ارزشیابی

که البته اگر نامش را می‏گذاشتند «ارزش‏گذاری» یا «نظرسنجی» یا «نمره‏دهی»، احتمالا ً خیلی بامسمّاتر می‏شد از «ارزشیابی»: یافتن ارزش؟!

یکی‏دو هفته مانده به‏انتهای هر ترم، دانشگاه یک نظرسنجی اینترنتی دربارۀ اساتید برگزار می‏کند. هر دانشجو، در قالب سؤالات مختلف، استادهایی را که در طول ترم باهاشان کلاس داشته، ارزش‏گذاری می‏کند.

همچین کاری، به‏خودی‏خود خیلی خوب و مفید می‏تواند باشد؛ به‏شرط آنکه تأثیری در جهتگیریهای آیندۀ دانشگاه و دانشکده و گروه آموزشی ایجاد کند. نکتۀ بامزه‏اش این‏ست که اگر در این برنامه شرکت نکنید، اجازۀ انتخاب واحد برای ترم بعد به‏تان نمی‏دهند! تجربه کرده‏بودم که برای نظرات یا برداشتهای‏مان تره هم خرد نکنند؛ ولی تابه‏حال ندیده‏بودم به‏زور از آدم نظر بخواهند!

***
نظرسنجی نیمسال اوّل، به‏صورت انتخاب گزینه‏های عالی، خوب، متوسّط و ضعیف بود. امّا ترم گذشته، برنامۀ «ارزشیابی» تبدیل شد به‏ «نمره‏دهی». در هر کدام از موارده ده‏پانزده‏گانه، از صفر تا بیست می‏توانستیم به‏استاد نمره بدهیم. این شیوه یک اشکال خیلی بزرگ دارد، در قیاس با روش ترم پیش: متفاوت بودن «مقیاس» و «معیار» هر کس در برخورد با این نمره‏ها.

دانشجوئی که درسش خوب‏ست و همیشه نمراتش در بازۀ هفده تا بیست نوسان داشته، طبیعتا ً پانزده را نمرۀ خوبی تلقی نمی‏کند. به‏همین علت، اگر مثلا ً گمان می‏کند تسلط استاد بر مبحث، در حدّ مقبولی نیست، در برابر گزینۀ مربوط به‏آن، ممکن‏ست «15» بگذارد.

از طرف دیگر، دانشجوئی که در کل دوران تحصیل، یک نمرۀ پانزده داشته، آن هم به‏عنوان رکورد و بالاترین و بهترین نمرۀ تمام عمرش، طبیعتا ً آنرا، نمرۀ بدی نمی‏داند! از چنین آدمی هیچ بعید نیست که در مورد دانشمندترین استاد هم، جلوی «تسلط علمی استاد بر مبحث درس» بنویسد: «15»!

این تفاوت دیدگاه و اختلاف در ملاک و مقیاس نمره‏دهی، عینا ً دربارۀ کسانی که این نتائج را کنترل می‏کنند هم صادق‏ست. این دسته، نگاهی کلی و همه‏جانبه و از بالا به‏دانشجو دارند. دانشجو جماعت هم که – متأسّفانه – اغلب در کشور ما، بیشتر دنبال یللی‏تللی‏ست تا «جستن دانش»؛ و جویندۀ هر چیزی هست، الا دانش. پس آدمی که از بالا به‏این قشر نگاه می‏کند، ذهنیتش نسبت به‏آنها، بیشتر منبعث از گروه دانشجوهای علاف‏ست تا درسخوان و جویای علم. تفکر متولیان آموزش هم – بالطبع – به‏این عدّه نزدیکترست.

