گفته بودم که بهترین اتفاق بالاخره میفتد؛ افتاد! ثبت نام شدیم؛ هوراااااا...:)))

بعد از کلی بالا و پایین پریدن و با این آقا و آن خانم سر و کله زدن و دهان بدهان گذاشتن و همۀ دانشگاه را شاکی و مستأصل کردن، عاقبت دیروز کار تمام شد. یک کلی فرم را همراه یک بغل کپی از تمام مدارک طول زندگیمان و یک آلبوم عکس سه-در-چهار و یک فیش ناقابل، تحویل دادیم بخانم نادری تا برایمان پرونده بسازد و بمانیم منتظر صدور کارت دانشجویی. آخ جون!:)
جالبترین قسمت این پروسۀ دو-سه ساعته، گرفتن شمارۀ دانشجویی بود؛ چه ذوقی داشت و چه فازی داد!:)

وای که رفقا و دور و بریها چقدر تبریک گفتند و متلک بارمان کردند و شیرینی خواستند!;) فرداش هم – که همین امروز باشد – دکتر هادی حسابی بهمان تبریک گفت. تازه دکتر از این روند اداری طرفداری هم میکرد؛ میگفت:«این برنامه های دانشگاه، آدمو برای خواستگاری آماده میکنه!» خانم هادیپور از دست ما پیشش گله کرده، دکتر هم گفته که اینها فقط یک کم ناز میکنند! البته دکتر یک خبر خیلی تلخ هم داد.

احتمالا ً باید بیشتر از هر کس دیگری، از خانم میراحمدی و طباطبائیان و علاقبند تشکر کنیم که حسابی خودشان را بآب و آتش زدند و این در و آن در کوبیدند، تا دانشجو شدنمان نیفتد برای سال بعد! ممنون!:)

ولی خودمانیم؛ اگر کارمان اینقدر طول نمیکشید و بمشکل برنمیخور۫د، الان این همه خوشحال و شاد و شنگول نبودیم؛ یعنی ثبت نام خیلی بهمان نمیچسبید! مزه اش بهمین بود!;)

***
پس نوشت:
دکتر هادی از نظام بروکراسی دانشگاه «طرفداری» نکرد؛ فقط گفت تجربۀ اینجور چیزها بد نیست. کلمۀ «طرفداری» احتمالا ْ خیلی جالب نبود برای آن جمله.