سی و دوتا سؤال تستی و بعد دوتا تشریحی؛ اوّلیش: «تلقی خود را از خدا بنویسید.» این بود امتحان معارف(1) بامزۀ ما!
***
امتحان رودکی-منوچهری؛ ده دقیقه بنُه صبح. جواب سؤال نهم را مینوشتم. دکتر ترکی گفت:«خب دیگه کم کم پاشین. وقت امتحان ساعت نه تمومه ها.» برگۀ سؤالها را از زیر پاسخنامه کشیدم بیرون. فکر میکردم پانزده تا سؤال داریم؛ بیست و پنج تا بود! :)
«دارین چی مینویسین؟ نگران افتادن نباشین؛ این واحد دو ترم دیگه بازم ارائه میشه! پاشین. عکس پنج نفر آخرو میزنیم رو مجسّمۀ فردوسی!» از آن روز هر وقت میرسم جلوی دانشکده، چشم میچرخانم ببینم دکتر ترکی عکسم را زده یا نه! :)
***
سه- چهار نفر بیشتر نمانده بودیم. اهالی امتحان بعدی هم آمده بودند سر کلاس و جایشان را درست میکردند. سه برگۀ چهار صفحه ایِ جوابهای امتحان فرّخی-کسائی را – میکند بعبارتی دوازده صفحه – روی هم گذاشتم و دادم بدکتر حاجیان:
- استاد من ترم بعد مسعود سعد با شما برداشتم.
- اشتباه کردی! [از آن خنده های معروف دکتر حاجیانی!]
- اختیار دارین. میخواستم ببینم منابع مسعود سعد چیه؟
- اساس کارمون دیوانه؛ ولی انوری میخونیم، عنصری میخونیم، "مفلس کیمیافروش" دکتر شفیعی میخونیم، جلد دوّم "تاریخ غزنویان" هم هست.
- استاد، جلد دوّمشو که همین الان امتحان دادیم!
- آره، بهتون اشتباه گفته بودم! باید جلد اوّلشو برای فرّخی میخوندین. جلد دوّم مال مسعود سعد بود! [باز از همان خنده ها:)]
- عجب! من گفتم چرا یه بارم از فرّخی اسم نیاورده!
و توی دلم ادامه دادم: «نوکرتم، چقدر زود یادت افتاد اشتباه دادی!»
***
چند دقیقه ای میشد که نفر آخر رفته بود و توی کلاس من بودم و دکتر مجد:
- آقای عاملیان، بسّه دیگه. چی داری مینویسی؟!
- راستش استاد اونقدر ما رو از وضع نمره دادن ترسوندین، دیگه هرچی میدونم دارم مینویسم!
... دقائقی بعد ...
- آقای عاملیان، ولش کن! هرچی نوشتی بسّه.
- یه سؤال مونده همش.
- هنوز یه سؤال مونده؟! دیگه ده دقیقه هم از وقت گذشته.
... و باز چند دقیقۀ دیگه ...
«آقای عاملیان من رفتم. خودت برگه تو بیار بده دیگه.» و از در کلاس رفت بیرون! وسطهای راهرو طبقۀ دوّم بهش رسیدم. «بفرمائین. خلاصه ببخشید معطل شدین، شرمنده.» امتحان خوبی بود؛ نوزده شدم!
***
تا حالا قواعد عربی(1) این ترم تنها درسی بوده که از تمام شدن امتحانش ناراحت بوده ام؛ چون میدانستم دیگر فرصتی نمیشود با حاج آقا حکیم کلاس داشته باشم. هرچند سرجمع دو جلسه و نیم سر کلاسش بودم، ولی همان کافی بود که بفهمم چه آدم نازنینی است.
***
«خدایا من ویژگیهای تاریخ ادبیات صفا رو از کجا دربیارم؟ مگه دربارۀ عنصری هم کسی کنفرانس داده بود؟ اوّلین کتابها بنثر پارسی دری؟!» واکنش اوّلیه ام بسه تا سؤال امتحان تاریخ ادبیات اینجوری بود! البته طبق معمول کار نشد ندارد. اینست که دربارۀ هرکدام، همۀ آن چیزی را که میدانستم با تمام جزئیات نوشتم! امید واثق دارم بسیستم نمره دهی وجبی! :)
مثلا دربارۀ عنصری:«... البته عنصری علیرغم شهرتش درمیان اطرافیان، چندان محبوب نبود. چنانکه شاعری در سوگنامۀ خود در رثای فرّخی، عنصری را پیر دیوانه ای میخواند که از زنده بودنش هر لحظه زیانی تولد میکند؛ حال آنکه فرّخی جوانی بود که وجودش همواره مایۀ سود بود ... خاقانی در قصیدۀ هجویۀ سی و چهار بیتی خود باین موضوع اشاره کرده است:«شنیدم که از نقره زد دیکدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصری» ...»
***
خانم تاشماتاوا – همکلاسی روسیمان – که روی صندلی بغلی من نشسته بود، برگه اش را داد تا من بمانم و دکتر فضیلت. دوتا برگۀ پاسخنامۀ قابوسنامه-سیاست نامه را گذاشتم توی هم و بلند شدم و برگه را تحویل استاد دادم:
- خسته نباشین.
- قربان شما. سؤالا چطور بود؟
- سؤالا که خوب بود. فقط قسمت الف که گفته بودین «ویژگیهای ادبی و زبانی» همون معنی لغات و تشبیه و ایناس دیگه؟
- بله؛ اگه نکتۀ خاصّی داشته. مثلا اینکه شصت رو با سین نوشته، نه با صاد.
- جدّا! شصت با سین بود؟ من فکر کردم با صاده!
- خب البته الانم میتونین اگه بخواین چیزی اضافه کنین.
- بله، چشم، حتما! :)
***
تاریخ زبان فارسی؛ تنها جائی که دلم خواست با بچّه های گروه یک، این درس را با حمیرا زمرّدی میگذراندم! وقتی استادتان رئیس گروه زبان و فرهنگهای باستانی باشد، احتمالا باید توقع داشته باشید که جزو سؤالها سه تا کتیبۀ فارسی باستان و اوستائی و پهلوی اشکانی را ببینید برای ترجمه بفارسی روان؛ یکی سه نمره!
البته اعتراف میکنم که دکتر دهقی استاد خیلی خوب و باسوادیست؛ ولی اصلا انتظار همچین امتحانی را بعنوان خط پایان کورس امتحانها نداشتم.
پ.ن.: آخی! بالاخره این امتحانهای فرسایشی تمام شد تا فرصت شود نفسی تازه کنیم! :)