قحط استاد – 2
پیش از آغاز: بخش قبلی
***
شاید حرفهایی از این دست زیاد بگوشمان خورده باشد که:«ای داد! ای بیداد! ای هوار! بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! علم بفنا رفت!» چرا؟ «فلان استاد یا بهمان عالم و دانشمند، فوت کرد.» اخیرا ً دربارۀ بازنشستگی اساتید دانشگاهها هم، گروهی همین کولی بازیها را درآورده اند.
اوّلا ً این سخن اساسا ً درست هست یا نه؛ و بعد اگر هست، چرا؟
1-
احساس میکنم – همانطور که در مطلب قبلی هم گفته شد – تابو ساختن از پیشکسوتان هر عرصه، باین نوع از نگرش دامن میزند. بزرگ کردن و بزرگ خواندن زیاد از حدّ یک استاد، آنجا که از واقعیت فراتر رود، ماحصلی ندارد، جز گم شدن و در سایه رفتن گروه عظیمی از شایستگان. وقتی توجّه همه تنها بیکی-دو نفر باشد، قابلیتها و استعدادهای دیگرانی که گمنامترند، نادیده گرفته میشود. شاید همین عامل۫ کمابیش سبب دلسردی و بی رونقیِ نابجای کار این دسته باشد. پس آیا این خود ما نیستیم که مستعدّان را نابود و بی انگیزه میکنیم و بعد هم فریاد "هل مِن ناصر"مان بلندست؟
قطعا ً کسانی هستند که بواقع خلف صدق پیشکسوتان و درگذشتگان باشند. این دریغ و حسرت گفتنهای افراطی، هم اینها را کمرنگ میکند و هم نوعی توهینست بهمان بزرگانی که سنگشان را بسینه میزنیم. وقتی میگوییم فلان استادی که برحمت خدا رفت، «خداوندگار» حیطۀ علمیِ تخصّصیش بود و جای خالیش را هیچکس نمیتواند پر کند، دو معنی آشکار دارد:
یا آن دانش احتمالا ً در حال انقراضست و جز استاد مذکور، کس دیگری در آن فیلد فعّالیت ندارد؛ چون میگوییم «بدون حضرت استاد، این علم یتیم و ابتر میشود.» پس حتما ً ایشان، تنها بازماندۀ آن رشته بوده!
یا شاید حوزۀ پژوهشی حضرت استاد، اساسا ً «علم» محسوب نمیشود؛ بیشتر تفریح و بازیست! چرا که درآوردن ته یک رشتۀ علمی، بخاطر «علم» بودنش، حرف بیمعناییست! مگر علم هم اوّل و آخر و سر و ته و آغاز و انجام دارد؟!
2-
پروسه هایی از نوع بالا را، باین نحو شاید بتوان توجیه کرد: در گذشته، یعنی دورانی که دانش و هنر بمراتب محدودتر و مهجورتر بوده، کسی که یکی-دو اثر برجسته – نسبت بزمانۀ خود – خلق میکرد، نام و آوازه اش چنان فراگیر میشد و دهان بدهان میچرخید و استاد بقدری بالا و بالاتر میرفت، تا آنجا که تبدیل شود به «بت»! ولی در شرایط کنونی که عرصه بشدّت فراخ شده و عرصه گردانان مرتبا ً رو بازدیادند، طبیعیست آفریدن اثری آنطور متمایز، خیلی خیلی دشوار میگردد. بالنتیجه، رسیدن بشهرتی از آن دست، تقریبا ً ناممکنست. بهمین دلیل هم حسّ فقدان استادِ قابل اعتماد و کار۫بلد، افزایش پیدا میکند. حال آنکه واقعا ً اینطور نیست؛ بلکه شاید خیلی از گمنامان، بسیار متخصّصتر از مشاهیر باشند.
3-
فرض دیگرِ ابتدای مطلب – که خیلی هم بیراه نیست – نبود جانشینست برای قدما. این موضوع دو علت دارد: یکی خود دانشجوهایی که قرار بوده جایگزین قبلیها باشند؛ دیگری محیط دانش اندوزی و آنها که مسئولش بوده اند. این حقیقت دارد که دانشجوی بیرگ و بیبخار در محیطهای دانشگاهی کم نیست؛ اتفاقا ً خیلی هم زیادند! بیهوده است انتظار آدم حسابی شدن این گروه. البته رویکرد دیگری هم هست که نمیتوان نادیده اش گرفت: چنین افرادی در همۀ ادوار بوده اند و خواهند بود؛ تنها منحصر بزمان ما نیست. پس نمیتوان این موضوع را بتنهایی دلیل دانست.
امّا پای دیگر قضیه. آیا یکی از مهمترین وظایف همین استادان عزیزتر-از-جان، تربیت شاگرد و حرکت دادن دانشجوهایشان بسوی پیشرفت و کارهای نوآورانه نیست؟ امروز در محیطهای علمی واقعا ً کمتر کسی پیدا میشود که چنین جهتگیرئی در برخورد با دانشجوها داشته باشد. تعداد زیادی از استادان ترجیح میدهند همان اندیشه ها و محتویات ذهنشان را – درست یا نادرست، کامل یا ناقص، سره یا ناسره – بدانشجو بقبولانند. کدام استادیست که از شاگردانش «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» بخواهد؟ «فکر» و «تحقیق» و «تحلیل» نیاز بتمرین و یادگرفتن دارند. و چه جایی مساعدتر از دانشگاه و امثال آن؟ ولی خیلی از این آموزگارها که بعضا ً ازشان تابو ساخته ایم، این موضوع را درک نمیکنند. این خطر را بشاگردها تذکر نمیدهند. پس چه انتظاری داریم که در آینده – و حتا همین الان – علم و هنرمان شکوفا و پویا شود؟ بیجا نیست؟! مادامی که توپ را فقط در زمین دانشجو ببینیم و قصوراتمان را ندید بگیریم، آب از آب تکان نمیخورد.
