اتوبوسی – 2

روی صندلی محبوبم نشسته ام. خیلی خلوت نیست. چند نفری سرپایند. نگاهم رفته توی «همشهری جوان»، که صدای مردانۀ بلندی از جا میپراندم:«یکی اینو بگیره نیفته کف اتوبوس گردنش بشکنه.» سرم را بلند میکنم و ایضا ً بقیه. در یک لحظه همۀ چشمهای مرد و زن و نشسته و ایستاده برمیگردد بوسط اتوبوس: پسری پانزده-شانزده ساله روی صندلی خوابش برده و گردنش کج شده روی شانه اش و تنش خمیده بیرون از صندلی.

در همین حین، انگار کسی نیشگونش گرفته باشد، پسرک از خواب میپرد. حسابی کُپ کرده. چهل جفت چشم زل زده اند توی صورتش! کمی هاج-و-واج اطراف را نگاه میکند. بعد همانطور گیج-و-گول، خودش را وارسی میکند که یک وقت جائیش عیب و ایرادی پیدا نکرده باشد. توی صورتم که نگاه میکند، نمیتوانم خنده ام را بخورم! :) بقیه هم دارند میخندند؛ باصدا یا بیصدا. کم کم خودش را جمع میکند. حالش که جا میاید، دوباره میگیرد میخوابد!

پ.ن.: مراقب باشید کِی و کجا و چطوری میخوابید!

پیشینه: اتوبوسی – 1

عکس سی سالگی

پیش از آغاز:
بیست و دو بهمن امسال را دوربین بدست بودم، لای جمعیت. بعنوان تجربه، جالب بود. این هم چندتائی از نتایجش.

***

پیرمرد راضی نمیشد ازش عکس بگیرم. ولی در عوض خانمی که همراهش بود – احتمالا دخترش – اصرار داشت که:«نه، اشکالی نداره که. بنداز آقا.» توی همین حرفها بودیم که آن یکی آقاهه – نفر سمت چپ – رسید و دست انداخت گردن پیرمرد و «بنداز، یادگاری میشه» و حاصل فیگورشان شد این عکس. [بزرگتر]

***

شهرداری بالای نرده های وسط خیابان آزادی، تابلوهای نقاشی، کنار هم آویزان کرده بود. اینطور برمیامد که باید نقاشانشان خردسال باشند. موضوع، عمدتا امریکا و اسرائیل و جنگ غزه بود. وقت برگشتن، آقا پسری را دیدم که داشت این بوم را سردست میبرد. نمیدانم از کجا برداشته بودش. احتمالا کش رفته بود! :) [بزرگتر]

***

خب البته راهپیمائی خستگی هم دارد؛ گم شدن و دنبال هم گشتن هم دارد. اینها چند نفری هستند که کنار زیرگذر خیابان آزادی را برای نفس تازه کردن یا منتظر بودن، گیر آورده اند. [بزرگتر]

***

وقتی بخواهی در همچین مراسمی دنبال سوژه بگردی یا جمعیت را در عکست برُخ بکشی، محتاج جای بلند و مرتفع میشوی؛ و کجا بهتر از پل عابر پیاده؟! اینجا یکی از پلهای نزدیک میدان آزادیست و آقای عکاس، دنبال شکار. [بزرگتر]

***

بعضی عکسها هم هست که آدم همین جوری باهاشان حال میکند؛ مثل این یکی. [بزرگتر]

***

خلق الله چپ چپ  و گاهی با تعجّب نگاه میکردند. لابد همه هم – شبیه آن چند نفری که بزبان آوردند – پیش خودشان میگفتند:«این بابا نشسته کف خیابون، داره چی کار میکنه؟!» این یکی از ثمرات زیر دست-و-پای ملت رفتنست! [بزرگتر]

***

معصومترین جلوه های امروز، همین چهره های کوچکِ بی-شیله-پیله بود. [بزرگتر]

عکسها: سیّدعلی عاملیان – تهران – بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت – دوربین: کنون ایکسوس ۹۵۰ آی اس دیجیتال.
Photos: Seyyed Ali Amelian – Tehran – February 2009 – Canon IXUS 950 IS digital

