دو بیت حافظ

با محمّد روی چمنهای صحن بیرونی مصلا نشسته‏بودم، با پلاستیکهای کتابی که دور-و-برمان پخش-و-پلا بود. نقل قول جالبی کرد محمّد از «انسان کامل» شهید مطهّری و بعد، تطبیقی جالبتر میان شهادت حضرت علی – علیه‏السّلام – با این دو بیت حافظ:

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند [...]

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

***
امیرالمؤمنین در واپسین دقائق عمر خود، به‏اصحاب و اهل‏بیتش که ناراحت و گریان بودند، می‏فرماید: «و الله ما فجأنی من الموتِ واردٌ کرهتهُ و لا طالعٌ انکرته ؛ و ما کنت إلا کقاربٍ ورد ، و طالبٍ وجد.» (از نامۀ بیست‏وسوّم نهج‏البلاغه)
«به‏خدا که با مردن چیزی به‏سروقت من نیامد که آن‏را نپسندم، و نه چیزی پدید گردد که آن‏را نشناسم، بلکه چون جویندۀ آب به‏شب‏هنگام بودم که ناگهان به‏آب رسد، یا خواهانی که آنچه را خواهان‏ست بیابد.» (ترجمۀ مرحوم دکتر شهیدی)

عرب به‏دلیل زندگی قبیله‏ای مبتنی بر دامداری خود، مرتبا ً به‏دنبال چاه و آب می‏گشت. معمولا ً این جستجو در روز انجام می‏شد؛ ولی گاهی که تشنگی بسیار سنگین بود و بر قبیله یا احشام فشار می‏آورد، در شب هم به‏جستجوی آب می‏رفتند. به‏کسی که شبانه به‏جستجوی آب می‏رفت، «قارب» می‏گفتند. حضرت علی خود را در گشتن به‏دنبال شهادت و رسیدن به‏آن، همانند قاربی می‏داند که در تاریکی شب، چاه آبی به‏دست می‏آورد. (رک به: انسان کامل، صص 116 و 117)

در دو بیت حافظ، کلماتی هست که آنها را به‏زیبائی با این واقعۀ تاریخی تطبیق می‏دهد: شب قدر، نیمۀ شب،وقت سحر، مبارک‏سحر، آب حیات، تازه‏برات! کنار هم قرار گرفتن این واژه‏ها، قاربی را به‏یاد می‏آورد که نیمه‏شب (شب قدر) به‏دنبال آب برای یافتن حیاتی جاودانی و رهائی از مرگ‏ست، و دست آخر، سحرگاه آن‏را می‏یابد!

پ.ن.: از نوشتن این مطلب، این منظور را نداشتم که حافظ غزلش را به‏مناسبت آن شب سروده؛ صرفا ً تطابق و تناسب زیبای میانشان جلب توجّه می‏کرد.

کلاس 211 دانشکدۀ ادبیات

چند هفتۀ پیش، به‏واسطۀ جلسۀ رأی‏گیری کانون ادبی باشگاه دانشجویان، ناچار قید کلاس ادبیات انقلاب دکتر ترکی را زدم. انتخابات که تمام شد، برگشتم دانشکده و خبر را شنیدم و می‏خواستم خفه کنم پوریا و امین را! دکتر ترکی پیشنهاد راه‏اندازی وبلاگ گروهئی برای کلاس داده‏بود تا بچّه‏ها هر هفته، نتایج تحقیقاتشان را در قالب یک پست روی وبلاگ بگذارند و بقیه هم بخوانند و نظر بدهند و بحث کنند. پوریا و امین هم نه گذاشته‏بودند، نه برداشته‏بودند، تعریف و تمجید(!) کرده‏بودند از من و آخر سر هم مسئولیت وبلاگ را انداختند گردن من!

امین که جریان را بهم گفت، حسابی داغ کردم. حوصلۀ یک وبلاگ گروهی دیگر را – بعد از "گرچه" – نداشتم. ولی راه فرار نبود. دوستان مرا در عمل انجام‏شده گذاشتند و خلاصه «چاره تسلیم و ادب تمکین» بود! البته الان چندان پشیمان نیستم! ;)

بالاخره وبلاگ گروهی درس «انقلاب اسلامی و ریشه‏های ادبی آن» راه افتاد: "کلاس 211 دانشکدۀ ادبیات"؛ لینکش را در قسمت «دیگران» گذاشته‏ام. تا الان، چند نفری هم تویش نوشته‏اند. مطالب خوبی‏ست و امیدوارم همینطور ادامه پیدا کند. گمان می‏کنم بیرزد به‏خواندن و – احیانا ً – بحث کردن سر نوشته‏هایش.

