لحظههای پایانی
سر کلاس بحث شد از اینکه اگر قرار باشد هفتۀ دیگر بمیریم، هرکداممان در طول این مدّت چه کار یا کارهائی خواهیم کرد. یا اصلا ً چطور با این اتفاق روبرو میشویم؟ خودمان را میبازیم و زانوی غم بغل میگیریم و کلّ یکهفته را بگریهکردن و آه و ناله سر میکنیم؟ یا نه، میرویم سراغ کارهای دیگر: از فکوفامیل و دوستوآشنا حلالیت میطلبیم، یا همۀ این هفتۀ آخر را با خوشگذراندن طی میکنیم، یا چه میدانم، کارهائی میکنیم که هیچوقت جرأتش را در طول زندگی نداشتهایم؛ مثلا ً ماشین موردعلاقهمان را میدزدیم و میزنیم بجادّه، یا موادّ مخدّر را تجربه میکنیم!
***
ساعت دور-و-بر یک بعدازظهر چهارشنبه بود؛ دوّم اردیبهشت. با محمّد تلفنی صحبت میکردم. یکساعت و خردهای بعد، باید میرفت سر جلسۀ امتحان مرحلۀ دوّم المپیاد. از هر دری حرف زدیم. سعی داشتم تا آنجا که میتوانم با لحن و کلمات و جملاتم بهش روحیه بدهم و شارژش کنم برای امتحان. دم آخر، بهم گفت که هرچه بساعت دو نزدیکتر میشود، ترس و دلهرهاش از امتحان کمتر-و-کمتر میشود. جواب دادم که آدمهای معمولی و منطقی، همینجوریند؛ و البته اینرا از ته دل نگفتم!
***
جریان آدمی که خبردار میشود تا یک هفتۀ دیگر میمیرد هم بیشباهت بقضیۀ امتحان نیست. پیش خودم فکر کردم که اگر چنین خبری بمن بدهند و بدانم کِی پیمانهام پر میشود، احتمالا ً هرچه بساعت و دقیقۀ مقرّر نزدیکتر شوم، آرامشم بیشتر خواهد شد و اضطراب و نگرانیم کمتر؛ احتمالا ً.