***
امروز بیکی از آرزوهای دیرینه ام رسیدم: اینکه گشت ارشاد توقیفم کند! :) منتها نه بواسطۀ لباس و سر-و-وضع؛ بخاطر عکس انداختن از وَنِ گشت ارشاد! موقع عکاسی غافل بودم از اینکه توی ماشین گشت، ده جفت چشم از پشت شیشه های دودی تماشایم میکردند! بعد از کار، خِرِ ما را گرفتند که:«عکاسی از ماشین پلیس ممنوعه.» البته خوش گذشت. بر-و-بچّه های باحال و باصفائی بودند. فرصت خوبی شد تا گپی با اهالی گشت ارشاد بزنم؛ هرچند آخرش عکس را پاک کردم.

صیغۀ احترام

میگفت:«بمن بگین یاشار.»
میگفت:«آقا باباته؛ من یاشارم.»
میگفت:«"شما" یعنی چی؟ من یه نفرم. وقتی منو صدا میزنی بگو "تو".»
میگفت:«چرا میگی "گفتین" و "خوندین"؟ داری با چند نفر حرف میزنی؟ یاد بگیر، عادت کن وقتی با یه نفر حرف میزنی، بگی "گفتی" و "خوندی".»

***
«... خواهشمندست دستور فرمایند تا نامۀ مذکور در روند اداری قرار گیرد. پیشاپیش از بذل مساعدت و همکاری ایشان کمال سپاس و تشکر را دارد ...»

***
«اگر خداوند حرکت از آن میکند که خصمان بدر بلخ جنگ میکنند، ایشان را آن زهره نبوده است که فرا شهر شوند که مردم ما بر ایشان چنان چیره اند که از شهر بیرون میآیند و با ایشان جنگ میکنند. اگر خداوند فرمان دهد، بندگان بروند و مخالفان را از آن نواحی دور کنند. خداوند را بهندوستان چرا باید بود؟ این زمستان در غزنی بباشد [...] و اگر خداوند برود، بندگان دلشکسته شوند. و بنده این نصیحت بکرد و حق نعمت خداوند را بگزارد و از گردن خود بیفگند. و رأی رأی خداوند راست.»
[بخشی از صحبتهای احمد عبدالصّمد، وزیر مسعود، در بازداشتن او از سفر بهندوستان در سال 431]
(تاریخ بیهقی، چاپ خطیب رهبر، ص 994)

«بنده این حکایت از آن یاد کرد تا خداوند عالم – خلد الله ملکه – بداند که بخشودن چون نیکو خصلتیست.»
(سیاست نامه، چاپ هیوبرت دارک، ص 199)

«[دمنه بشیر] گفت: نشاید که مَلِک بدین موجبْ مکان خویش خالی گذارد و از وطن مألوف خود هجرت کند.»
(ترجمۀ کلیله و دمنه، چاپ مینوی، ص 70)

***
با کسی رودرواسی دارید یا احترام زیادی برایش قائلید یا در نظر شما آدم بزرگیست؛ بهر جهت. بعید میدانم موقع صحبت رو-در-رو، چهارچشمی زل بزنید تو چشمهاش. غالبا در همچین شرایطی، آدمها سرشان را میندازند پائین یا بهر نحوی سعی میکنند مستقیم بطرف نگاه نکنند.

***
تا قبل یکی-دو قرن پیش، هیچ جا در زبان تداول، احترام را در تبدیل ضمیر و فعل مفرد بجمع نمیدانستند؛ هیچ جا. نمیدانم دقیقا از کِی فرانسه در فارسی رسوخ کرد؛ ولی احتمالا از همان وقت بود که بتدریج اوضاع و ملاک ادب و احترام در زبان ما اینجور شد. این، صیغۀ احترامِ فرانسویست. یاشار میگفت در فرانسه فعل و ضمیر را جمع میبندند برای رسیدن بجمله های محترمانه.

صیغۀ احترام فارسی اصیل، استفادۀ سوّم شخص عوض اوّل و دوّم شخص – هر دو – است؛ یعنی بوده. چند خطی که از متون قدیم بعنوان نمونه در بالا آورده شد، مثالهای خوبی هستند. هنوز هم ردّپائی از این شیوه را در پاره ای نامه های رسمی و اداری میبینیم. در حقیقت این نوع از احترام، بسیار شبیه حالتیست که در برابر آدم بزرگ و مهمّی قرار میگیرد. همانگونه که آنجا ترجیح میدهید مستقیما باو نگاه نکنید، اینجا هم – در گذشته – ادب خود را با غیرمستقیم سخن گفتن نشان میدادند.

