زلزلۀ سمپادی

حدودا ً ده روز پیش که بابام بیمقدّمه گفت رئیس سمپاد عوض شده، بدجوری جا خوردم. اصلا ً انتظار شنیدنش را نداشتم. مگر میشد دکتر اژه ای را بعد از این بیست و یکسال، از ریاست سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان کنار بگذارند؟ امّا ظاهرا ً موضوع جدّی بود. کم کم یادم آمد توی رفت و آمدهای چند ماه اخیرم در دبیرستان، گهگداری شایعه هائی برای تغییر ریاست میشنیدم؛ مثلا ً از فرازی – ناظم حیاط مدرسه که با هم عیاقیم.

حجّه الاسلام دکتر جواد اژه ایپیش خودم میگفتم چرا توی مراسم سنتی شب بیست و یکم ماه رمضان امسال دبیرستان، دکتر اژه ای مثل سالهای قبل برای افطار و نماز نیامد مدرسه تا بعد هم – بروال هر سال – جلسه داشته باشد با المپیادیها؛ پس بگو.

خیلیها میگفتند مشکلاتی که امسال در کنکور ورودی راهنمائی اتفاق افتاد باعث و بانی همۀ این برنامه ها بوده. همین قضیه بود که خرداد امسال کلی از اولیا را با بچّه هاشان کشاند بدبیرستان. خیلی طبیعی بود که آموزش و پرورش صریحا ً «تکذیب» کند این دلیل را، از اصل و اساس. حالا اینکه در این واویلای خالی بندی و قمپوز درکنی، طرف کی را باید گرفت و کی راست میگوید، من نمیدانم.

این چند روزه دربدر دنبال اسم و رسم سرپرست جدید سمپاد بودم. از چند نفری سراغ گرفتم؛ امّا ظاهرا ً من از همه بروزتر بودم.

رئیس تازۀ سازمان، دکتر سیّدمحمّد اعتمادیست؛ عضو هیئت علمی گروه الکترونیک دانشکدۀ برق دانشگاه شریف. اوائل تابستان امسال، اعتمادی یکی از سه نفری بود که احمدی نژاد بعنوان اعضای هیئت مدیرۀ سمپاد معرّفی کرد.

پ.ن.: لینکِ نامۀ خداحافظی دکتر جواد اژه ای را در "لینکدونی" این پائین ببینید.

رها

چه اتفاقی میفتد که یک اروپائی وصیّت میکند او را در اصفهان دفن کنند؟ (پروفسور پوپ)
و یکی دیگر میاید و «تاریخ ادبیات ایران» مینویسد؟ (ادوارد براون)
و آن یکی سالیان درازی از عمرش را میگذارد و منابع فارسی و ترکی و عربی و هندی و ... را شخم میزند تا «تاریخ غزنویان» بنویسد؛ غزنویانی که بیش و پیش از هر کشور و فرهنگ دیگری، بر ایران و هند تأثیر داشته اند؟ (ادموند باسورث)
و نفر چهارم هم «سیاست نامۀ» فارسی خواجه نظام الملک را تصحیح میکند؛ تا همین الان هم – جلوتر از چاپ شعار و استعلامی – بهترین و معتبرترین نسخه باشد؟ (هیوبرت دارک)
و آن گروه باستانشناسی بیایند و شوش و چغازنبیل و بقیّۀ محوّطۀ اطراف آنها را حفاری کنند؛ که الان مجسّمه یا کتیبۀ – هرکدام درستست – دویست و هشتاد و دو قانون حمورابی سر از لوور درآورده باشد و برای پیدا کردن بقیّۀ آثار باستانیِ شوشِ ایران، مجبور باشیم یک سفر برویم پاریس؟
و گروه کاوشگر آلمانی، ترفان را بکاوند و آنهمه منبع و متنِ – بمعنی واقعی – ارزشمند و نایابِ دورۀ پیش از اسلام بخط پهلوی زردشتی و مانوی و کلی از کتابهای مسیحیانِ آن دوره را با خودشان ببرند آلمان؛ تا در بمباران برلین در جنگ جهانی، همراهِ نابودی موزۀ برلین، از این کتابهای تک نسخه هم فقط تک و توکی ورق سوخته باقی بماند؟

