قحط استاد – 2

پیش از آغاز:  بخش قبلی

***
شاید حرفهایی از این دست زیاد بگوشمان خورده باشد که:«ای داد! ای بیداد! ای هوار! بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! علم بفنا رفت!» چرا؟ «فلان استاد یا بهمان عالم و دانشمند، فوت کرد.» اخیرا ً دربارۀ بازنشستگی اساتید دانشگاهها هم، گروهی همین کولی بازیها را درآورده اند.
اوّلا ً این سخن اساسا ً درست هست یا نه؛ و بعد اگر هست، چرا؟

1-
احساس میکنم – همانطور که در مطلب قبلی هم گفته شد – تابو ساختن از پیشکسوتان هر عرصه، باین نوع از نگرش دامن میزند. بزرگ کردن و بزرگ خواندن زیاد از حدّ یک استاد، آنجا که از واقعیت فراتر رود، ماحصلی ندارد، جز گم شدن و در سایه رفتن گروه عظیمی از شایستگان. وقتی توجّه همه تنها بیکی-دو نفر باشد، قابلیتها و استعدادهای دیگرانی که گمنامترند، نادیده گرفته میشود. شاید همین عامل۫ کمابیش سبب دلسردی و بی رونقیِ نابجای کار این دسته باشد. پس آیا این خود ما نیستیم که مستعدّان را نابود و بی انگیزه میکنیم و بعد هم فریاد "هل مِن ناصر"مان بلندست؟

قطعا ً کسانی هستند که بواقع خلف صدق پیشکسوتان و درگذشتگان باشند. این دریغ و حسرت گفتنهای افراطی، هم اینها را کمرنگ میکند و هم نوعی توهینست بهمان بزرگانی که سنگشان را بسینه میزنیم. وقتی میگوییم فلان استادی که برحمت خدا رفت، «خداوندگار» حیطۀ علمیِ تخصّصیش بود و جای خالیش را هیچکس نمیتواند پر کند، دو معنی آشکار دارد:

یا آن دانش احتمالا ً در حال انقراضست و جز استاد مذکور، کس دیگری در آن فیلد فعّالیت ندارد؛ چون میگوییم «بدون حضرت استاد، این علم  یتیم و ابتر میشود.» پس حتما ً ایشان، تنها بازماندۀ آن رشته بوده!

یا شاید حوزۀ پژوهشی حضرت استاد، اساسا ً «علم» محسوب نمیشود؛ بیشتر تفریح و بازیست! چرا که درآوردن ته یک رشتۀ علمی، بخاطر «علم» بودنش، حرف بیمعناییست! مگر علم هم اوّل و آخر و سر و ته و آغاز و انجام دارد؟!

2-
پروسه هایی از نوع بالا را، باین نحو شاید بتوان توجیه کرد: در گذشته، یعنی دورانی که دانش و هنر بمراتب محدودتر و مهجورتر بوده، کسی که یکی-دو اثر برجسته – نسبت بزمانۀ خود – خلق میکرد، نام و آوازه اش چنان فراگیر میشد و دهان بدهان میچرخید و استاد بقدری بالا و بالاتر میرفت، تا آنجا که تبدیل شود به «بت»! ولی در شرایط کنونی که عرصه بشدّت فراخ شده و عرصه گردانان مرتبا ً رو بازدیادند، طبیعیست آفریدن اثری آنطور متمایز، خیلی خیلی دشوار میگردد. بالنتیجه، رسیدن بشهرتی از آن دست، تقریبا ً ناممکنست. بهمین دلیل هم حسّ فقدان استادِ قابل اعتماد و کار۫بلد، افزایش پیدا میکند. حال آنکه واقعا ً اینطور نیست؛ بلکه شاید خیلی از گمنامان، بسیار متخصّصتر از مشاهیر باشند.

3-
فرض دیگرِ ابتدای مطلب – که خیلی هم بیراه نیست – نبود جانشینست برای قدما. این موضوع دو علت دارد: یکی خود دانشجوهایی که قرار بوده جایگزین قبلیها باشند؛ دیگری محیط دانش اندوزی و آنها که مسئولش بوده اند. این حقیقت دارد که دانشجوی بیرگ و بیبخار در محیطهای دانشگاهی کم نیست؛ اتفاقا ً خیلی هم زیادند! بیهوده است انتظار آدم حسابی شدن این گروه. البته رویکرد دیگری هم هست که نمیتوان نادیده اش گرفت: چنین افرادی در همۀ ادوار بوده اند و خواهند بود؛ تنها منحصر بزمان ما نیست. پس نمیتوان این موضوع را بتنهایی دلیل دانست.

امّا پای دیگر قضیه. آیا یکی از مهمترین وظایف همین استادان عزیزتر-از-جان، تربیت شاگرد و حرکت دادن دانشجوهایشان بسوی پیشرفت و کارهای نوآورانه نیست؟ امروز در محیطهای علمی واقعا ً کمتر کسی پیدا میشود که چنین جهتگیرئی در برخورد با دانشجوها داشته باشد. تعداد زیادی از استادان ترجیح میدهند همان اندیشه ها و محتویات ذهنشان را – درست یا نادرست، کامل یا ناقص، سره یا ناسره – بدانشجو بقبولانند. کدام استادیست که از شاگردانش «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» بخواهد؟ «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» نیاز بتمرین و یادگرفتن دارند. و چه جایی مساعدتر از دانشگاه و امثال آن؟ ولی خیلی از این آموزگارها که بعضا ً ازشان تابو ساخته ایم، این موضوع را درک نمیکنند. این خطر را بشاگردها تذکر نمیدهند. پس چه انتظاری داریم که در آینده – و حتا همین الان – علم و هنرمان شکوفا و پویا شود؟ بیجا نیست؟! مادامی که توپ را فقط در زمین دانشجو ببینیم و قصوراتمان را ندید بگیریم، آب از آب تکان نمیخورد.

