جنازه
کتابخانه افتاده وسط هال. شکسته. شیشه اش خرد شده. کتابها پخش و پلایند کف اتاق؛ دور-و-بر کتابخانه و لای چوب و شیشه شکسته ها. روی مبل نشسته ام، عین جسد. زل زده ام بکتابخانه و مامان و بابا که مرتب میروند و میایند و میخواهند جمع کنند این بلبشو را. روز اوّل – یعنی شب اوّل – فکر نمیکردم یک تکیه دادن ساده، اینجور نتیجه ای بتواند داشته باشد. کتابخانه عین جنازه پخشِ هال شده و بابا و مامان شبیه مأمور غسّالخانه، میشویند و دنبال کفن و دفنش بالا و پائین میروند. مامان سراغ دستمالْ سفیده را میگیرد.
بابا میخواهد کتابخانه را برگرداند بپهلو. اینطوری بهترست؛ رو بقبله هم میشود اتفاقا. صدایم میکند. «علی، بیا یه کمک بده.» حرفش را میشنوم. ماتم برده. بکتابها که یکی یکی در دستهای مامان تمیز میشوند و خرده شیشه هاشان تکانده میشود و روی هم می نشینند نگاه میکنم. جاروبرقی را هم گذاشته اند آن گوشه، کنار در، تا ریزه شیشه ها را آخر کار باهاش جمع کنند.
دوباره بابا صدایم میکند انگار. آینه جلویم نیست. فقط جنازۀ کتابخانۀ شکسته و مامان و بابا هستند. احتمالا پلکهایم نصف چشمم را گرفته اند. مردمک بیچاره مجبورست از همان نصفۀ باز اینها را ببیند. لب و لوچه ام هم لابد کشیده شده پائین و همینطور ابروها. شاید رنگم هم پریده باشد؛ چه میدانم! با بیحالی بابا را نگاه میکنم. تا من بروم، مشغول کار دیگری شده. معنی سنگینی پلکها را بحق الیقین لمس میکنم.
داشتم پیامک میفرستادم. داد زد. پشت میز ایستاده بودم. "send" را زده بودم. فقط توانستم نگاه کنم. درست شبیه درختان تنومندی که قطعشان میکنند و قبل از افتادن، صدای مردِ ارّه بدست، همه را فراری میدهد از زیر سایۀ درخت که هر لحظه کوتاهتر و سنگینتر میشود؛ و بعدِ چند ثانیه درخت مرده است. کتابخانه، آرام، جلوی چشمانم افتاد؛ و صدای دلنشین شکستن شیشه و صدای مرگی که حاکی از شکستن در و پیکر کتابخانه بود: مرد؛ دل و روده اش ریخت بیرون.
بابا چپ چپ نگاهم میکند. رمق از بدنم رفته. فقط ذهنم فعّال مانده. دست و پایم لمس شده. درست مثل کسی که بختک رویش بیفتد. یاد ارمیا میفتم. الان چقدر شبیهش شده ام. هرچه بدنم بی حستر میشود، تداعی تصاویر و خاطرات ذهنم قوّت بیشتر میگیرد.
زبان عمومی، صبح کلۀ سحر، امیرآباد، تربیت بدنی، استاد سرکاره، سیگار احترام داره، حاضر زدیم، لیچار، دفتر جامعه، کمد علیرضا، مسجد، پناهیان، طمع، چُرت، آئین نگارش، محمّدحسن، موسوی، خسته ام، لوبیا، بوفه، مهمان محمّدحسن، دوستت دارم، قرائت عربی، موسوی، معنی چند کلمه را نمیدانی؟، قصر الاحمر، المنجد، خوابم خواب، مهدی، ایستک، سَمت، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، خداحافظ، مهدی کتاب خمس میگیره، کتاب ندارم، حسین، writing، He's stupid، Ferdowsi، سعید احمدی، پُردل، بی.آر.تی، اتوبوس پولی دیرتر میرسه، حذف و اضافه، وای منصور رفت از دستم، امین!، کتابخانه، بابا دوباره صدایم میزند.
پیش خودم میگویم «یه جنازه چقدر چیز میتونه بنویسه.» هفت صبح، نه شب. خسته ترم از اینکه بخوابم. خستۀ خستۀ خسته: مرده.