نفوذ زبانهای دیگر در فارسی، تا آنجا بوده که توانسته حتا نحوۀ احترام گذاشتن ما بهم را هم تغییر دهد!

پ.ن.: یاشار ترم دوّم سال دوّم راهنمائی، معلم انشامان بود. با هم کلیاتی دربارۀ داستان نویسی خواندیم.

لمح البصر

چند وقت پیش بودِ؛ بعد از نماز ظهر و عصر. آقای قرائتی صحبت میکرد. میگفت از یکی از ائمّه علیهم السّلام – شاید امام رضا علیه السّلام – پرسیدند چرا کسانی که میمیرند، بعضی چشمهایشان بازست و بعضی بسته. امام گفته بودند آنهائی که چشمشان بازست، وقت نکرده اند آنرا ببندند. آنهائی هم که چشمشان بسته است، فرصت باز کردنش را نداشته اند.

این، یعنی ممکنست فقط سی و چند سالش باشد. ممکنست دوتا بچّۀ دبستانی داشته باشد. ممکنست تو هم فقط ده-دوازده باری دیده باشیش. ممکنست فقط یک تصادف باشد. ممکنست نسبت نزدیکی هم با تو نداشته باشد. ممکنست فقط برادر شوهر خاله ات باشد. همین. مرگ در نمیزند.

ولی میتواند شوکه ات کند. میتواند تکانت دهد. میتواند – تلنگر که نه – لگدی بهت بزند که بفهمی مرگ در یک وجبیت جولان میدهد؛ حالیت کند مرگ چقدر نزدیک و دوش بدوشت شلنگ تخته میندازد. میتواند نخ نازک عمرت را جلوی چشمت بگیرد. میتواند بگوید شاید همین الان که چشمت را بستی، دیگر باز نکنی؛ و حالا که دوباره بازش کرده ای، فرصت بستن نداشته باشی. میفهمی؟

آهای! توئی که هر روز از چندتا خیابان و اتوبان بزرگ و کوچک رد میشوی. توئی که عادت داری لب جدول و لب پله و لب نرده بایستی. توئی که شبها زیر کتابخانه و کنار پنجره میخوابی. توئی که وقتی ماهی را با تیغ میخوری، حال نداری تیغش را از دهانت بیرون بکشی. توئی که بند کفشت باز میشود و زیر پایت گیر میکند و سکندری میخوری. توئی که آدمی؛ خدایت گفته:«کلّ نفسٍ ذائقة الموت.»

پ.ن.: زحمتی که ندارد؛ برای شادی روحش – و همۀ اموات – فاتحه ای بخوانیم.

ادبیات نوین معاصر

صحبت که از مشروطه و دورۀ معاصر و ادبیات معاصر ایران میشود، عموما چند کلمه خیلی توی ذوق میزنند: داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، شعر نو. این واژه ها بنوعی سرتیترهای اصلی ادبیات پس از مشرطه بحساب میایند و بمنزلۀ تابلو اعلانات آن. احتمالا الان وقت آنست که تغییری در این کلیشه ها ایجاد کنیم؛ پیش از آنکه تحلیلها و دسته بندیهایمان فاصلۀ زیادی از واقعیات ادبیات بگیرد.

با نگاه بتغییر و تحوّلات سریع این حیطه، آیا میتوانیم همچنان یک قرن پیش را «معاصر» بنامیم؟ شاید اصطلاح «ادبیات نوین» برای این دوره مناسبتر باشد. در جامعه شناسی تقریبا هر سی سال را یک نسل در نظر میگیرند. حال اگر این دیدگاه را در ادبیات داخل کنیم، عنوان «ادبیات معاصر» بیشتر برازندۀ حوزه های مختلف ادبی از حدود انقلاب ببعدست.