قحط استاد – 1

بانگیزۀ این مطلب نازنین پورضرغام

***
احتمالا ً اوایل تابستان همین امسال بود که خبر جدّی شد و کم کم از یک خبر صرف، بصورت جولانگاهی درآمد برای بحث و جدل و حرف و حدیث: تعدادی از اساتید دانشگاههای کشور – مِن جمله دانشگاه تهران – بازنشست شدند. عدّه ای نادان و دهان بین – از روی نادانیشان – و گروهی زیرکتر – که همیشه دنبال پرچم کردن جوراب مردمند – این عبارت را مترادف گرفتند با خانه نشینی اکابر و یتیم شدن علم و دانش. اینها البته چیزهای دیگری هم گفتند. چند نکته بنظرم رسید که مینویسم.

1-
در وهلۀ اوّل، اساسا ً دامن زدن باینگونه خبرها، آن هم با این سبک و سیاق، بیش از هرچیز، زیر عنوان «هو-چی-گری» طبقه بندی میشود تا دلسوزی برای نزول سطح علمی در دانشگاهها. گروهی معلوم الحال، با توجّه بنزدیکی انتخابات ریاست جمهوری – شاید – ، از هر موضوعی که کوچکترین ارتباطی با دولت داشته باشد، غول میسازند و نتیجه میشود آنچه شاهدیم. برخی هم البته کاری بدولت و اینجور مسائل ندارند؛ کلا ً سرشان درد میکند برای داد و قال! بهرحال، قضیۀ بازنشستگی نیز بسرنوشت خبرهای دیگری از این قماش دچار شده: اغراق و پرگویی و یاوه بافی؛ همان ساختن کوه از کاه.

2-
تعبیراتی همچون «خانه نشینی» و «کنج عزلت» و – حتا – اخراج(!) از دانشگاه، همگی خزعبلات و اراجیفی بی پایه و اساسند. کیست که نداند این بازنشستگان، آنهاییشان که هنوز توانایی دارند البته، همین الان هم در دانشگاههایشان کلاس درس دارند؟ فقط یک قدم رنجۀ ناقابل کافیست. دکتر شفیعی، نمونۀ بیخ گوش ماست. استاد را با هزار سلام و صلوات، سه شنبه میآورند و میبرند. از هشت صبح تا یک بعدازظهر، پشت سر هم کلاس کارشناسی و دکترا و ارشد دارند. حالا آن مگس صفتها بنشینند و برای خودشان خیالپردازی کنند و آنقدر توی سرشان بکوبند تا چشمهاشان از حدقه دربیاید!

3-
تعدادی از این اساتید، واقعا ً دیگر توانایی تدریس در کلاسهای دانشگاه با حضور شصت-هفتاد دانشجو را ندارند. تازه، حتا اگر بظاهر هم بتوانند، در عمل۫ بازده باندازه ای پایین میآید که حضور و غیبت در کلاس یکسان باشد! بهتر نیست عوض ابراز دوستیهای خاله خرسه، کوتاه بیاییم و اجازه دهیم این بزرگان، در آرامش و با خیال آسوده بمطالعات و پژوهشهای علمیشان ادامه دهند و خدمتشان باین مرز و بوم را بنحو دیگری پی بگیرند؟ بیایید قبول کنیم تنها راه استفاده از گنجینۀ معلومات یک استاد، سپردن کلاسهای ریز و درشت باو نیست.

4-
گفته اند – و کماکان هم عدّه ای میگویند – که نبود چنین اساتیدی همان، و کن فیکون شدن جهان و بزمین آمدن آسمان و ایجاد رخنه های عریض و طویل در علوم این مملکت همان! یعنی واقعا ً هیچ جایگزینی نیست؟! ببخشید، پس در طول این چند دهه، چه میکرده اند این اعاظم؟! مگر نه اینکه قرار بوده در کسوت استادی، شاگرد تربیت کنند اینها؟
دو حالت دارد: یا چنین کرده اند یا خیر. اگر خیر، که قطعا ً از این ببعد هم گلی بسر ما نخواهند زد. ولی اگر در این کار موفق بوده اند، پس لطفا ً کمی هم برای جوانترها – البته جوانهای چهل-پنجاه ساله دیگر – میدان باز کنید تا خودی نشان بدهند و قابلیتهایشان را ثابت کنند؛ چرا که دیر یا زود، بالاخره این قرعه بنام آنها خواهد افتاد.

5-
متأسّفانه عادت کرده ایم از استادان پا-بسن-گذاشته بت بسازیم و آنقدر غلوآمیز بزرگشان کنیم که کاملا ً دست نیافتنی جلوه کنند؛ دقیقا ً همان کاری که با مرده هایمان میکنیم.
بهرحال در یک روند دانش اندوزی منطقی، همواره باید شاگردها سرتر از استاد بشوند تا بتدریج با گذشت نسلها، علم و دانش و فرهنگ جامعه ای پیشرفت کند. اگر غیر از این باشد که در آیندۀ نه چندان دور، میزان علم و سوادمان بصفر میرسد و بعدش هم منفی میشود! بپذیریم که بزرگ کردن بیش از حدّ و اندازۀ یک استاد بزرگ، در درجۀ اوّل ظلم بدانشگاه و دانشجو و دانشست؛ نه – آنگونه که خیلی تصوّر میکنند – دلسوزی برای آن.

افراط معلق

دو سال پیش، حلقۀ کتابخوانیی در علامه حلی برگزار شد، با سه کتاب پیشنهادی: ناتور دشت، پل معلق و یکی دیگر که یادم نیست. هفتۀ پیش که اتفاقی "پل معلق" را در قفسه های دفتر جامعۀ اسلامی دانشکده دیدم، تحریص شد تا بخوانمش. این شد که با اجازۀ ضمنی علیرضا، موقتا ً بلندش کردم!

