امروز، بعدِ نهائی کردن کار انتخاب واحدم، بالاخره رفتم پیشدانشگاهی. این، بعد از المپیاد و ماجراهاش، اوّلین بار بود که میرفتم. اوّلینِ اوّلین که نه؛ یکی-دو باری سر زده بودم، ولی خیلی کسی از رفقا را ندیدم.
زنگ تفریح رسیدم. سروصدای بچّه ها کلّ کوچۀ دهم خیابان قائم مقام را پر کرده بود. دم در موتور رضای عزیز را دیدم. لدی الورود هم با سهیل و سجّاد و دار-و-دسته شان روبرو شدم و تعجّب و دست و روبوسی و احوالپرسی. برایم جالب بود که سهیل بعنوان حرف اوّل، سرغ «پاپیروس»هایم را گرفت! [اینجا را ببینید.] گفتم که در دانشگاه و بین همکلاسیها هم کلی طرفدار پیدا کرده! سجّاد هم بدون تعارف کیفم را گرفت تا وارسی کند لای دفتر-دستک – بقول خودش – یک دانشجو چه چیزهائی میشود پیدا کرد! معلومست که غیر از «گزیدۀ سیاست نامه و قابوسنامۀ» آئین و «فاصلۀ» کارور و «تاریخ غزنویان» باسورث، چیزی گیرش نیامد!
گرم صحبت بودیم که روح الله رسید و دست و روبوسی و «چه خبر؟» و تعریف ماجرای دیشب. زنگ کلاس بچّه ها خورد و همگی راه افتادیم. با حمید سینه بسینه شدم. سلام و دست و روبوسی و معانقه. بعد از اختتامیۀ المپیاد دیگر حمید را ندیده بودم بگمانم. تا آنموقع هنوز رفقا وسط حیاط کوچک پیشدانشگاهی فوتبال بازی میکردند. (محض اطلاع بگویم که پیشدانشگاهی علامه حلی، بیشتر شبیه یک آپارتمانست تا مدرسه؛ خیلی کوچک.) حالا دیگر کم کم جل و پلاسشان جمع میشد. بهمین واسطه رضا هم بیخیال فوتبال شد تا با هم سلام و احوال کنیم. استثناءً رضا دو هفته پیش توی بوفۀ دانشکده مهمانم بود و هم را دیده بودیم.
از پله ها بالا میرفتیم و هر کسی را میدیدم، طبیعتا ً سلام و احوالپرسیهای معمول روی شاخش بود و بعضا ً رفیقترها، ماچ و بوسه ای هم کنارش! توی همین راه پله بابک و امید و شهریار – مدال نقرۀ المپیاد فیزیک امسال – و چندتای دیگر از دوستان را دیدم. با امید و بابک و سهیل، پارسال همکلاسی و گاهی هم نیمکتی بودیم. یادش بخیر؛ اوایل پارسال چهارنفری باتفاق یک کنفرانس تاریخ توپ دادیم! بهادر و مراد و چند نفر دیگر هم توی راهرو بودند.
دیگر کم کم بچّه ها رفتند سر کلاس و معلمها هم. من وقتی فهمیدم سیّاحی – معاون و تقریبا ً همه کارۀ پیشدانشگاهی – رفته بیرون و نیست، کارم را گذاشتم برای وقتی که برگشت؛ البته تا موقعی که من مدرسه بودم، برنگشت و کارم ماند برای یک روز دیگر.
رفتم توی حیاط. یکی از کلاسها زنگ خالی داشت و چندتا از بچّه ها ولو بودند. تقریبا ً کلّ زنگ را با حمید و جلال و کمی هم میلاد و بعدش هم نیما و سپهر – که کلاسشان تمام شده بود – از دانشگاه و جوّش و آدمهاش حرف زدیم. توی همان چند دقیقه بهم پیشنهاد سفر ساری و کیش دادند برای تعطیلات بین دو ترم؛ البته ترمهای پیشدانشگاهی، که دقیقا ً همزمانست با امتحانهای آخر ترم دانشگاه!
برای خیلی از بچّه ها جالب بود که از محیط دانشگاه چیزهائی بشنوند. علاوه بر این خیلیهاشان نمیدانستند که من الان میروم دانشگاه. همین هم تعجّبشان را بیشتر میکرد!
زنگ آخر که خورد، دوباره برنامۀ سلام و احوالپرسی و دست و روبوسی و مصافحه و معانقه و باقی رسم و رسومات شروع شد. واقعا ً خیلی خنده دار است: هر کس مرا میدید، اوّل جا میخورد و چشمهاش از تعجّب چهارتا میشد! بعد سلام میکرد و بعد هم همانهائی که بالا نوشتم. بعدش هم سؤالهائی که الان چه کار میکنم و کجا هستم و میگفتم که دانشجو شده ام و بیشتر شاخ درمیآورد و دوباره سؤال که چرا این شکلی شده ام و جوابش و...!
رفقائی را که نشده بود زنگ تفریح ببینم، آن دم آخری دیدم. از جمله مرتضا موسوی – معروف بمُوسُویْ – که بهش گفتم اوقات بیکاری عکسش را در گوشیم نگاه میکنم. حاج مصطفا و خشایار و مسعود و سیناها هم آمدند. سینا میخواست خفه ام کند وقتی فهمید دانشجوام! بعد هم نوبت رسید بحسام و امیرحسین و الهیار و نهایتا ً، حسین خیلی خیلی عزیزم! چند وقتیست – از شروع پیشدانشگاهی – که دیگر وقت سر زدن به "دوستانه" را ندارد.
توی راه و تقریبا ً نزدیک خانه، sms رضا با یکساعتی تأخیر بهم رسید که «کجائی؟»! خیلی شانس آورد! هفتۀ پیش که فهمیدم اسمش برای حجّ دانش آموزی درآمده، خودم را دعوت بناهار کردم و امروز میخواستم عملیش کنم که بخت باهاش یار بود و smsاش دیر رسید!
پ.ن.1: انصافا ً تا حالا تو کلّ عمرم در عرض یکی-دو ساعت اینقدر دست نداده بودم و با این همه آدم سلام و احوال و روبوسی نکرده بودم! :)
پ.ن.2: راست گفته اند که: «دوری و دوستی»! واقعا ً دوری دشمنها را هم دوست میکند! حتما ً یکی از دلائلی که امروز خیلی خوش گذشت، همینست.