بهترست دیگر صادق هدایت و بزرگ علوی و نیما و امثال آنها را بمثابۀ شاخصهای ادبی «معاصر» معرّفی نکنیم. بنظرم اگر این گروه را جزو همان «ادبیات نوین» بدانیم و تمرکز معاصر پژوهمان را روی سی سال گذشته تنظیم کنیم، هم از قافله عقب نمیمانیم؛ هم روشنتر میتوانیم دربارۀ پسرفت یا پیشرفت در بخشهای گوناگون اظهار نظر کنیم.

نکتۀ دیگری هم هست. بخواهیم یا نخواهیم، انواع ادبی دیگری هم چند سالیست داخل ماجرا شده اند. اگر بخواهیم بررسیهای جامع املائی و ادبی و زبانی و زبانشناختی داشته باشیم، ناچاریم این انواع را هم لحاظ کنیم. انواعی که شاید – مثل روزنامه نگاری بعد از دوران مشروطه – تأثیرشان ده-پانزده سال دیگر پررنگ و ملموس و محسوس شود؛ یعنی وبلاگ نویسی، پیامک و تلویزیون – بعنوان عامل مؤثر از نگاه تأملات زبانی.

دو هفتۀ امتحانی

سی و دوتا سؤال تستی و بعد دوتا تشریحی؛ اوّلیش: «تلقی خود را از خدا بنویسید.» این بود امتحان معارف(1) بامزۀ ما!

***
امتحان رودکی-منوچهری؛ ده دقیقه بنُه صبح. جواب سؤال نهم را مینوشتم.
دکتر ترکی گفت:«خب دیگه کم کم پاشین. وقت امتحان ساعت نه تمومه ها.» برگۀ سؤالها را از زیر پاسخنامه کشیدم بیرون. فکر میکردم پانزده تا سؤال داریم؛ بیست و پنج تا بود! :)

«دارین چی مینویسین؟ نگران افتادن نباشین؛ این واحد دو ترم دیگه بازم ارائه میشه! پاشین. عکس پنج نفر آخرو میزنیم رو مجسّمۀ فردوسی!» از آن روز هر وقت میرسم جلوی دانشکده، چشم میچرخانم ببینم دکتر ترکی عکسم را زده یا نه! :)

***
سه- چهار نفر بیشتر نمانده بودیم. اهالی امتحان بعدی هم آمده بودند سر کلاس و جایشان را درست میکردند. سه برگۀ چهار صفحه ایِ جوابهای امتحان فرّخی-کسائی را – میکند بعبارتی دوازده صفحه – روی هم گذاشتم و دادم بدکتر حاجیان:
- استاد من ترم بعد مسعود سعد با شما برداشتم.
- اشتباه کردی! [از آن خنده های معروف دکتر حاجیانی!]
- اختیار دارین. میخواستم ببینم منابع مسعود سعد چیه؟
- اساس کارمون دیوانه؛ ولی انوری میخونیم، عنصری میخونیم، "مفلس کیمیافروش" دکتر شفیعی میخونیم، جلد دوّم "تاریخ غزنویان" هم هست.
- استاد، جلد دوّمشو که همین الان امتحان دادیم!
- آره، بهتون اشتباه گفته بودم! باید جلد اوّلشو برای فرّخی میخوندین. جلد دوّم مال مسعود سعد بود! [باز از همان خنده ها:)]
- عجب! من گفتم چرا یه بارم از فرّخی اسم نیاورده!
و توی دلم ادامه دادم: «نوکرتم، چقدر زود یادت افتاد اشتباه دادی!»

***
چند دقیقه ای میشد که نفر آخر رفته بود و توی کلاس من بودم و
دکتر مجد:
- آقای عاملیان، بسّه دیگه. چی داری مینویسی؟!
- راستش استاد اونقدر ما رو از وضع نمره دادن ترسوندین، دیگه هرچی میدونم دارم مینویسم!
... دقائقی بعد ...
- آقای عاملیان، ولش کن! هرچی نوشتی بسّه.
- یه سؤال مونده همش.
- هنوز یه سؤال مونده؟! دیگه ده دقیقه هم از وقت گذشته.
... و باز چند دقیقۀ دیگه ...
«آقای عاملیان من رفتم. خودت برگه تو بیار بده دیگه.» و از در کلاس رفت بیرون! وسطهای راهرو طبقۀ دوّم بهش رسیدم. «بفرمائین. خلاصه ببخشید معطل شدین، شرمنده.» امتحان خوبی بود؛ نوزده شدم!