حرفهای معمولی که هر آدمی – هر آدمی – میتواند بزند را بگذاریم کنار؛ حرفهائی که – گاه – کاملا ً از سر خودشیفتگیست. ول کنیم این غرور و افتخار افراطی را که «فرهنگ و تمدّن و تاریخ چند ده هزار سالۀ ما رو ببینین» و «میبینین ما چه فرهنگ و پیشینۀ غنئی داریم که از اون سر دنیا پا میشن میان اینجا» و «همۀ دنیا اعتراف کردن که تمدّن ما آخر تمدّنهای جهانه» و هزار جور حرف ظاهرا ً خوشگل و باطنا ً – در موارد زیادی – خنده دار.

من فقط یک علت بذهنم میرسد: آنها آنقدر آزاده و رها از قید و بند افکار و عقائد موروثی و مرزهای بین المللی و چارچوبهای پیش فرض در حیطۀ فعّالیتهای مختلف بودند که در محدودۀ معمول و از پیش تعیین شدۀ خودشان نگنجیدند. همین شد که خیلیهای دیگر مثل اینها رفتند و توی تک تک بیغوله های این ور و آن ور جهان سرک کشیدند.
چند نفر الان در کشور ما چنین کارهائی اصلا ً بذهنشان خطور میکند؟

ابوالفضل

«ابوالفضل» شد اسم زادِ نو تا پیشگوئی من اشتباه از آب دربیاید! بسیاق همان عکس خودم و داداشم، یکی از حامد و داداشش گرفتم.

[عکس را دیشب در خانۀ دائیم انداختم؛ با موبایل. – بزرگتر؟]

هایکوی 5

عینک من
– تابستان و زمستان –
قاب چوبی پنجره

***
خیلی وقت بود دیگر دور هایکو را خط کشیده بودم. تا سه هفته پیش؛ تا سه هفته پیش که این مطلب را در "همگام" نوشتم. برای نوشتنش چرخی زدم تو مطالب «هایکوئی» "دوستانه" و بعدش "راز" و گزارش جلسۀ هایکوگوئی سوّم راهنمائیمان. دوباره دلم هوس کرد. یک سر رفتم "فوتوهایکو"؛ جای خوبیست برای رفع عطش هایکوگوئی و هایکوخوانی. هایکوی بالا را دربارۀ این عکس نوشتم. تجربۀ بقیه را هم اینجا ببینید.

***
+ سابقۀ هایکو در "دوستانه":
            هایکو چیست؟ و هایکوی یک و دو و سه و چهار و هایکوهای دریایی

مشک مراد

عاشورای اباعبدالله امسال هم گذشت...
«مشک مراد» را در "
گرچه" نوشتم؛ دیگر اینجا دوباره کاری نمیکنم. ببینید.

زادِ نو

امروز، حامد کوچولو – پسر دائیم – داداش شد! :)
پسردائی تازه واردم – که قرار بود دختردائی باشد البته – هنوز اسم ندارد؛ ولی حکما ً یک جزء نامش «حسین»ست. انشاءالله مبارک باشد! :)

امروز یاد حدودا ً چهارده-پانزده سال پیش افتادم: یکسالی کوچکتر از الانِ حامد بودم که داداش شدم.

من و داداشم!

[اینجا احتمالا ً داداشم چهار روزش بوده.
عکس خانۀ مادربزرگمست. فکر کنم واضحست
که بزرگتره منم و کوچکتره برادرم، محمّدحسین! – بزرگتر؟]

آغاز غم

1-
پارسال از سرِ سه راه ناصرخسرو شروع شد؛ توی راه برگشت از دبیرستان؛ یعنی روبروی سردر بازار تهران و همانجائی که ناصرخسرو امتدادش را بشمال شروع میکند: وقتی که از چهارراه گلوبندک بسه راه رسیدم و از پانزده خرداد پیچیدم توی ناصر خسرو. کفشهام را نگاه میکردم و گامها را میشمردم. سرم را که بالا آوردم، حس کردم قدمهام سست شد و چیزی ته دلم لرزید. بارانی از پرچمهایِ طرح-طرحِ سیاه و سبز و قرمز، کلّ فضای بالای پیاده روِ غربیِ خیابان ناصرخسرو را پر کرده بود.