[پل معلق، محمّدرضا بایرامی(۱۳۴۴)، نشر افق، ۱۳۱صفحه، ۱۵۰۰تومان.]

داستان، شیوۀ روایت خطی ندارد. وقایع بکمک فلش بَکهایی در ذهن شخصیت اصلی نقل میشوند. همچنین در جای جای قصّه شاهدیم که اندیشه های گذرای شخصیتها، در واقع همان رخدادیست که در ادامه روی میدهد. این، روش جالبیست که نویسنده برای روایت خود برگزیده است.

ماجرای کلی، در فضایی نزدیک بفضای جبهه رقم میخورد. امّا این جو، بیش از جبهه های دفاع مقدّس، بهمان شرایط جنگی موصوف در آثار اروپایی و امریکایی – مانند کالوینو و همینگوی – نزدیکست. اضافه کنید بر این موضوع، اخلاق و منشهای گاه بسیار غیر انسانی "سرگروهبان" را و افراط در نمایش نقش لاینفکّ سیگار، بین سربازها و فرماندهان. گویی نویسنده بیخبرست از اینکه در محیطهای نظامی، سیگار کشیدن ممنوع و مورد توبیخست؛ و اینکه در جبهه ها، اگر کسی هم قصد سیگار داشت، دور از چشم دیگران و در پشت و پسله ها میکشید. اصلا ً در فضای جنگ، سیگار بهیچ رو مسألۀ روتینی نبوده.

میگویند اگر در عرصه ای هنر و مهارت نداری، واردش نشوی بهترست؛ که نتیجۀ جالبی نمیگیری. مانند ماجرای عاشقانه ای که اواخر داستان میان شخصیت اصلی (:نادر) و دختر روستایی درمیگیرد و ببدترین و مصنوعیترین شکل ممکن توصیف شده است.

کلیت ماجرای کتاب، داستان نسبتا ً خوبیست؛ گرچه در توصیفات و جزئیات، کاستیها و بعضا ً بدعتهایی دیده میشود که خیلی از فرهنگ و باورهای عمومی ما دورند. ولی مرکز ثقل اشکالات ریز و درشت، ظاهر و قالب و مجموعا ً نثر و متن داستانست.

در برخورد اوّل، چیزی که جلب توجّه میکند، سختخوانی داستانست که گاه خواننده را ناگزیر میکند از خواندن دوباره و سه باره و چندبارۀ برخی جملات. بعضیها را هم بعد از این همه، باز نمیتوان درست و درمان فهمید. چند صفحه ای که جلو بروید، شاخصه های بعدی دستتان میآید. برای مثال، احتمالا ً این سؤال بذهن هر خواننده ای خطور کند که چرا جملات، اینقدر طولانیند – بعضا ً تا هفت خط و هشت خط!(شمارۀ ۱) پس از آن، جملات معترضه ای که عین نقل و نبات، گله بگله دیده میشود. اینها نیز از دستان طویل نویس بایرامی بر کنار نمانده و در پاره ای موارد، دو سه خط هستند!(شمارۀ ۲) طبیعیست در روند این جمله های دراز، و بعد از اینهمه معترضۀ طویل، عنان داستان از دست خواننده در برود. این نوع از جمله سازی، نشانۀ چیست جز تفاوت نگذاشتن میان یک داستان و یک متن رسمی و جدّی یا تحقیقی و علمی؟

علاوه بر اینها، ناشیگریهای خارج از تصوّری، گوشه و کنار کتاب بچشم میخورد؛ مانند:«زیر ورقۀ ترخیص از بیمارستان 506 را سیاه کرده بود.(مُهری روی مُهرها زده بود.)» نهایت آماتور بودنست آوردن پرانتز در متن یک رمان، و آن هم برای ترجمۀ جملۀ قبلی خود داستان!

نکات دیگری هم در نثر داستان هست؛ همچون استفادۀ بی حدّ و حصر از «شاید»، «انگار»، «لابد»، «گویی» و «یا»، گاه ده بار در یک صفحه؛ استعمال چندین فعل مترادف یا غیر مترادف، پشت سر هم و تنها جهت بیان یک اتفاق واحد؛(شمارۀ 1 و 3) جملات فراوان کوتاه و بلندی که بدون نقطه و حتا با آن، با یک واو بدنبال هم ردیف شده اند؛ بدون توجّه باینکه در زبان فارسی امروز، تقریبا ً واو استینافیه نداریم؛ برخلاف عربی.(شمارۀ ۲) یا مثلا ْ کثرت استفاده از جملات پرسشی که اغلب هم بصورت استفهام انکاری آمده اند. البته این پرسشها، گهگاه در پیشبرد روند داستان مؤثر هستند.

شاید بتوانیم مؤلفه های بالا را – تسامحا ً – بپذیریم که برای بیان حالات نادر بکار رفته اند؛ ولی سؤالی مطرح میشود: وقتی نثری را زورچپان بر یک قصّه تحمیل کرده ایم (آنچه بنظر من در "پل معلق" پُر واضحست)، آیا بکار بردن چنین تکنیکهایی، ارزش داستان را کمتر از پیش نمیکند؛ داستانی با نثری که بسختی بر آن سوار شده؟

مسألۀ آزاردهندۀ دیگر داستان، یکسره و پیوسته بودن آنست. در هیچ کجای کتاب – البته تا قبل از صفحۀ 80 – بخشهای داستان با علامت یا ستاره یا حتا یک اینتر و خط خالی ناقابل، از هم جدا نشده اند. این خواننده را سردرگم میکند.