دوست سه‏ساله

امروز، پانزدهم اردیبهشت، "دوستانه"ام سه ساله شد! :)
البته، در واقع دوستانه دو تولد دارد: اوّلی – که قدیمی‏تر و اصلی‏ست – پانزدهم اردیبهشت هشتادوپنج؛ و دوّمی – بگمانم – پانزده مهرماه هشتادوهفت؛ هفت ماه پیش. زادروز دوّم، باین مناسبت که از مهر سال گذشته، پس از وقفه‏ای حدودا ً یکساله، دوباره سفت‏وسخت برگشتم به وادی دوستانۀ "دوستانه". از یک سال قبلش، یعنی از مهر هشتادوشش، نوشتنم در اینجا تعلیق و خلاصه شد بنوشته‏های هر-از-گاهی و هر-چند-ماه-یکبار. با این حال، ترجیح میدهم سالگرد تولد "دوستانه" تغییر نکند.

در طول سه سالی که پشت سر گذاشته‏ام، بدون شک دوستانه یکی از دوستان خیلی خوبم بوده؛ مخصوصا ً از مهر – یا شاید هم شهریورِ – پارسال. چند وقت پیش، با خودم فکر میکردم که اگر "دوستانه" نبود، چه اتفاقی برایم میفتاد؛ و حالا که بوده، چه تغییر خاصّی در من بوجود آورده. دست آخر، باین نتیجه رسیدم که وبلاگ‏نویسی از دو جهت برایم سود داشته: یکی اینکه – خواه‏ناخواه – الان در قیاس با سه‏سال قبل، راحت‏تر و روانتر مینویسم؛ دیگر آنکه "دوستانه" – بخصوص در سالی که بر آن گذشت – توانسته سنگ‏صبور فوق‏العاده‏ای برای فکرهای پراکنده یا دغدغه‏های شخصی ریز-و-درشت یا شرایط روحی خوب-و-بدم باشد و باین خاطر، مدیون و ممنونشم!

وبلاگ‏نویسی، با همۀ فوائد و ضررهائی که دارد، تقریبا ً بهترین راه برای تمرین نوشتن‏ست. برای دانش‏آموزان دورۀ راهنمائی، راه‏اندازی و نوشتن وبلاگ، نمیتواند پیشنهاد خوبی باشد. در دبیرستان هم، گرچه اوضاع خیلی فرق دارد، باز وبلاگ‏نویسی برای همه‏کس مناسب نیست. ولی برای دانشجوها و بویژه دانشجوهای رشته‏های علوم‏انسانی و بویژه‏تر دانشجوهای ادبیات، بنظر من، نوشتن وبلاگ تقریبا ً لازم و بلکه واجب‏ست. بهمین خاطر هم، اگر دوستی دربارۀ وبلاگ‏نویسی با من مشورت کند، حتما ً تشویقش میکنم؛ مگر اینکه شرایط خاصّی داشته‏باشد!

در سال گذشته، اینجا، مطالبی نوشته‏شد با موضوعاتی متفاوت. ولی در میان همۀ این نوشته‏های کوتاه و بلند و – گاهی – چندقسمتی، "جنازه" بازخوردی بمراتب جالبتر داشت: روز بعد از نوشتنش، پیامکی بهم رسید که: «علی میخای خودکشی کنی؟»!!! :) بی‏اندازه جالب بود که نوشته‏ام توانسته حسّ پوچی و بیزاری از دنیا را برای آن دوست تداعی کند؛ یادداشتی که منشأش فقط خستگی من بود! در این یک سال، عنوانی که بیش از همه ازش خوشم آمد، "آزادی دود و دشنام" بود و دروغترین پست هم "تابوشکنی" که یکی‏دو هفته بعد از نوشتن، دروغ بودنش را متوجّه شدم!

این روزها، درگیر سؤالهائی شده‏ام که – فی‏المثل – برای چه هنوز هم وبلاگ مینویسم، یا اصلا ً وبلاگ‏نویسی در وضعیت فعلی‏، برایم مفیدست یا پرضرر و وقتگیر. نمیدانم آیا واقعا ً لازم‏ست باز هم با همین شیوه و ترتیب بنویسم یا نه. ولی فعلا ً، تا وقتی که جواب قانع‏کننده‏ای پیدا نکنم، انشاءالله «بنشینم و صبر پیش گیرم / دنبالۀ کار خویش گیرم»!