2-
پنجشنبۀ دو هفتۀ پیش، پنجم دی. دبیرستان کلاس داشتم. خیابان کنارِ خانه را بسمت اتوبان پائین میرفتم و فکر میکردم باینکه نیم ساعتی تأخیر دارم و بچّه ها علاف میشوند. ناخواسته چشمم افتاد بطرف دیگر خیابان. حس کردم قدمهام سست شد و چیزی ته دلم لرزید: یعنی اینقدر زود و آرام و بیخبر، دوباره محرّم شد؟ داربستها پیچ شده بود و چادر را علم کرده بودند. فکر نمیکردم اینطور بیسروصدا و بیمقدّمه، طلایۀ محرّم راهم را ببندد.

3-
کلاس تمام شد. سریع راه افتادم. باید زودتر خودم را میرساندم چهارراه پاسداران. رفتم چهارراه گلوبندک تا سرِ ناصرخسرو سوار وَنهای پاسداران بشوم. از پانزده خرداد که پیچیدم توی ناصرخسرو، دوباره پرچمهای سیاه و سبز و قرمز، روی پیاده رو باریده بودند. صبح فراموشم شده بود. امّا انگار این رویاروئی، تلنگر دوباره ای بود تا بهم حالی کند واقعا ً محرّم در دو قدمیست. خیلی دیر شده بود، ولی باید زودتر آماده میشدیم.

4-
دیگر محرّم آمده و مهمان شده و چند روزی هم گذشته. مهمان که نه، صاحبخانه؛ ما مهمان محرّمیم. بساط منبر و نوحه خوانی و سینه زنی دوباره جان گرفته. هرازگاهی که در افکارت بناکجاآبادِ ذهن سفر کرده ای و در خودت گم شده ای، صدای طبل و دهل و زنجیر، بخودت میاورد؛ دسته ها راه افتاده اند. دوباره توی آشپزخانه که میروم، صدای نوحۀ ضبط همسایۀ بغلی از توی چادر چای نذریشان، ریسمان بی انتهای خیالاتم را پاره میکند. لمس نمیکنی کارها بیریا شده و همه بیچشمداشت مشغولند؟ سرت را بلند کن: گوشه-و-کنار کوچه ها و خیابانها و بزرگراهها، دوباره چادرهای چای نذری قد کشیده اند. ته هر بن بست و کوچۀ – بظاهر – متروکی بچّه محلها، با دستهای کوچک و بی ادّعایشان، تکیه ای علم کرده اند. صدای روضه خوانی و مدّاحی و سینه زنی، سکوت یکنواخت و همیشگی شبها را – لااقل برای چند روزی – فراری داده. آدمهای دور-و-برت سیاهپوش شده اند. بطور محسوسی، خنده ها سانسور میشوند. حزن و غم و دلتنگی سیّالی که همه جا را زیر سیطره گرفته، قلبت را میفشرد. هر ساعت مجبوری بغضت را فرو ببری. دیگر گریه بهانه نمیخواهد. دوباره محرّم...

5-
عاشورا چند روزی بیشتر فاصله ندارد. غروب عاشورا، احتمالا ً وحشتناکترین و غمبارترین و بیرحمترین غروبیست که تاریخ بخود دیده. یک لحظه، فقط لحظه، خودمان را جای حضرت زینب بگذاریم...

پ.ن.: پیاده رو غربیِ جنوبِ خیابان ناصرخسرو، پاتوق هیئتها و بورس فروش لوازم عزاداریست: سیاهی، کتیبه، بنر، پرچم، طبل، دهل و... .

+ مرتبط در "دوستانه":         
          السّلام علی الحسین
          هایکوی 3

دست-بوس

امروز، بعدِ نهائی کردن کار انتخاب واحدم، بالاخره رفتم پیشدانشگاهی. این، بعد از المپیاد و ماجراهاش، اوّلین بار بود که میرفتم. اوّلینِ اوّلین که نه؛ یکی-دو باری سر زده بودم، ولی خیلی کسی از رفقا را ندیدم.

