جمعه، هشتِ هشت
۱-
بعدازظهر امروز، فیلم جشن دیشب میلاد امام رضا علیهالسّلام در همایش ملی نخبگان، از شبکۀ سه پخش شد. حسرت خوردم که دیشب بهخاطر مهمانهایمان ناچار شدم پیش از آغاز جشن از سالن بزنم بیرون. دلم بیشتر سوخت، وقتی که – بعد از تماس خالهام – تلویزیون را روش کردم و دیدم فیلم سفر عمرهمان در حال پخشست. رفتم در حالوهوای مکه و مدینه؛ غربت بقیع؛ گریههای بچّهها در لحظۀ خداحافظی از شهر پیامبر؛ نگاه نخست بهکعبه؛ سعی بین صفا و مروه و «إنّ الصّفا و المروة» گفتنهای حاجآقای راشدیزدی؛ و هزارویک خاطرۀ فراموشنشدنی دیگر.
۲-
پیامکی بهم رسید از خانم درایتی، همدورۀ المپیاد. فهمیدم بخشی از گپوگفت شب آخر مدینه را هم دیشب پخش کردهاند. شبی که دلم گرفتهبود از اینکه باید با این شهر وداع کنیم. گفتم «وقتی اوّلین بار چشمم افتاد بهقبور ائمّۀ بقیع، ناخودآگاه یاد حرم امام رضا افتادم» و بغضم ترکید. امروز هم که این را خواندم، بغض بدجور چنگ انداختهبود بهگلویم.
۳-
امروز، بعد از ماهها، دوباره غروب جمعه دلم گرفت. دوباره بغضم ترکید و چشمانم تر شد. خانم درایتی نوشتهبود: «چرا بهامام رضا میگن غریبالغربا؟...» بهگمانم الان، امام زمانمان از همه غریبترست؛ بهاندازۀ هزار و دویست سال.
باز هم غروب جمعه شد، نیامدی...
۴-
پرستو پرید و دیگر برنگشت
قیصر درگذشت
سهشنبه، هشتِ هشت.
سالگرد درگذشت قیصر هم بود امروز. شاید بیش از همه، از «حکایت همیشگی»ش خاطره داشتهباشم. و البته رجبهرج شعرهایش برایم بهیادماندنیست؛ امّا «حکایت همیشگی» حکایت دیگری دارد.
۵-
خلاصه آنکه امروز، گرچه سالروز میلاد پیشوای دلها، علیبنموسیالرضا، علیه آلاف التحیة و الثناء بود، هوای دلم حسابی ابری و گرفته بود. غروب جمعه و یاد سفر عمره و یاد غربت و مظلومیت بقیع و یاد قبر بینشان یادگار پیامبر و هوای حرم باصفای امام رئوف و یاد دوستان گذشته و یاد قیصر و شعرهایش و ... .
۶-
هشتِ هشتِ هشتادوهشت. خاطرۀ یازده سال و یک ماه و یک روز پیش در ذهنم جان گرفت. همان روزی که فَفَ (حسین رفیعی) در «نیمرخ» جلوی دوربین سرک میکشید و با لهجۀ ویژهاش تکرار میکرد: «هپتِ هپتِ هپتادوهپت!»
پ.ن.: میلاد ماه هشتم، در ماه هشتم، مبارک! :)