این حسّ بینظیر
هر وقت که در سرک کشیدنهام میرسم به وبلاگی که مدّتهاست بهروز نشده یا تعطیل شده، حسابی حالم گرفته میشود؛ انگار که همۀ غمهای عالم را بریزند توی دلم. گاهی هم هوس میکنم بد و بیراه بگویم به نویسندۀ وبلاگ که چرا نمینویسد! درست مثل حسّ پا گذاشتن به خانۀ سوت و کوری که سالهاست متروک مانده و کسی در آن زندگی نکرده و همۀ پنجرهها و در و دیوارهاش تار عنکبوت بسته. و حالا «دوستانه»ام شده همین خانۀ پر از تار عنکبوت...
***
بالاخره، بعد از یکماه و اندی، حالا میتوانم از دست آزمونهای ریز و درشت دانشگاه، نفس آسودهای بکشم! پریروز، شنبه، وقتی آخرین آزمونم را دادم، با مصطفا و روحالله نشستیم توی بوفه و از خودمان پذیرایی کردیم و دربارۀ اردوی یزد حلّی3 حرف زدند و شنیدم. حسّ بینظیر آرامش، آسودگی خاطر، آزادی، دوستداشتن، مال خود بودن، بیدغدغگی و همۀ حسهای خوشگل دیگری را که میشود تصوّر کرد! دقیقاً سالی دوبار همچین حال خوشی دارم: روز پایان آزمونهام.
***
امسال دوباره – پس از مدّتها – گاهگداری دبیرستان هم میروم. حسّ غریبی داشتم وقتی دیدم نام تالار دبیران دبیرستان را گذاشتهاند: «تالار استاد ساعتی» و بعد هم ماشینهای تحریر استاد را گذاشتهبودند جلوی در تالار. و خیلی حسّ بد مزخرفی داشتم وقتی عکس امیدرضای فرحخواه را با یک نوار سیاهرنگ توی تالار دبیران دیدم... حسّ کسی که بعد از صد سال از خواب بیدار شود و ببیند همۀ کسوکارش را از دست داده؛ حسّ کسی که از قافله جا بماند؛ حسّ کسی که صبح مدرسهاش دیر شده و برای رسیدن به مدرسه دارد دستوپا میزند... فرحخواه اوّل دبیرستان معلّم آزمایشگاه شیمیمان بود و بسیار جوان... خدا بیامرزدش.
***
دو سه هفته پیش بود، گمانم. یکی از بزرگترها در دفتر – نمیدانم بهکدام مناسبت – گفت «از پیر شدن میترسم». از همان موقع رفتهام توی فکر که من از چه زمانی میترسم؟ از الان؟ یکسال دیگر؟ ده سال دیگر؟ زمانی که به سن آن بزرگتر برسم؟ ...؟ اگر از سالهای دانشآموزیم بهاین چیزها فکر میکردم، عمراً نمیتوانستم زندگی بکنم؛ ولی شاید الان افسوس فرصتهای از-دست-رفتۀ گذشته را نمیخوردم، شاید.
پنجشنبه که محمّدرضا و امیرمحمّد توی اتاق میچرخیدند و با سیّدحامد از خاطرات دانشآموزی میگفتیم، لمس میکردم که چه روزهای خوشی گذشته و ای کاش برمیگشت! دلم لک زده برای پشت نیمکت نشستن؛ برای بازیهای زیر میزی سر کلاس؛ برای خوراکیهایی که دور از چشم معلم ته کلاس میلمباندیم؛ برای دوشنبهستانهای دبیرستان؛ فرهنگ فرقانیفر و تولدی که آخر سال سر کلاس فیزیک برایش گرفتیم؛ ناهارهای دورهمی کلاس 302؛ بحثهای من و رضا با سعیدینیا دربارۀ علومانسانی زیر درختهای عرعر دبیرستان که گاه ساعتها طول میکشید و ...
پ.ن.: حسّ کسی را دارم که با خیال آسوده نفس میکشد!