زنگ تفریح رسیدم. سروصدای بچّه ها کلّ کوچۀ دهم خیابان قائم مقام را پر کرده بود. دم در موتور رضای عزیز را دیدم. لدی الورود هم با سهیل و سجّاد و دار-و-دسته شان روبرو شدم و تعجّب و دست و روبوسی و احوالپرسی. برایم جالب بود که سهیل بعنوان حرف اوّل، سرغ «پاپیروس»هایم را گرفت! [اینجا را ببینید.] گفتم که در دانشگاه و بین همکلاسیها هم کلی طرفدار پیدا کرده! سجّاد هم بدون تعارف کیفم را گرفت تا وارسی کند لای دفتر-دستک – بقول خودش – یک دانشجو چه چیزهائی میشود پیدا کرد! معلومست که غیر از «گزیدۀ سیاست نامه و قابوسنامۀ» آئین و «فاصلۀ» کارور و «تاریخ غزنویان» باسورث، چیزی گیرش نیامد!

گرم صحبت بودیم که روح الله رسید و دست و روبوسی و «چه خبر؟» و تعریف ماجرای دیشب. زنگ کلاس بچّه ها خورد و همگی راه افتادیم. با حمید سینه بسینه شدم. سلام و دست و روبوسی و معانقه. بعد از اختتامیۀ المپیاد دیگر حمید را ندیده بودم بگمانم. تا آنموقع هنوز رفقا وسط حیاط کوچک پیشدانشگاهی فوتبال بازی میکردند. (محض اطلاع بگویم که پیشدانشگاهی علامه حلی، بیشتر شبیه یک آپارتمانست تا مدرسه؛ خیلی کوچک.) حالا دیگر کم کم جل و پلاسشان جمع میشد. بهمین واسطه رضا هم بیخیال فوتبال شد تا با هم سلام و احوال کنیم. استثناءً رضا دو هفته پیش توی بوفۀ دانشکده مهمانم بود و هم را دیده بودیم.

از پله ها بالا میرفتیم و هر کسی را میدیدم، طبیعتا ً سلام و احوالپرسیهای معمول روی شاخش بود و بعضا ً رفیقترها، ماچ و بوسه ای هم کنارش! توی همین راه پله بابک و امید و شهریار – مدال نقرۀ المپیاد فیزیک امسال – و چندتای دیگر از دوستان را دیدم. با امید و بابک و سهیل، پارسال همکلاسی و گاهی هم نیمکتی بودیم. یادش بخیر؛ اوایل پارسال چهارنفری باتفاق یک کنفرانس تاریخ توپ دادیم! بهادر و مراد و چند نفر دیگر هم توی راهرو بودند.

دیگر کم کم بچّه ها رفتند سر کلاس و معلمها هم. من وقتی فهمیدم سیّاحی – معاون و تقریبا ً همه کارۀ پیشدانشگاهی – رفته بیرون و نیست، کارم را گذاشتم برای وقتی که برگشت؛ البته تا موقعی که من مدرسه بودم، برنگشت و کارم ماند برای یک روز دیگر.

رفتم توی حیاط. یکی از کلاسها زنگ خالی داشت و چندتا از بچّه ها ولو بودند. تقریبا ً کلّ زنگ را با حمید و جلال و کمی هم میلاد و بعدش هم نیما و سپهر – که کلاسشان تمام شده بود – از دانشگاه و جوّش و آدمهاش حرف زدیم. توی همان چند دقیقه بهم پیشنهاد سفر ساری و کیش دادند برای تعطیلات بین دو ترم؛ البته ترمهای پیشدانشگاهی، که دقیقا ً همزمانست با امتحانهای آخر ترم دانشگاه!

برای خیلی از بچّه ها جالب بود که از محیط دانشگاه چیزهائی بشنوند. علاوه بر این خیلیهاشان نمیدانستند که من الان میروم دانشگاه. همین هم تعجّبشان را بیشتر میکرد!

