یکم:

داخل سوپری عموحسن میروم. مثل همیشه خندان و سرحال جواب سلامم را میدهد. «ماست دّبه ای دارین؟» برمیگردد توی مغازه:«بله که داریم. اجازه بدین، الان میام میدم.» دبّۀ ماست را روی پیشخوان کنار ترازو میگذارد. متوجّه مرد دیگری میشوم که پشت دخل کنار عموحسن ایستاده. کیک کوچکی دستش است و دارد در بطری شیر کاکائو را باز میکند.«خب، چقدر شد این ماسته؟» عموحسن دقیق میشود رو نوشته های دور و بر دبّۀ ماست. چشمانش را ریز میکند و دبّه را میچرخاند و بالاخره روی نقطه ای – که ظاهرا ً مُهر قیمتست – خیره میماند. مرد در بطری را باز کرده و تعارفم میزند. طبیعیست که رد کنم. «میشه دوهزار و پونصد تومن. قابلیَم نداره.»  تا پول را از جیبم دربیاورم و سُر بدهم روی ترازو، عمو رو میکند بمرد:«مرتیکه از اوّل سال تا حالا چهار بار قیمتو برده بالا. خجالتم نمیکشه.» پول را برمیدارد:«خدا بده برکت.» کیسۀ ماست را دست میگیرم و خداحافظی میکنم و بیرون میآیم.

***
دوّم:

در مغازۀ کوچک لوازم التحریر را هل میدهم و میروم تو. هوای گرم داخل، بعد از سرمای نصفه نیمۀ کوچه میچسبد. بگرمی سلام میکنم. فروشنده جواب میدهد و لیوان چایش را روی چهارپایۀ بغلدستش میگذارد. چه بخاری از لیوان بلند میشود! «ببخشین، برچسب میکی ماوس دارین؟» «داریم؛ معمولی بدم یا از این شفافا؟» یک نایلون پر از ورقهای برچسب شفاف، کنار دستش روی میز نشانم میدهد. «از همینا بدین. فرقی نمیکنه.» تا فروشنده مشغول بالا پایین کردن کاغذهاست، چشم میچرخانم و دور و بر مغازه را ورانداز میکنم بدنبال منبع چای. فلاسک، گوشه ای زیر قفسه های دفتر و کنار خودکارهای بیک آبی قایم شده. برمیگردم طرف فروشنده. کیسۀ برچسبهای معمولی را بیرون کشیده و سرگرم وارسی است:«از اون نایلونیا میکی ماوسشو ندارم.» خیلی زود مورد دلخواهم پیدا میشود. میگیرمش:«چقدر تقدیم کنم؟» «صدتومن.» صدتومانی را روی ویترین میگذارم:«عجب! اینا گرون نشده؟» «نمیدونم. چطور؟» «والا من بچّه هم که بودم، این برچسبا همین صدتومن بودن.»

***
مرتبط: واکنش اوّل؛ واکنش دوّم