پارک دانشگاه را می آیم به طرف دانشکده. چشم دوخته به آسفالت، با آشغال بیسکوییتِ توی دستم بازی می کنم. دارم فکر می کنم دربارۀ موضوعی؛ رویکرد دینی و شرعی به قضیه، علیرغم رواج چشمگیرش و تناقضاتِ – دیگر۫ – معمولِ امروز با آن. کشمکش درونی ام ادامه دارد ... شکست می خورم ... و پیروز می شوم!

برای اوّلین بار در عمرم، با تمام وجود حس می کنم که یکی از محکمترین بنیانهای فکری ام، از بیخ و بن متزلزل شده! توانسته ام خودم به سادگی یک لگد حسابی بزنم به همۀ معتقداتم در آن حیطه و با چشم شک و تردید نگاهشان کنم! و نمی دانید چه لذتی دارد وقتی آدم، خودش۫ خودش را شکست دهد!:)

پ.ن.: البته که شک مقدّمۀ یقین است؛ ولی پرتگاه گمراهی هم هست!