زنگ آخر که خورد، دوباره برنامۀ سلام و احوالپرسی و دست و روبوسی و مصافحه و معانقه و باقی رسم و رسومات شروع شد. واقعا ً خیلی خنده دار است: هر کس مرا میدید، اوّل جا میخورد و چشمهاش از تعجّب چهارتا میشد! بعد سلام میکرد و بعد هم همانهائی که بالا نوشتم. بعدش هم سؤالهائی که الان چه کار میکنم و کجا هستم و میگفتم که دانشجو شده ام و بیشتر شاخ درمیآورد و دوباره سؤال که چرا این شکلی شده ام و جوابش و...!

رفقائی را که نشده بود زنگ تفریح ببینم، آن دم آخری دیدم. از جمله مرتضا موسوی – معروف بمُوسُویْ – که بهش گفتم اوقات بیکاری عکسش را در گوشیم نگاه میکنم. حاج مصطفا و خشایار و مسعود و سیناها هم آمدند. سینا میخواست خفه ام کند وقتی فهمید دانشجوام! بعد هم نوبت رسید بحسام و امیرحسین و الهیار و نهایتا ً، حسین خیلی خیلی عزیزم! چند وقتیست – از شروع پیشدانشگاهی – که دیگر وقت سر زدن به "دوستانه" را ندارد.

توی راه و تقریبا ً نزدیک خانه، sms رضا با یکساعتی تأخیر بهم رسید که «کجائی؟»! خیلی شانس آورد! هفتۀ پیش که فهمیدم اسمش برای حجّ دانش آموزی درآمده، خودم را دعوت بناهار کردم و امروز میخواستم عملیش کنم که بخت باهاش یار بود و smsاش دیر رسید!

پ.ن.1: انصافا ً تا حالا تو کلّ عمرم در عرض یکی-دو ساعت اینقدر دست نداده بودم و با این همه آدم سلام و احوال و روبوسی نکرده بودم! :)
پ.ن.2: راست گفته اند که: «دوری و دوستی»! واقعا ً دوری دشمنها را هم دوست میکند! حتما ً یکی از دلائلی که امروز خیلی خوش گذشت، همینست.

چه حسّی دارید؟

چه حسّی دارید وقتی خواهر کوچکترتان جلوی چشمهاتان و بخاطر لج کردن با شما، مجلۀ مورد علاقه تان را ورق بورق ریز ریز کند و خرده کاغذها را بریزد روی سرتان؟!
من که فقط خندیدم! :))

کارتونیت

هر چند هنوز سنّمان آنقدری نشده که بنشینیم و باد بغبغب بیندازیم و از تفریحات و بازیهای کودکی، مثل صحبت از یک خاطرۀ زیرخاکی یا بررسی یک دورۀ تاریخی، بگوییم؛ ولی بالاخره ما هم آدمیم و دلمان برای بعضی وقتها و بعضی چیزها تنگ میشود.

چند روز پیش، وقتی تلویزیون برنامه کودک نشان میداد، یاد کارتونهای بچّگیهای خودم افتادم که برای من همیشه یادآوریشان خاطره انگیز بوده:

مثل هر پسر دیگری، اوّلین نام، بی-برو-برگرد، «فوتبالیستها»ست؛ که بهمراه «دوقلوهای افسانه ای» دو کارتونی بودند که هیچوقت سر و تهشان دستم نیامد و آروز بدل ماندم! از ویژگیهای خاصّ فوتبالیستها، برابری نقش داور با شلغم بود! لجم میگرفت وقتی میدیدم داور هیچوقت خطا نمیگیرد.

«قلعۀ هزار اردک» هم یکی دیگر از این کارتونهاست با تیتراژ آغاز و پایانِ – در میان برنامه های کودک – منحصر بفردش. خردمآبیهای احمقانۀ «ایگور» و اوشکول بازیهای موفق «نانی» را نمیتوانم فراموش کنم و همچنین «داک بزرگ» را!

«خاله ریزه» حسابی نوستالژیک و بامزه است و همیشه محبوبم! طبیعتا ً بیش از هر چیز دیگر، تیتراژش بیادم مانده.

«وروجک» را هم احتمالا ً همگی خاطرتان هست! فوق العاده بود؛ مخصوصا ً صدای دوبله شدۀ خود وروجک.

«خونۀ مادر بزرگه» از آن برنامه کودکهای ملی ایرانست و امکان ندارد کسی خاطره ای ازش نداشته باشد! بنظرم مادر بزرگم هم بچگیهاش، «خونۀ مادر بزرگه» را تماشا میکرده!