دوطرفه – 3

یکم:

باران – که تا ده‎دقیقۀ پیش نم‎نم میبارید – حالا رگباری شده‎بود. من و داداشم، طبق معمول ترجیح داده‎بودیم چتری همراهمان نباشد تا کمی خیس شویم و مثل خیلیهای دیگر، از باران خدا فرار نکرده‎باشیم. سر چهارراه، آنوقتِ شب و زیر آن باران، ماشین گیرآوردن کار سهل‎وساده‎ای نبود. در همین حیص‎وبیص، یک وَنِ دلیکای سبزرنگ از راه رسید و مردم حمله بردند سمتش. مقصدش همانجائی بود که ما میرفتیم. آدمهائی را که سوار میشدند شمردم: فقط یک صندلی خالی میماند که طبیعتا ً برای من و داداشم کافی نبود. بیخیال شدم و براننده گفتم که «جا نمیشیم.» خانوادۀ چهارنفره‎ای که قبل از ما سوار شده‎بودند، بهر مصیبتی که بود خودشان را روی سه صندلی آخر جا دادند تا یک صندلی دیگر هم برای ما خالی شود.

***
دوّم:

باز هم شب بود و باز هم باران میبارید و باز هم سر چهارراه، من و داداشم منتظر تاکسی. وَن خالی رسید و عدّه‎ای پریدند بالا. ما هم نشستیم روی دوتا از صندلیهای ردیف دوّم و صندلی تاشوی سوّم را هم برای نفر بعد باز کردیم. متوجّه زن‎وشوهر جوانی شدم که نوزادی – حدّاکثر – شش‎ماهه داشتند و روی صندلیهای عقبی نشسته‎بودند. مرد جوان، بلند براننده گفت: «آقا ما سه نفریم. سه نفر حساب کن» و حتا یادش هم نیامد که کلی آدم دیگر هنوز دارند زیر باران خیس میشوند و منتظر تاکسی‎ند تا زودتر برسند خانه‎شان.

+ پیشینه: 
          دوطرفه – 1  
          دوطرفه – 2

لحظه‎های پایانی

سر کلاس بحث شد از اینکه اگر قرار باشد هفتۀ دیگر بمیریم، هرکداممان در طول این مدّت چه کار یا کارهائی خواهیم کرد. یا اصلا ً چطور با این اتفاق روبرو میشویم؟ خودمان را میبازیم و زانوی غم بغل میگیریم و کلّ یک‎هفته را بگریه‎کردن و آه و ناله سر میکنیم؟ یا نه، میرویم سراغ کارهای دیگر: از فک‎وفامیل و دوست‎وآشنا حلالیت میطلبیم، یا همۀ این هفتۀ آخر را با خوش‎گذراندن طی میکنیم، یا چه میدانم، کارهائی میکنیم که هیچوقت جرأتش را در طول زندگی نداشته‎ایم؛ مثلا ً ماشین موردعلاقه‎مان را میدزدیم و میزنیم بجادّه، یا موادّ مخدّر را تجربه میکنیم!

***
ساعت دور-و-بر یک بعدازظهر چهارشنبه بود؛ دوّم اردیبهشت. با محمّد تلفنی صحبت میکردم. یکساعت و خرده‎ای بعد، باید میرفت سر جلسۀ امتحان مرحلۀ دوّم المپیاد. از هر دری حرف زدیم. سعی داشتم تا آنجا که میتوانم با لحن و کلمات و جملاتم بهش روحیه بدهم و شارژش کنم برای امتحان. دم آخر، بهم گفت که هرچه بساعت دو نزدیکتر میشود، ترس و دلهره‎اش از امتحان کمتر-و-کمتر میشود. جواب دادم که آدمهای معمولی و منطقی، همینجوریند؛ و البته اینرا از ته دل نگفتم!

***
جریان آدمی که خبردار میشود تا یک هفتۀ دیگر میمیرد هم بی‎شباهت بقضیۀ امتحان نیست. پیش خودم فکر کردم که اگر چنین خبری بمن بدهند و بدانم کِی پیمانه‎ام پر میشود، احتمالا ً هرچه بساعت و دقیقۀ مقرّر نزدیکتر شوم، آرامشم بیشتر خواهد شد و اضطراب و نگرانیم کمتر؛ احتمالا ً.

حماسه از فاصلۀ صفر

یکشنبۀ همین هفته، سر کلاس رستم‎وسهراب، دکتر آزادیان اشاره‎ای کرد باینکه در آثار حماسی – منظوم یا منثور – استناد بقول «دهقان» و «نامۀ باستان» و امثال این تعابیر، معمولست و فراوان.

