدیم
در غدیر که دنیا بهجز علی
آیینهای
برای پیمبر نداشتهاست
سوگند
میخورم که نبی شهر علم بود
شهری
که جز علی در دیگر نداشتهاست
طوری ز
چارچوب در قلعه کندهاست
انگار قلعه
هیچ زمان در نداشتهاست
یا غیر
«لافتی» صفتی درخورش نبود
یا
جبرئیل واژۀ بهتر نداشتهاست
چون
روز روشنست که در جهل گم شدهاست
هر کس
که ختم نادعلی برنداشتهاست
این
شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر
من که نیست، برابر نداشتهاست
(سیّدحمیدرضا برقعی)
پ.ن.1: روز مرد و پدر بههمۀ مردها و پدرها مبارک! :)
پ.ن.2: خدا پدرهایی را که درگذشتهاند بیامرزد؛ سایۀ بقیۀ پدرها و پدربزرگها را هم از سر ما کم نکند.
پ.ن.3:
دوست داشتم از «پدر» بنویسم؛ افسوس که زمان و حوصله محدود است، فعلاً.
Laptopجون!
هنگامی که دانشآموزیم در دبیرستان بهپایان رسید، گمان میکردم دیگر زمانش رسیده که لپتاپی برای خودم داشتهباشم. یادم نیست بهچه دلیل، ولی خلاصه نشد.
روزهای دانشجویی که آغاز شد، دیگر مطمئن بودم که بدون رایانۀ همراه نمیتوان زیست؛ ولی خب، باز هم نشد!
یقین داشتم که با معلمشدن، روزگار کنفیکون میشود و بالاخره این طلسم خواهد شکست؛ ولی نشد و نشکست!
تابستان پارسال که اوضاع کمی دگرگون شد و قرار شد در سال تحصیلی چند روزی بیشتر توی مدرسه بپلکم، مصمّم شدم بهنابودی این چرخه، به هر قیمتی. دیگر مگر میشد بدون رایانۀ همراه توی مدرسه قدم زد؟! حتا مدلش هم تعیین شده بود، که سر و کلۀ واجبات مالی پیدا شد و «یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو!» خلاصه صرف هزینۀ دیگری شد.
و من کلاً دور زندگی با لپتاپ یک خط قرمز پررنگ خیلی بزرگ کشیدم و این آرزوهای دورۀ جوانی را بوسیدم و گذاشتم لب تاقچه؛ گویی قامت برازندۀ جنابش، با اندام ناساز ما جور درنمیآمد! از اینجا بود که زندگی من وارد مرحلۀ تازهای شد: حالا دیگر همۀ تلاشم این بود که از دست غول با دُم و بیشاخ لپتاپ تا آنجا که میتوانم بگریزم. «اصلاً مرا چه بهلپتاپ؟ مگر از سلامتیم سیر شدهام یا بار اضافی قرض دارم که این وزنۀ یک منی را بگذارم روی دوشم و بارکشی کنم از اینجا بهآنجا و از آنجا بهاینجا؟ میدانی؟ کلاً لپتاپ با جماعت ما خوب نیست. پرنده با پرنده، باز با باز؛ لپتاپ هم با لپتاپیها.»
خلاصه در همین افکار غوطه میخوردم و بالا و پایین میرفتم که... دستی از غیب برون آمد و کاری کرد تا... تا این نخستین نوشتۀ «دوستانه» باشد که با لپتاپجون نوشته میشود! این دست، دست آشنایی بود: دست بچّهها.