یکشنبۀ همین هفته، سر کلاس رستم‎وسهراب، دکتر آزادیان اشاره‎ای کرد باینکه در آثار حماسی – منظوم یا منثور – استناد بقول «دهقان» و «نامۀ باستان» و امثال این تعابیر، معمولست و فراوان.

نمونه‎هایش در شاهنامۀ فردوسی هم کم نیست:
سخنگوی دهقان چه گوید نخست / که دیهیم شاهی بگیتی که جست
بپیوستم این نامۀ باستان / پسندیده از
دفتر راستان
یکی نامه بود از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان
کنون رزم کاموس پیش آوریم / ز دفتر بگفتار خویش آوریم
بپیمای می تا یکی داستان / ز دفترْت برخوانم از باستان
سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان / یکی داستان راند از هفتخان

مرحوم دکتر صفا در کتاب «حماسه‎سرائی در ایران» – که منبع امتحانی همین درسمان هم هست – در بحث از حماسه‎های ملی، مکرّر بوجود این خاصیت در منظومه‎های حماسی فارسی پس از فردوسی اشاره کرده‎اند که شاید بنوعی تقلید از کار او باشد در یادآوری امانتداری خود.

***
این چند جملۀ آزادیان، مرا یاد مقاله‎ای انداخت از دکتر منیژه عبداللهی در شمارۀ اوّل فصلنامۀ «نقد ادبی» – بهار هشتادوهفت – با عنوان «نوشتن از فاصلۀ صفر». ایشان در این مقاله، پرداخته‎است بروشهائی که نویسنده‎ها عموما ً برای باور پذیر کردن داستان بکار میگیرند.

در هر داستان یا قصّه‎ای، نوین یا کهن، «باورپذیری» مقوله‎ای جدّیست. بدون حضور این عنصر، روایت نمیتواند تأثیر و نتیجۀ دلخواه را داشته‎باشد. این قضیه باعث میشود که نویسندگان براهکارهائی متوسّل شوند. گاهی نویسنده خودش واسطه‎ای‎ست میان داستان و شخصیتها و خواننده. در اینحالت تلاش میکند روایت معقول و باورپذیری را نقل کند. امّا گاهی هم ممکن‎ست خودش را – بعنوان واسطه‎ای که باید اصل باورپذیری را مدّنظر داشته‎باشد – کنار بکشد و با توسّل بشیوه‎هائی، این مسئولیت را از خود سلب کند. دکتر عبداللهی این ترفندها را در چهار گروه دسته‎بندی میکند:

یک؛ نقل روایت از منبع مکتوب.
در این نوع، راوی داستان که خود نویسنده‎‎ است، از راههای مختلف  بیک کتاب یا نوشتۀ – عموما ً – قدیمی و کهنه دست میابد و آنرا عینا ً برای خواننده روایت میکند. «گرگ بیابانِ» هرمان هسه نمونه‎ای‎ست از این گروه.

دو؛ نامهنگاری.
این بار نویسنده وظیفه‎ای جز گشودن و بازخوانی نامه برای خواننده ندارد؛ نامه‎هائی که گاه ممکن‎ست بسیار سرّی باشند و راویِ داستان – مثلا ً – بر اثر یک اتفاق آنها را پیدا کرده. مثالی از این شیوه، رمانِ «هرتزوگ» نوشتۀ سال بلوست. نامه‎نگاری شباهت زیادی با مورد قبل دارد.

سه؛ روایت شفاهی.
در این دسته، نویسنده بنقل صحبتهائی که از فرد یا افراد دیگری شنیده میپردازد. نمونه‎اش «چشمهایشِ» بزرگ علوی.

چهار؛ استفاده از شیء بعنوان تابو.
نویسنده با کمک اشیائی – مثل یک آینه یا یک نقاشی – که اثرات خاصّی دارند و پی‎بردن براز و رمز آنها از حیطۀ قدرت شخصیتها – و مجازا ً همۀ آدمها – بیرون‎ست، روند و جریان داستان را شکل میدهد. مثل شیرین که در «خسرو و شیرینِ» نظامی، با مشاهدۀ تصویر خسرو عاشق او میشود و کنیزکان شیرین، از ترس بدبختی او، میکوشند آن تصویر را نابود کنند تا اثرش از بین برود.

***
داستانهای ملی ما که مهمترینش شاهنامه است، تا همین دوسه قرن پیش در زمرۀ کتب تاریخ قلمداد میشدند. بهمین خاطر، در مقام یک اثر تاریخی، صحّت انتساب و درستی روایت آنها، اهمّیت فوق‎العاده‎ای داشته؛ همینطور باورپذیر بودنشان. همانگونه که میبینید، در شاهنامه و دیگر منظومه‎های حماسی، شاعر برای برداشتن مسئولیت از دوش خود و همچنین اقناع خواننده، مرتبا ً از دفتر باستان (: نقل روایت از منبع مکتوب) یا گفتار دهقان (: روایت شفاهی) سخن میگوید. یعنی استفاده از مورد اوّل و سوّم که دکتر عبداللهی بآنها اشاره کرده‎است.