***
تا حالا قواعد عربی(1) این ترم تنها درسی بوده که از تمام شدن امتحانش ناراحت بوده ام؛ چون میدانستم دیگر فرصتی نمیشود با حاج آقا حکیم کلاس داشته باشم. هرچند سرجمع دو جلسه و نیم سر کلاسش بودم، ولی همان کافی بود که بفهمم چه آدم نازنینی است.

***
«خدایا من ویژگیهای تاریخ ادبیات صفا رو از کجا دربیارم؟ مگه دربارۀ عنصری هم کسی کنفرانس داده بود؟ اوّلین کتابها بنثر پارسی دری؟!» واکنش اوّلیه ام بسه تا سؤال امتحان تاریخ ادبیات اینجوری بود! البته طبق معمول کار نشد ندارد. اینست که دربارۀ هرکدام، همۀ آن چیزی را که میدانستم با تمام جزئیات نوشتم! امید واثق دارم بسیستم نمره دهی وجبی! :)

مثلا دربارۀ عنصری:«... البته عنصری علیرغم شهرتش درمیان اطرافیان، چندان محبوب نبود. چنانکه شاعری در سوگنامۀ خود در رثای فرّخی، عنصری را پیر دیوانه ای میخواند که از زنده بودنش هر لحظه زیانی تولد میکند؛ حال آنکه فرّخی جوانی بود که وجودش همواره مایۀ سود بود ... خاقانی در قصیدۀ هجویۀ سی و چهار بیتی خود باین موضوع اشاره کرده است:«شنیدم که از نقره زد دیکدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصری» ...»

***
خانم تاشماتاوا – همکلاسی روسیمان – که روی صندلی بغلی من نشسته بود، برگه اش را داد تا من بمانم و
دکتر فضیلت. دوتا برگۀ پاسخنامۀ قابوسنامه-سیاست نامه را گذاشتم توی هم و بلند شدم و برگه را تحویل استاد دادم:
- خسته نباشین.
- قربان شما. سؤالا چطور بود؟
- سؤالا که خوب بود. فقط قسمت الف که گفته بودین «ویژگیهای ادبی و زبانی» همون معنی لغات و تشبیه و ایناس دیگه؟
- بله؛ اگه نکتۀ خاصّی داشته. مثلا اینکه شصت رو با سین نوشته، نه با صاد.
- جدّا! شصت با سین بود؟ من فکر کردم با صاده!
- خب البته الانم میتونین اگه بخواین چیزی اضافه کنین.
- بله، چشم، حتما! :)

***
تاریخ زبان فارسی؛ تنها جائی که دلم خواست با بچّه های گروه یک، این درس را با حمیرا زمرّدی میگذراندم! وقتی استادتان رئیس گروه زبان و فرهنگهای باستانی باشد، احتمالا باید توقع داشته باشید که جزو سؤالها سه تا کتیبۀ فارسی باستان و اوستائی و پهلوی اشکانی را ببینید برای ترجمه بفارسی روان؛ یکی سه نمره!
البته اعتراف میکنم که
دکتر دهقی استاد خیلی خوب و باسوادیست؛ ولی اصلا انتظار همچین امتحانی را بعنوان خط پایان کورس امتحانها نداشتم.

پ.ن.: آخی! بالاخره این امتحانهای فرسایشی تمام شد تا فرصت شود نفسی تازه کنیم! :)

فرصت

خیلی وقتها میشود که آرزو میکنم هر چه زودتر – اصلا ً همین فردا – برسد روزی که ماشین زیر پایم باشد برای این ور و آن ور رفتن و خیابانهای تهران و یا شاید جادّه های ایران را – متر که نه – کیلومتر کردن!

ولی خیلی زود یادم میفتد که هر وقت توی ماشین کنار دست بابام یا مامانم یا حتا راننده تاکسی غریبه نشسته ام، دلم میسوزد برایشان که این موقعیت فوق العاده برای کتاب یا مجله خواندن یا هر کار مفید دیگری را فقط بخاطر «رانندگی» از دست میدهند!