حال اگر در سیستم نمره‏دهی بررسی کنیم، آنها هم شانزه و هفده را به‏عنوان یک رکورد در میان نمره‏ها به‏حساب می‏آورند. نتیجه آنکه هنگام تحلیل نمره‏های اساتید، کفۀ ترازو به‏سمت افراد ظاهرا ً – و نه باطناً – دانشجو سنگینی می‏کند و نظر دانشجوهای واقعی در اقلیت قرار می‏گیرد و کمرنگ می‏شود. در حالی‏که نظرات این دستۀ اخیر، اغلب صائب‏تر و مطمئن‏ترست از دیگران. به‏همین خاطر هم معتقدم شیوۀ ارزش‏گذاری نمره‏ای، در مقایسه با روش گزینه‏های عالی و خوب و ... ، قابل‏اعتماد و استدلال نیست و نمی‏تواند نتائج دقیقی در پی داشته‏باشد.

پ.ن.: به‏نوشتۀ بالا ایرادی اساسی می‏توان گرفت و آن هم در تعریف «دانشجوی واقعی»ست. احساس می‏کنم در این یادداشت، دانشجوی واقعی، هم‏معنی دانشجوی درسخوان – یا به‏عبارت معمولتر: خرخوان –  قرار گرفته. به‏هرحال این هم باگ (bug) نظر من!

اینرسی نوشتن

یا: دلیل‏تراشی و توجیه برای یک ماه فترت و سکوت

نوشتن یک‏جور اینرسی خاص دارد. (فارسی‏ش می‏شود همان لختی خودمان در فیزیک.) جالب آنکه ننوشتن هم، اینرسی خاصی دارد، از همان نوع. یعنی اگر افتادی روی دندۀ نوشتن، می‏توانی تا صبح قیامت یک‏بند بنویسی، بدون آنکه خسته شوی یا کم بیاوری یا پشیمان شوی. امّا کافی‏ست یک‏باره، همین وسطها، اتفاقی بیفتد و از روی ناچاری یا گرفتاری یا بی‏حوصلگی یا چیزی شبیه اینها، مدّتی نتوانی بنویسی. آن وقت‏ست که روی دوّم سکه خودش را نشان می‏دهد و کل برنامه‏ها، دایورت (divert) می‏شود روی یک کانال دیگر: اینرسی در خلاف جهت فعّال می‏شود و این‏بار، دست‏وپایت را برای نوشتن می‏بندد. دیگر رغبت نمی‏کنی بنویسی. یا موضوعی برای نوشتن به‏ذهنت نمی‏رسد، که البته تقریبا ً محال‏ست، یا حوصله‏ات نمی‏کشد وقت بگذاری برای نوشتن این موضوعات بی‏شمار، یا اینکه اصلا ً احساس می‏کنی همۀ این نوشتنها و نوشته‏ها، فقط یک بازیچه است. مخلص کلام اینکه دست‏ودلت به‏نوشتن نمی‏رود.

اینجور مواقع، من برای خودم دوتا راهکار بیشتر سراغ ندارم: یا آستین همّت را بالا بزنم و نیروی اوّلیۀ درست‏ودرمانی ردیف کنم و دوباره روز از نو، روزی از نو؛ یا چرخی بزنم در وبلاگهای دوست و آشنا، نوشته‏های تازه‏شان را بخوانم، به‏خودم بقبولانم که زندگی ادامه دارد و تا شقایق هست زندگی باید کرد و از این خزعبلات، کمی هم تحریک شوم و حسّ عقب افتادن از قافله را به‏خودم القا کنم، و از نو بنویسم.

در یک ماهی که گذشت، انتخابات و بعد از آن، شرایطی را فراهم کرد که نه دل‏ودماغ نوشتن داشتم، نه خیلی وقتش را. افتادم توی کانال ننوشتن و زدن به‏ساز بی‏خیالی. ترجیح می‏دادم بیشتر با مشکلات ریز-و-درشت خودم سر و کله بزنم، تا ور رفتن با جملات و کلمات برای ساختن یک مطلب. گرچه کمابیش چیزهایی هم می‏نوشتم؛ ولی سرشار از ناامیدی و بی‏حالی. اتفاقات ناخوشایندی که در «گرچه» افتاد هم، مزید بر علت بود. انتخابات همه‏مان را اذیت کرد. بماند. گذشت. یعنی انشاءالله که گذشته‏باشد.