نهایتا ً «السّون و ولسّون» که اصلا ً انگار توی مغزم حکاکیش کرده اند. «دون دون» شخصیت مورد علاقه ام بود و همیشه ناراحت میشدم وقتی «السّون» و «ولسّون» حالش را میکردند تو قوطی. و ایضا ً حالم بهم میخورد از خاله زنک بازیها و «خواهر ... خواهر» گفتنهای آن دوتا کلاغ!

بهترین روز آن دوران برایم، سالی بود که بنظرم اوّل دبستان بودم و بمناسبت روز کودک، تلویزیون از نُه صبح تا نه شب فقط برنامه کودک پخش کرد. وای که چه خر کیف شده بودم! همین هم شد که دو-سه هفته پیش، خیلی خوب خواهرم را درک میکردم وقتی بخاطر روز کودک و تلویزیون – یا چیزی شبیه این – از صبح تا غروب، شبکه دو برنامه کودک داشت.

«کارتون بودن» دلیل لازم-و-کافی بود آنموقعها برای دیدن یک برنامه؛ غافل از اینکه بعدها میشوند جزو بهترین خاطره هامان.:)

اتوبوسی – 1

صندلیهای خالی را یکی یکی مرور میکنم. صندلی محبوبم جزئشانست: ردیف دوّم سمت در کنار پنجره، که بطرف انتهای اتوبوسست. مینشینم.

چند دقیقه گذشته. صندلی کنارم را پر میکند. ریش دارد و موهای نسبتا ً بلند. تخته شستی بزرگ توی دستش و کاغذهای رویش داد میزند که هنریست. گله بگلۀ کاغذ روئی داغمه زده از آب باران. حدس میزنم باید نقاش باشد؛ و درستست.

مداد طرّاحیش را درمیاورد و بیمقدّمه منحنئی روی کاغذ میکشد و دیگر ادامه نمیدهد. یادم میفتد که باید چند صفحه ای «تاریخ بیهقی» بخوانم. کتاب را از کیفم بیرون میکشم و ورق میزنم.

محو کتابم و هر-از-گاهی نگاهی بحواشیش میندازم و بعضا ً هم خیابان بارانخورده و پیاده های خیس را دید میزنم. خیلی اتفاقی دوباره چشمم میرود روی کاغذ جناب بغلدستی. خواه ناخواه لبخند پت-و-پهنی میزنم: چهرۀ مردی روی کاغذ درآمده و مشغول تکمیل جزئیاتست. روبروئیش هم لبخند میزند و روند کامل شدن نقاشی را باعلاقه دنبال میکند. کنجکاو شده ام صاحب نقش را پیدا کنم! دانه دانه صورتهای پیشرویم را تطابق میدهم. مرد نسبتا ً مسنّ روی صندلی آخر سمت پنجره – یعنی همان ردیفی که من نشسته ام – سوژه شده و خودش بیخبر!:)

میدان پاستور، نقاشی تمام شده و چند صفحۀ بیهقی من هم. احساس میکنم بغلدستی سر و گوشش زیادی میجنبد! چند دقیقه بعد که دوباره نگاه میکنم، چهرۀ دوّم را شروع کرده! تقریبا ً نصف اتوبوس خیره اند بدستهای آقای نقاش که با خونسردی کارش را ادامه میدهد. دهان روبروئیش تا بناگوش باز شده و معلومست بزور خودش را نگه داشته تا بیصدا بخندد! سوژۀ بخت برگشته نفر جلوئی منست که خوابش برده و سرش پائین افتاده! مشتاقانه منتظر نتیجه ام.

خیلی زود رسیده ایم چهارراه لشگر. در نهایت تأسّف و صد البته بیسر-و-صدا، نقاش را از صندلی میکَنم تا پیاده شوم. مراقبم که مدل را بیدار نکنم. حیف که نتوانستم حاصل کار را تماشا کنم!

پ.ن.: خلاصه وقتی سوار اتوبوس هستید، خوب دور-و-برتان را بپائید! مبادا سوژۀ کسی شده باشید!:)