یک سال بی تو
پارسال. تقریباً همین ساعتی که الان دارم این چند خط را مینویسم. آن پیامک کذایی. آن خبر دردناک. تداعی خاطرات سالهای دبیرستان. آبنباتهای پایان هر نیمسال. کارتهای صد و هزار آفرین. کتاب زبان انگلیسی. عکسها. «نخود لپّه عدس ماش، شادونه کنجد خشخاش [بخوانید کشکاش]». بغضی که شکست. اشکهایی که از پشت مژهها جوشید و روی گونهها غلطید و چکید روی بالکن.
فردایش، جمعه بود؛ مثل امروز. همه توی حیاط دبیرستان بودیم برای خداحافظی. آقای احمدی پشت جنازه حرکت میکرد. فرزان بههقهق افتاده بود. آقای غریبی به پهنای صورت اشک میریخت. علیرضا فاتحه میخواند. آقای مسافر تسبیح میچرخاند. سعیدینیا کنار ایستاده بود. «بیاید با معلمتون خداحافظی کنید.» نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم. حسین و سیاوش و احمد و امین و صفا و نادر و عطا و روحالله و امیرحسین و خیلیهای دیگر. نماز خواندیم و با معلممان خداحافظی کردیم. معلم ما بچّه نداشت؛ ولی بهاندازۀ عمر علامهحلی پسر داشت.
***
پنجشنبه، وقتی آگهی برنامۀ یادبود روز چهارشنبۀ استاد ساعتی را روی تختۀ دفتر دبیران حلی2 دیدم، حسابی حالم گرفته شد که دیروز مدرسه نبودهام. کمی هم گلهمند شدم از دوستانی که میدانستند و خبری ندادند.
خدای بیامرزدش که هنوز هم، صدایش توی گوشم است؛ نگاههایش توی ذهنم؛ راهرفتنش در حافظهام؛ کیف جادوییش جلوی چشمم؛ و لبخندش روی دلم. ای کاش میدانستم بهاین زودی از بینمان میروی؛ شاید خجالت را کنار میگذاشتم. شاید آن سالی که توی دفتر دبیران دبیرستان کنارت ناهار میخوردم، حرف دلم را میزدم که «ما را ببخش بهخاطر اذیتهامان»؛ که «دوستت داریم»...
پ.ن.۱: ساعتی با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت
پ.ن.۲: برای شادی روحش فاتحهای بخوانیم.