صندلیهای خالی را یکی یکی مرور میکنم. صندلی محبوبم جزئشانست: ردیف دوّم سمت در کنار پنجره، که بطرف انتهای اتوبوسست. مینشینم.

چند دقیقه گذشته. صندلی کنارم را پر میکند. ریش دارد و موهای نسبتا ً بلند. تخته شستی بزرگ توی دستش و کاغذهای رویش داد میزند که هنریست. گله بگلۀ کاغذ روئی داغمه زده از آب باران. حدس میزنم باید نقاش باشد؛ و درستست.

مداد طرّاحیش را درمیاورد و بیمقدّمه منحنئی روی کاغذ میکشد و دیگر ادامه نمیدهد. یادم میفتد که باید چند صفحه ای «تاریخ بیهقی» بخوانم. کتاب را از کیفم بیرون میکشم و ورق میزنم.

محو کتابم و هر-از-گاهی نگاهی بحواشیش میندازم و بعضا ً هم خیابان بارانخورده و پیاده های خیس را دید میزنم. خیلی اتفاقی دوباره چشمم میرود روی کاغذ جناب بغلدستی. خواه ناخواه لبخند پت-و-پهنی میزنم: چهرۀ مردی روی کاغذ درآمده و مشغول تکمیل جزئیاتست. روبروئیش هم لبخند میزند و روند کامل شدن نقاشی را باعلاقه دنبال میکند. کنجکاو شده ام صاحب نقش را پیدا کنم! دانه دانه صورتهای پیشرویم را تطابق میدهم. مرد نسبتا ً مسنّ روی صندلی آخر سمت پنجره – یعنی همان ردیفی که من نشسته ام – سوژه شده و خودش بیخبر!:)

میدان پاستور، نقاشی تمام شده و چند صفحۀ بیهقی من هم. احساس میکنم بغلدستی سر و گوشش زیادی میجنبد! چند دقیقه بعد که دوباره نگاه میکنم، چهرۀ دوّم را شروع کرده! تقریبا ً نصف اتوبوس خیره اند بدستهای آقای نقاش که با خونسردی کارش را ادامه میدهد. دهان روبروئیش تا بناگوش باز شده و معلومست بزور خودش را نگه داشته تا بیصدا بخندد! سوژۀ بخت برگشته نفر جلوئی منست که خوابش برده و سرش پائین افتاده! مشتاقانه منتظر نتیجه ام.

خیلی زود رسیده ایم چهارراه لشگر. در نهایت تأسّف و صد البته بیسر-و-صدا، نقاش را از صندلی میکَنم تا پیاده شوم. مراقبم که مدل را بیدار نکنم. حیف که نتوانستم حاصل کار را تماشا کنم!

پ.ن.: خلاصه وقتی سوار اتوبوس هستید، خوب دور-و-برتان را بپائید! مبادا سوژۀ کسی شده باشید!:)