پیش از آغاز:
اگر در این مطلب، گاه گاه، از حدّ ادب اجتماعی و عرفی تخطی کرده ام، ولو به اندازه ی اشاراتی کوتاه و گذرا به برخی لغات و واژه های رکیک، پیشتر معذرت می خواهم.

***
۱-
گوشم پر شده از الفاظ شریف مادر و خواهر. اوّلین بار است که از ته دل می خواهم برگردم و آنچه فحش ناموسی و خانوادگی در چنته دارم، بکشم به جان یارو. می خواهم بدانم این ها که اینقدر راحت درباره ی خواهر و مادر مردم اظهار نظر می کنند، نوبت ناموس خودشان که بشود، چه می کنند. باز هم همین طور، مثل آب خوردن رأی می دهند؟ برمی گردم، ولی ترجیح می دهم چیزی نگویم: پسرک معلوم نیست سنش 2رقمی شده یا نه، آن وقت عین نقل و نبات برای خانوده ی داور و مربّی و دروازه بان و کی و کی تعیین تکلیف می کند. 2تا استخوان دیگر بترکاند، چه می شود؟

۲-
شیپور گرفته دستش پسرک. هر چند دقیقه یک بار جیغ بنفشش را – درست زیر گوش من – درمی آورد. مثل جن زده ها از جایم می پرم. عصبانی نگاهش می کنم. می خواهم دهانم را باز کنم، که رضا آرامم می کند:«علی، ولش کن. بدتر می کنه.» من هم ناچار دق دلم را سر خود رضا خالی می کنم!

۳-
پرسپولیس گل می خورد. پک ها محکم تر می شود. دودکش ها جان می گیرند. تقریبا ً در دود و غبار گم شده ایم! خدا را شکر طبقه ی دوّم آزادی نشسته ایم. زیر سقف طبقه ی اوّل، به قطر یک متر دود جمع شده!
سیگارفروش از جلومان رد می شود:«سیگار بدم ... سیگار...» توی جعبه اش هم همه رقمی دارد: از بهمن57 تا Captian Black!
رو می کنم سمت رضا:«بگیرم برات؟!» رضا می خندد:«اوّل خودتو دریاب!» آرزو می کنم کاش من هم سیگاری بودم؛ لااقل تماشای بازی برایم عمل شاقه نبود: دارم در دود خفه می شوم!

۴-
داور سوت می زند. بازی مساوی تمام شده. دور و بری ها یک صدا غزل خداحافظی را زمزمه می کنند:«توپ، تانک، فشفشه ... داور ما کـ...ـه ...»!
آرام آرام به طرف در ورزشگاه می رویم. بحث های کارشناسی داغ است. امیر قاطی است از دست داور. برعکسش رضا؛ کاملا ً راضی از نتیجه. همین است که صحبت شان بالا می گیرد. هر از گاهی گوشه و کنایه ای هم می زنند به داور و کمکش و مربّی ها و ... . عنایت تماشاگران هم نسبت به اعضای خانواده ی دست اندر کاران بازی، در طول مسیر خروج کماکان ادامه دارد. خسته شده ام از حرف های بی سروته شان. بلند می گویم:«یک کلمه دیگه درباره ی بازی حرف بزنید، هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.»

***
ناراحتم. چرا اینقدر سهل و ساده هر چه دلمان می خواهد و به زبانمان می آید، به دیگران نسبت می دهیم؟ حال آن که حاضریم مادر طرف را به عزایش بنشانیم، اگر همین ها را کسی به خودمان بگوید. و چرا این اندازه راحت به حریم هم تجاوز می کنیم؛ بدون این که اجازه ی چنین دخالتی به دیگران درباره ی خودمان بدهیم؟