همچنین در دو سه جا، آیاتی از قرآن۫ ضمن داستان آورده شده اند که تقریبا ً و در ظاهر، چندان ارتباطی با مطالب قبل و بعدشان ندارند.(شمارۀ ۴)

بهمۀ این قضایا بیفزایید عدم توانایی نویسنده در نوشتن دیالوگ میان شخصیتها. دیالوگها تقریبا ً در همه جای روایت، لحنی غیر یکدست دارند که بین گویش عامیانه و رسمی در رفت و آمدست و بالطبع، خیلی مصنوعی بنظر میرسد. شخصیتهای داستان هم – جز یکی دوتاشان – لحن مخصوصی ندارند و تنها با قرینه های لفظی و معنویست که گوینده مشخص میشود.(شمارۀ ۵)

از اواسط داستان و آنجایی که نادر به "تله زنگ" میرود، ناگهان چند شخصیت۫ یکجا وارد ماجرا میشوند که تا پایان داستان هم – جز یکیشان، یعنی سرگروهبان – آنجور که باید و شاید مجال پرداخت نمییابند.

منصفانه که نگاه کنیم، از نقاط قوّتِ – البته نسبیِ – "پل معلق"، تشبیهاتیست که هر از گاه در آن بکار رفته و – اگر دچار افراطهای معمول نویسنده نشوند – زیبا و بجا آمده اند.

در نهایت، باید این واقعیت را قبول کرد که افراط در نثر و محتوای این رمان بیداد میکند و نویسنده از هر چیز آنقدر بازی گرفته، که تمام محاسنش را – اگر داشته هم – از دست داده. شاید زیاده روی، بارزترین ویژگی "پل معلق" باشد. عجیب آنکه همین کتاب، سه جایزه برده: برگزیدۀ کتاب سال شهید حبیب غنیپور(82)، برگزیدۀ جشنوارۀ دفاع مقدّس(83)، برگزیدۀ جشنوارۀ قلم زرّین(83)؛ نامزد جایزۀ ادبی یلدا(۸۲) هم بوده است. جدّا ً چه قحط الرّجال، و البته قحط النسائی در ادبیات داستانی ما موج میزند!

پ.ن.: در "ادامه..." شاهد مثالهایی دربارۀ برخی موارد بالا، آورده شده.

ادامه نوشته

«من»ساز

چیست که مرا از دوستم و از اطرافیانم و شما و بقیۀ آدمها تمایز میدهد؟ بی شک افتراقی هست که مرا از شما و شما را از من و ما را از دیگری و او را از یکی دیگر جدا میکند و بما یگانگی میبخشد؛ امّا وجه این تفاوت کدامست؟ یعنی همانی که «من» میسازد؛ همان «هویت».

هویت، بتنهایی، واژۀ گنگیست و نیازمند تشریح که باید جوانبش برشمرده شود، تا بتعریف مشخصی از آن دست یابیم. البته از دیدگاههای گوناگون میتوان این مفهوم را بررسی کرد.

«از منظر فلسفۀ مابعدالطبیعه گفته شده است که اگر بخواهیم برای هر چیزی ادّعای «وجود» کنیم، باید ذیل یکی از این مقولات باشد: جوهر، خاصّه ای از خاصّه های جوهر، وضع امور، مجموعه و فرایند.» حال، بر این اساس که خود را «جوهر» بدانیم یا «فرایند»، بدو نوع هویت «ایستا» و «پویا» میرسیم.

اگر جوهر را بعنوان «من» بپذیریم، یعنی خود را موجودی شکل گرفته و بدون تحوّل و دگرگونی فرض کنیم، بهویت ایستا قائلیم. چنین نوعی از هویت – همان گونه که از اسمش پیداست – در گرو سکون وعدم تحرّک و تغییرست؛ چرا که لازمۀ تحوّل، تغییر در ویژگیهاست. بتعبیر دیگر، دگرگونی، سیر حرکت از یک جایگاه – با خصوصیات منحصر بخود – بجایگاهی دیگر و با ویژگیهای اختصاصی دیگرست. نگفته پیداست، «من» در طی این جابجایی، شکل پیشینش را از دست میدهد؛ و این یعنی بر باد رفتن هویت. پس عجیب نیست که چنین نوعی از هویت، با تغییر – چه مثبت و چه منفی – در تناقض باشد.

در ادبیات ما هم، گاه و بیگاه، ایستایی مورد تحسین قرار گرفته؛ که البته باید آنرا جدای از ترغیب بقناعت دانست. شاید – در پاره ای اوقات – فشار و خفقان یا حتا فساد موجود در جامعه، و بتبع آن رواج نوعی دم غنیمتی، شاعر را باین سو سوق داده باشد.
«از در خویش خدا را ببهشتم مفرست / که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس»

از سوی دیگر، با هویت پویا مواجهیم. هویتی که وجودش وابسته بفرایند و حرکتست؛ یک هویت دینامیکی. بر خلاف هویت ایستا، اینگروه، توقف و سکون را همتراز نابودی هویت میدانند. معتقدند که فرایند، یگانه عامل «من»سازست. یعنی انسان را فرایند میپندارند؛ بدین معنا که «من بهیچ چیزی از داشته ها، کرده ها و خواسته های خودم محدود نشوم و دل بآنها نبندم. نباید گمان کنم که خواسته های من یا داشته های من یا کرده های من، سرنوشت «من» را تعیین میکند.»