نمونه‎هایش در شاهنامۀ فردوسی هم کم نیست:
سخنگوی دهقان چه گوید نخست / که دیهیم شاهی بگیتی که جست
بپیوستم این نامۀ باستان / پسندیده از
دفتر راستان
یکی نامه بود از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان
کنون رزم کاموس پیش آوریم / ز دفتر بگفتار خویش آوریم
بپیمای می تا یکی داستان / ز دفترْت برخوانم از باستان
سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان / یکی داستان راند از هفتخان

مرحوم دکتر صفا در کتاب «حماسه‎سرائی در ایران» – که منبع امتحانی همین درسمان هم هست – در بحث از حماسه‎های ملی، مکرّر بوجود این خاصیت در منظومه‎های حماسی فارسی پس از فردوسی اشاره کرده‎اند که شاید بنوعی تقلید از کار او باشد در یادآوری امانتداری خود.

***
این چند جملۀ آزادیان، مرا یاد مقاله‎ای انداخت از دکتر منیژه عبداللهی در شمارۀ اوّل فصلنامۀ «نقد ادبی» – بهار هشتادوهفت – با عنوان «نوشتن از فاصلۀ صفر». ایشان در این مقاله، پرداخته‎است بروشهائی که نویسنده‎ها عموما ً برای باور پذیر کردن داستان بکار میگیرند.

در هر داستان یا قصّه‎ای، نوین یا کهن، «باورپذیری» مقوله‎ای جدّیست. بدون حضور این عنصر، روایت نمیتواند تأثیر و نتیجۀ دلخواه را داشته‎باشد. این قضیه باعث میشود که نویسندگان براهکارهائی متوسّل شوند. گاهی نویسنده خودش واسطه‎ای‎ست میان داستان و شخصیتها و خواننده. در اینحالت تلاش میکند روایت معقول و باورپذیری را نقل کند. امّا گاهی هم ممکن‎ست خودش را – بعنوان واسطه‎ای که باید اصل باورپذیری را مدّنظر داشته‎باشد – کنار بکشد و با توسّل بشیوه‎هائی، این مسئولیت را از خود سلب کند. دکتر عبداللهی این ترفندها را در چهار گروه دسته‎بندی میکند:

یک؛ نقل روایت از منبع مکتوب.
در این نوع، راوی داستان که خود نویسنده‎‎ است، از راههای مختلف  بیک کتاب یا نوشتۀ – عموما ً – قدیمی و کهنه دست میابد و آنرا عینا ً برای خواننده روایت میکند. «گرگ بیابانِ» هرمان هسه نمونه‎ای‎ست از این گروه.

دو؛ نامهنگاری.
این بار نویسنده وظیفه‎ای جز گشودن و بازخوانی نامه برای خواننده ندارد؛ نامه‎هائی که گاه ممکن‎ست بسیار سرّی باشند و راویِ داستان – مثلا ً – بر اثر یک اتفاق آنها را پیدا کرده. مثالی از این شیوه، رمانِ «هرتزوگ» نوشتۀ سال بلوست. نامه‎نگاری شباهت زیادی با مورد قبل دارد.

سه؛ روایت شفاهی.
در این دسته، نویسنده بنقل صحبتهائی که از فرد یا افراد دیگری شنیده میپردازد. نمونه‎اش «چشمهایشِ» بزرگ علوی.

چهار؛ استفاده از شیء بعنوان تابو.
نویسنده با کمک اشیائی – مثل یک آینه یا یک نقاشی – که اثرات خاصّی دارند و پی‎بردن براز و رمز آنها از حیطۀ قدرت شخصیتها – و مجازا ً همۀ آدمها – بیرون‎ست، روند و جریان داستان را شکل میدهد. مثل شیرین که در «خسرو و شیرینِ» نظامی، با مشاهدۀ تصویر خسرو عاشق او میشود و کنیزکان شیرین، از ترس بدبختی او، میکوشند آن تصویر را نابود کنند تا اثرش از بین برود.

***
داستانهای ملی ما که مهمترینش شاهنامه است، تا همین دوسه قرن پیش در زمرۀ کتب تاریخ قلمداد میشدند. بهمین خاطر، در مقام یک اثر تاریخی، صحّت انتساب و درستی روایت آنها، اهمّیت فوق‎العاده‎ای داشته؛ همینطور باورپذیر بودنشان. همانگونه که میبینید، در شاهنامه و دیگر منظومه‎های حماسی، شاعر برای برداشتن مسئولیت از دوش خود و همچنین اقناع خواننده، مرتبا ً از دفتر باستان (: نقل روایت از منبع مکتوب) یا گفتار دهقان (: روایت شفاهی) سخن میگوید. یعنی استفاده از مورد اوّل و سوّم که دکتر عبداللهی بآنها اشاره کرده‎است.