هنگامی که انسان را فرایند بحساب آوریم، طبیعیست که ثبوت و ایستایی، عامل از دست رفتن هویت باشد. اینگونه نگرش بانسان، همان چیزیست که در عرفان مدّنظر قرار میگیرد. سرتاسر ادبیات عرفانی ما، پُرَست از آثار و عبارات و جملاتی با همین مضمون. در این نوع از ادبیات، ایستایی، از متعلقات خاکی و زمینی و مادّیست و محکوم بفنا؛ و در مقابل، پویایی، از خصلتهای مربوط بروح متعالی.
«میل جان اندر ترقی و شرف / میل تن در کسب و اسباب علف»
«ما زنده بآنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست»

پ.ن.1:با نگاهی به هویت ایستا، هویت پویا، مصطفا ملکی، مدارا، شمارۀ دوّم، شهریور1387
پ.ن.2:عبارات درون گیومه، بنقل از اصل مقاله

از این گونه نوشتن

ده بار خودم را ميچلانم. بيست بار كش و قوس ميآيم. سي بار دهن درّه ميكنم. چهل بار بلند ميشوم و گوشه بگوشه و وجب بوجب اتاق و هال و پذيرايي و آشپزخانه و شايد حياط را گز ميكنم و قدم ميگيرم و دوباره برميگردم سر جاي اوّل: پشت ميز. چرا؟ تا بالاخره آن چهار خط مطلب را بنويسم و خلاص. بكنم اين دندان كرم خورده را و راحت شوم از موضوعي كه عين خوره افتاده بجانم و تا ننويسمش، ول كن نيست. بماند كه درِ خودكارم تمام شده – از بس كه جويده امش – و رسيده به تهش. و اين بكنار كه حجم خط خطي ها و فلشها و كادر و ابروها، چندين برابر – سرجمعِ – كلمات بدرد بخور و قابل خواندن روي كاغذست. و باز بيخيال اينكه كلّ موضوع و جذابيتها و ريز و درشت و بالا و پايينش، در اين هاگير واگير شهيد شده. خدا را شكر كه ميدانم ميخواهم چه بنويسم و دربارۀ چي! اگر نه كه بايد كرام الكاتبين را خبر ميكردم!

اوه اوه! چقدر خوش شانسم كه دارم روي كاغذ مينويسم. كامپيوتر را كه ديگر نگو. اخيرا ً چند باري كه هوس كردم مايحتوي ذهنم را يكراست تخليه كنم روي صفحات وُرد، چنان افتضاحي ببار آمد كه يا از بيخ و بن قيد مطلب را زدم؛ يا محصول آنقدر با تصوّرم فاصله داشت كه شك كردم خودم نوشته باشمش!

نميدانم چرا؛ ولي كار كه بكامپيوتر ميكشد، انگار كلّ تخيّل و خلاقيت من هم قفل ميشود. تبديل ميشوم بماشيني كه فقط بايد متن آماده بهش بدهي تا برايت تايپ كند. انتظارِ اظهار نظر و دخل و تصرّف و نوآوري هم نداشته باش كه بيجاست! انگار ابتكار، هنوز آنجايي برو بيا دارد كه صحبت از دستها و انگشتهاي جوهري باشد و كاغذ كاهي پر از خط خوردگي و خودكارهاي ته جويده شده و موهاي پريشان و درهم برهم – عينهو انيشتين – از زور چنگهايي که خورده اند!(رفقا ميدانند كه چقدر حال ميكنم در برگه هاي كاهي – يا پاپيروس بقول سهيل(!) – بنويسم!)

ايني كه ميگويم صددرصد و هميشگي نيست البته. تا چند وقت پيش، اساسا ً كاغذ و قلم را بعنوان نوشت افزار قبول نداشتم. فقط بايد پشت كيبُرد مي نشستم تا ذهن و دستم بتكاپو بيفتد. خوبيش اين بود كه هرچه دربارۀ موضوع بذهنم ميرسيد، درنگي نداشت؛ یکضرب نوشته میشد و نهایتا ً هم، نتیجه راضیم میکرد. بیشتر پستهای "دوستانه" اینطور خلق شدند. آن موقع – دقیقا ً برعکس الان – نوشتن روی کاغذ، مصیبت عظما بود و آنیما(!) را تا کجا در گل فرو میبرد. ولی از یک وقتی – که نمیدانم کِی بود – ببعد، ورق برگشت. تایپ روز بروز منفورتر شد و سیستم سنتی دست نویسی دم بدم مقبولتر.

این یک طرف قضیه است؛ و گریزم از نوشتن، سوی دیگرش. بی ربط هم نیستند اتفاقا ً. شاید دوّمی باعث و بانی اوّلیست: مقبولیت یک خط در میان وُرد و پاپیروس، برای فرار از اصل مطلب و جان کلام؛ یعنی نوشتن!

با این همه، نصفه شبها که نه کسی دور و برم میچرخد تا مشغولم کند و نه کار و برنامۀ خاصّی دارم، میمانم بدون بهانه. پس اگر قرارم بر نوشتن چیزی باشد، در همین ساعات عملی میشود. این البته، مخصوص اوقات خانه نشینی است.

در ادامۀ کشف اماکن دانشگاه و کاربریشان، مدّتیست جایی را یافته ام که خواه ناخواه مجبورم آنجا، اگر نمیخوانم، چیزی بنویسم: تالار قرائت طبقۀ سوّم دانشکده. عجیب جان میدهد برای خواندن و – بیشتر از آن – نوشتن! جایی که – حکما ً بخاطر جوّش – فکرها و تصوّرات ذهنی، خیلی زودتر خودشان را در قالب کلمات و جملات جا میکنند و خودکار را وامیدارند تا ورقها را سطر بسطر آبی کند و پایین بیاید؛ و بالنتیجه از دیدن حاصل دسترنج، زودتر و بیشتر لذت ببری! جایی که بنشینی و خودکار دست بگیری و فکر کنی و بدنبال کلمه های مناسب، ذهنت را شخم بزنی و با کشفشان، حسابی کیف کنی! جایی که اذن دخولش، خداحافظی با یللی تللی و ولگردی و اتلاف وقتست. چقدر خوب که اینجور جاها، در این وانفسای هرزه گردی و بیماری بیعاری، هنوز هم پیدا میشوند و بداد میرسند!

***
کمابیش مرتبط با نوشتن و ننوشتن و بهانه تراشی در "دوستانه":
     و من وبلاگ نویس شدم
     دوباره
     عید شما مبارک
     وعدۀ سر خرمن: ممنوع!
     من و نقش و نگارش

بالاتر از سیاهی

الان، در حال حاضر، بهترین اتفاقی که ممکنست در دانشگاه برای ما بیفتد، اینست که ثبت نام شویم. و البته بعد از آن، بهترین اتفاق، ثبت نام نشدنمان است!:)
در هر صورت، بهترین در شرف وقوعست!:)

واکنش اوّل؛ واکنش دوّم

اپیزود اوّل:

«توپخونه؟»
تاکسی خالی می ایستد و جلو سوار می شوم. در نهایت تعجّب – که کم مانده شاخهام در بیاید(!) – راننده، تاکسیمتر را روشن می کند! تا مقصد، هنوز خیلی بانصافش خوش بین نیستم؛ چون همه مدلش را دیده ام.
رسیده ایم میدان امام خمینی. پیاده می شوم و 1000تومانی را براننده می دهم. تاکسیتر می گوید:431تومان. می پرسد:«کرایه اش چقدره؟» «400تومن می گیرن؛ البته تاکسیمتر شما 430تومن نشون می ده.» راننده می خندد و 600تومان را بر می گرداند.

***
اپیزود دوّم:

«انقلاب؟»
تاکسی خالی می ایستد و جلو سوار می شوم. سه نفر هم عقب می نشینند. هفتصد هشتصد متر جلوتر، دو نفر پیاده می شوند. کرایۀ 150 تومانی را ازشان 200 تومان می گیرد.
رسیده ایم انقلاب. پیاده می شوم و 500تومانی را براننده می دهم. عوضش، 100 تومان بقیه می دهد. «کرایه اش 300تومنه.» یکی از دوتا 50تومانی جلوی داشبورد را هم ببقیۀ پول اضافه می کند. دوباره می گویم:«کرایه اش 300تومنه؛ اون یکی رو هم بده.» زیر لب چیزی می گوید و یاعلی؛ می رود!
یادم می افتد که وسط مسیر، خانمی پیاده شد و بدون دادن 200تومان کرایه اش رفت. داد و بیداد راننده هم راه بجایی نبرد!
راننده، زیادی زرنگ بود، نه؟!:)

باران

دلم گرفته؛ خیلی خیلی زیاد. دارم از غصّه می ترکم. نمی دانم چرا. نمی دانم غصّه ام از چیست و این اندوه و پژمردگی کوفتی از کجا آمده و این طور چنبره زده دورم و کم مانده تمام استخوانهام را خرد کند. عین بختک افتاده روی تمام زندگی ام؛ افکارم، کردارم، حرفهام، برخوردهام، حتا سلام و احوالپرسیهام.

 قبلتر، توی همچین شرایطی، پناه می بردم به مطالعه؛ حالا از هر نوعی که می شد. مُسکِن خوبیست؛ یعنی بود. تا وقتی گرم خواندن بودم، خیالم راحت می شد از همۀ این نگرانیها و دلگرفتگیها. ذهنم تخلیه می شد از هرچه فکر دل آزار و روح گزا و یأس آور که هست. یک آرامبخش واقعی؛ ولی فقط یک آرامبخش. حالا حتا این مُسکِن درجه یک و همدم راهگشای لحظه های دشوار هم فلج شده و بی خاصیت. نه کتاب علمی و تخصّصی، نه داستان و رمان، نه شعر کهنه یا نو، نه مجله، نه روزنامه، نه وبلاگ و اینترنت؛ دیگر هیچکدام کارایی ندارد؛ بی اثرِ بی اثر. اصلا ً رغبت هم نمی کنم بروم سراغشان. پاک ریخته ام بهم؛ درب و داغون، قر و قاطی.

سر کلاس که می نشینم، موبایل و ساعتم را می گذارم جلوی میز؛ هر دو دقیقه یکبار نگاهشان می کنم. ای کاش چشم باز می کردم و می دیدم کلاس تمام شده؛ ولی مگر می شود؟ باز هم قبلا ً بهتر بود. حدّاقل مجله ای کتابی چیزی می خواندم و خلاص: کلاس می گذشت. یا اگر حوصله ی فکر کردن نداشتم، جزوه می نوشتم؛ ریز به ریز و واو به واوی که از دهان استاد خارج می شد.

اوضاعم خیلی بی ریخت شده. بعضی از دور و بریها هم که نمک روی زخمند. حالم را بهم می زنند با ادا و اطوار مسخره شان. مثل آن ماچه الاغ که...؛ ولش کن مفلوک را.

دلم گرفته، بدجوری هم گرفته. اساسی رفتم تو قبض. قبض که مال عرفاست. مرا چه به قبض؛ من همان دلم بگیرد بهتر است. یاد شبی میفتم که نتایج المپیاد اعلام شد. در راه برگشت، توی تاکسی، با روح اله چشمهامان را دوختیم بهم. چند وقتی بود که فکر هم را از چشمها می فهمیدیم. با هم خواندیم:«شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش / که تا یک دم برآسایم ز دنیا و شر و شورش».

و عجب غزلی؛ التیام بخش! ولی کار من از اینها هم گذشته. نمی دانم چه کنم. نمکها همه گندیده. این بغض سنگین دست از سرم بر نمی دارد. همراه هر لحظه و هر جایم شده. دلم می خواهد کسی را پیدا کنم که مثل خودم باشد. نه، مثل خودم نباشد؛ امّا درکم کند؛ فقط همین. بغلش کنم، سرم را روی شانه اش بگذارم و آنقدر گریه کنم تا دلم آرام شود. این آخرین امید است. آسمان با آن عظمت هم هر وقت می گیرد، فقط با یک گریۀ درست و حسابی باز می شود و دوباره آفتاب را به دلش راه می دهد. ولی افسوس ... افسوس که چنین کسی نیست تا این محنت و رنج را از روحم بشوید و با خود ببرد ... افسوس.

دلم گرفته؛ دلم تنگ شده. دلم خیلی تنگ شده. امّا ای کاش کسی به من می گفت چرا و به خاطر چی. ای کاش... خوشحالم که از «پوچی» بدم می آید، وگرنه می گفتم به پوچی رسیده ام. نمی دانم چه «کار» باید بکنم. از بحران هویت هم بدتر است؛ اینکه ندانی. نتوانی گذران عمرت را سامان بدهی و مدام در جبر باشی و تابع یکسری باید و نبایدها. و بعد در یک لحظه، همۀ آنچه فکر می کردی با داشتن شان بُرده ای، جلوی چشمهایت رنگ ببازند و جیفۀ پست و توخالی شان را نشانت دهند. و فوجی از علامت سؤال جلویت برقصند، بدون جوابی که داشته باشی. و در این میان، یکباره به خودت بیایی و ببینی هدف را فراموش کرده ای و راه مقصود گم شده؛ و تو مانده ای بی همدم و مونس و یار و مددکاری که لااقل دلداریت بدهد.

باز هم مجبورم؛ مجبورم که خودم، یک تنه این بار را به دوش بکشم ... و من نمی توانم. یک انگیزه می خواهم. یک نیروی محرّک. یک پتانسیل با ولتاژ بالا که شارژم کند؛ که در این هزارراهی گمراهی و گیجی، هدایتم کند.

جرقه ای ذهنم را در می نوردد:«هرکس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدّت اندوهناک شود.» صدام را می شنوی خداااااا...

پ.ن.1: این را چند روز پیش، در دانشگاه نوشتم؛ مربوط به آن لحظه ام.
پ.ن.2: این متن، هیچ ارتباطی با پست قبلی ندارد.
پ.ن.3: جرقه، به نقل از مصطفا مستور، روی ماه خداوند را ببوس.

لذت شکست

پارک دانشگاه را می آیم به طرف دانشکده. چشم دوخته به آسفالت، با آشغال بیسکوییتِ توی دستم بازی می کنم. دارم فکر می کنم دربارۀ موضوعی؛ رویکرد دینی و شرعی به قضیه، علیرغم رواج چشمگیرش و تناقضاتِ – دیگر۫ – معمولِ امروز با آن. کشمکش درونی ام ادامه دارد ... شکست می خورم ... و پیروز می شوم!

برای اوّلین بار در عمرم، با تمام وجود حس می کنم که یکی از محکمترین بنیانهای فکری ام، از بیخ و بن متزلزل شده! توانسته ام خودم به سادگی یک لگد حسابی بزنم به همۀ معتقداتم در آن حیطه و با چشم شک و تردید نگاهشان کنم! و نمی دانید چه لذتی دارد وقتی آدم، خودش۫ خودش را شکست دهد!:)

پ.ن.: البته که شک مقدّمۀ یقین است؛ ولی پرتگاه گمراهی هم هست!

حواشی تشییع

پیش از آغاز:
اوّل از همه، تسلیت به بهانه ی فوت طاهره صفارزاده. امروز پیکرش از مسجد دانشگاه تهران تشییع شد و بالطبع، ما هم در این مراسم شرکت کردیم. از آنجا که معمولا ً همیشه حاشیه از اصل جذابتر است، چند مورد از حواشی مراسم امروز که توجّهم را جلب کرد، می نویسم.

***
1-
وقتی رسیدیم، صدای «الصّلوه... الصّلوه...» از بلندگوی مسجد دانشگاه بلند شد. داشتیم کفشهامون رو توی کیسه میگذاشتیم، که سیاوش بلند بلند شروع کرد:«اِاِاِ ... نکن همچین ... این یارو چرا اینجوری می کنه؟ ... عموجون کفشاتو بکن لااقل ...» برگشتم: مرد 40-45 ساله ای که داشت میدوید توی مسجد دانشگاه؛ منتها با کفش! این به کنار؛ برداشته بود یک کیسه ی کفش کرده بود پاش که مثلا ً مسجد رو به گند نکشه!:) در همین حین، یک دفعه کیسه از پاش دراومد و چیزی نمانده بود عموجون با مغز بیاد زمین!(در طلب دوستان، ما قدم از سر کنیم / راه به جایی نبرد آنکه به اقدام رفت!)

2-
نماز میّت به امامت آقای دعایی اقامه شد. این دوّمین بارم بود که نماز میّت می خوندم. خیلی نماز خوبیه: نه وضویی، نه رکوعی، نه سجده ای؛ فقط وایسا و بگو «الله اکبر». تازه با کفش هم می شه خوندش.(لابد عموجون هم به همین دلیل با کفش داشت می رفت تو مسجد!) جالب بود. 90درصد ملت یحتمل بار اوّلشون بود؛ مثل سیاوش! به خاطر همین عین نمازهای یومیه، یک متر از نفر جلویی فاصله گرفته بودند. ندیدم که مهر هم گذاشتن یا نه؛ ولی وسطش یه عدّه نماز رو با دعای کمیل قاطی کردن و دعا و ذکر خوندن!

3-
وقتی فهمیدم دکتر فضیلت با نیم ساعت تأخیر میاد سر کلاس، برگشتم مسجد؛ البته این بار با جناب خاکی. وقتی نشستیم، دقت کردم دیدم هفت هشت ده تا دوربین رفته تو صورت یه آقایی که دو ردیف جلوتر از ما بود. خاکی گفت:«قزوه است؟» نیمرخش رو نگاه کردم:«نه، عمو صفاره؛ وزیر ارشاد!» یک دفعه خاکی بلند شد:«بدو، پاشو بریم یه جای دیگه. الان می افتیم تو پس زمینه ی این عکس و فیلمها، بعد بیا و درستش کن!» راست می گفت. خدا رو شکر به موقع متوجّه خطر شدیم!

4-
فقط فضا رو فرض کنید: جنازه مونده رو زمین. صاحبان عزا همه به شدّت ناراحتن. کلی آدم تو مسجد نشستند که هزارتا کارشون رو ول کردن، اومدن فقط به خاطر تشییع جنازه. اون وقت جناب موسوی گرمارودی رو فرستادن پشت تریبون، شعر طاهره صفارزاده رو تکنیک شکافی کنه! آخه آدمای حسابی، میّت رو زمین مونده، بعد شماها دارین درباره ی ویژگی های شعری و سبکی صفارزاده صحبت می کنید و مرتب شاهد مثال از این دفتر شعر و اون دفتر شعرش می آرین؟ بابا دست مریزاد! زهی انصاف و مروّت! مرحبا به وقت ناشناسی!

این هم از جملات گرمارودی بود:«شعر طاهره، تازه بعد از این باید شناخته بشه.» که خیلی درباره ی این جمله اش می شه حرف زد. ولی فقط یه چیز می گم: آخه مگه صفارزاده گهواره جنبونت بوده که بهش می گی "طاهره"، اون هم تو تشییع جنازه اش؟! سپهری رو شنیده بودیم بگن سهراب؛ آل احمد رو بگن جلال؛ فرخزاد رو بگن فروغ؛ امین پور رو بگن قیصر؛ ولی خدایی تا حالا نشنیده بودیم به صفارزاده بگن طاهره! احتمالا ً از این به بعد به برکت عزیزان، این مدلش رو هم خواهیم شنید! نمی دونم چرا ما اینقدر با مرده ها صمیمی هستیم!

آزادی دود و دشنام

پیش از آغاز:
اگر در این مطلب، گاه گاه، از حدّ ادب اجتماعی و عرفی تخطی کرده ام، ولو به اندازه ی اشاراتی کوتاه و گذرا به برخی لغات و واژه های رکیک، پیشتر معذرت می خواهم.

***
۱-
گوشم پر شده از الفاظ شریف مادر و خواهر. اوّلین بار است که از ته دل می خواهم برگردم و آنچه فحش ناموسی و خانوادگی در چنته دارم، بکشم به جان یارو. می خواهم بدانم این ها که اینقدر راحت درباره ی خواهر و مادر مردم اظهار نظر می کنند، نوبت ناموس خودشان که بشود، چه می کنند. باز هم همین طور، مثل آب خوردن رأی می دهند؟ برمی گردم، ولی ترجیح می دهم چیزی نگویم: پسرک معلوم نیست سنش 2رقمی شده یا نه، آن وقت عین نقل و نبات برای خانوده ی داور و مربّی و دروازه بان و کی و کی تعیین تکلیف می کند. 2تا استخوان دیگر بترکاند، چه می شود؟

۲-
شیپور گرفته دستش پسرک. هر چند دقیقه یک بار جیغ بنفشش را – درست زیر گوش من – درمی آورد. مثل جن زده ها از جایم می پرم. عصبانی نگاهش می کنم. می خواهم دهانم را باز کنم، که رضا آرامم می کند:«علی، ولش کن. بدتر می کنه.» من هم ناچار دق دلم را سر خود رضا خالی می کنم!

۳-
پرسپولیس گل می خورد. پک ها محکم تر می شود. دودکش ها جان می گیرند. تقریبا ً در دود و غبار گم شده ایم! خدا را شکر طبقه ی دوّم آزادی نشسته ایم. زیر سقف طبقه ی اوّل، به قطر یک متر دود جمع شده!
سیگارفروش از جلومان رد می شود:«سیگار بدم ... سیگار...» توی جعبه اش هم همه رقمی دارد: از بهمن57 تا Captian Black!
رو می کنم سمت رضا:«بگیرم برات؟!» رضا می خندد:«اوّل خودتو دریاب!» آرزو می کنم کاش من هم سیگاری بودم؛ لااقل تماشای بازی برایم عمل شاقه نبود: دارم در دود خفه می شوم!

۴-
داور سوت می زند. بازی مساوی تمام شده. دور و بری ها یک صدا غزل خداحافظی را زمزمه می کنند:«توپ، تانک، فشفشه ... داور ما کـ...ـه ...»!
آرام آرام به طرف در ورزشگاه می رویم. بحث های کارشناسی داغ است. امیر قاطی است از دست داور. برعکسش رضا؛ کاملا ً راضی از نتیجه. همین است که صحبت شان بالا می گیرد. هر از گاهی گوشه و کنایه ای هم می زنند به داور و کمکش و مربّی ها و ... . عنایت تماشاگران هم نسبت به اعضای خانواده ی دست اندر کاران بازی، در طول مسیر خروج کماکان ادامه دارد. خسته شده ام از حرف های بی سروته شان. بلند می گویم:«یک کلمه دیگه درباره ی بازی حرف بزنید، هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.»

***
ناراحتم. چرا اینقدر سهل و ساده هر چه دلمان می خواهد و به زبانمان می آید، به دیگران نسبت می دهیم؟ حال آن که حاضریم مادر طرف را به عزایش بنشانیم، اگر همین ها را کسی به خودمان بگوید. و چرا این اندازه راحت به حریم هم تجاوز می کنیم؛ بدون این که اجازه ی چنین دخالتی به دیگران درباره ی خودمان بدهیم؟